شهید حاج رضا دستواره

1251

« شهید حاج رضا دستواره، جانشین چندین فرمانده از فرماندهان لشگر حضرت رسول (ص) از جمله شهید محمد ابراهیم همت، شهید عباس کریمی و حاج محمد کوثری بود.

وی علیرغم جثه نحیف و مجروحیتهای بسیار زیاد که حاصل حضور مستمر و چند ساله وی در دفاع مقدس بود، همواره سعی می‌کرد که برای روحیه بخشیدن به نیروها به همه دردهای جسمی‌اش غلبه کند و از خودش ضعف نشان ندهد. حضور وی در خط مقدم و محور عملیاتی همیشه باعث دلگرمی فرماندهان و نیروها می‌شد. وی با وجود سمت جانشینی فرمانده لشگر، خود شخصاً برای برخی کارهای جزئی از جمله زدن خاکریز و سنگرسازی وارد عمل می‌شد و گاهی حتی پشت لدر می‌نشست …

یادم میاد که برای هدایت مرحله اول عملیات والفجر ۸ و حتی پاتک ۳۱ فروردین، زمانی که گردان وارد عمل شد، برای توجیه مسئولین و نظارت مستقیم به عملکرد آنها، خود به خط مقدم آمد.

بعد از این که حسین، برادر کوچکش، در پدافندی قبل از کربلای یک به شهادت رسید، حاج رضا می‌گفت: “حسین دیر اومد و زود رفت. ما که این همه سال در جبهه بودیم، هنوز سعادت شهادت نصیبمون نشده”.

اما درست یازده روز بعد از شهادت حسین، حاج رضا هم به خیل شهیدان پیوست و برادرش محمد هم در عملیات کربلای ۵ به فیض عظیم شهادت نائل شد.

خوشا به سعادتشون»

— مهدی خراسانی

سرود سنگر

فکر کنم  این سرود – که شهید محسن گلستانی زیاد میخونده و همرزمانش هم خیلی بهش علاقه داشتن- برای دوستانی که تو گردان بودن حتما خیلی بیشتر از من یادآور خاطرات تلخ و شیرین روزهای دفاع مقدس باشه چون تا جایی که یادمه این سرود رو داداش فخرالدین اونقدر تو مرخصی هاش زمزمه میکرد که تا تو کتاب «دسته یک» دیدمش ریتم خوندنش کاملا اومد تو ذهنم.

«ای سنگر، ای سنگر، به جا می‌مانم

تا نگیرم کربلا به جا می‌مانم

همسنگر، همسنگر، به جا می‌مانم

ادامه مطلب

چادر دسته یک

خاطره ای از چادر دسته یک

به روایت: محسن گودرزی

«من کتاب نهج البلاغه‌ای را که اسدالله پازوکی هدیه داده بود به اصغر دادم تا از آن بیشتر استفاده شود. ساک شخصی اصغر، یک کتابخانه همراه بود که آن را از این اردوگاه به آن اردوگاه می‌کشید. از آن جمله، چند کتاب درباره توحید هم داشت که احادیث جالبی از آنها را برایمان می‌خواند و توضیح می‌داد. بعضی وقت‌ها هم سعید پورکریم به انتهای چادر و پاتوق ما می‌آمد و می‌گفت: از این کتابهایتان به ما […] هم بدهید تا ما هم یاد بگیریم.

این ماجرای ته چادر بود. سر چادر جای مسئول دسته بود. آنجا بیشتر قرآن تلاوت می‌شد. محسن گلستانی خود قرآن را به چند سبک می‌خواند. برادرش حسین هم مثل او احوالی عرفانی داشت. میانه چادر اما جایگاه دانش آموزان دسته بود که سرگرم درس و مشقشان بودند. گاهی البته آنها به آن سوی چادر یعنی محل قاریان قرآن و گاهی به این سوی چادر یعنی مقر فلسفه‌خوانان نظر داشتند، از بس کنجکاو و راهجو بودند.»

منبع: کتاب «دسته یک»، تدوین اصغر کاظمی، چاپ ششم (۱۳۸۸)، ص ۳۸

نوجوانان در جبهه

خاطره ای از شهید محمد علیان نژادی

به روایت محسن گودرزی

«شب‌های زمستان، طولانی و سرد بود. در یکی از راه‌پیمایی‌های شبانه دسته‌ای متوجه شدم که یکی از نوجوانان دسته مدام خواب است. در افت و خیزها می‌خوابد، در حال حرکت می‌خوابد و ستون پشت سرش را هم به بیراهه می‌کشاند. ساعت‌های متمادی بی‌خوابی، توانش را تحلیل برده بود. فردا صبح، مسئول دسته را در کنار محمد علیان نژادی دیدم که نشسته بود و تاول‌هایش را دست می‌کشید.»

منبع: کتاب «دسته یک»، تدوین اصغر کاظمی، چاپ ششم (۱۳۸۸)، ص ۳۸

فرق زندگی شهری و زندگی در جبهه

خاطره ای از شهید سعید پورکریم

به روایت: محسن گودرزی

«نیمه شبی از گوشه چادر صداهایی شنیدم. خوب که دقت کردم، دیدم دو سه تا از بچه‌ها از جمله سعید پورکریم، در خواب ذکر می‌گویند. خواب خواب بودند، اما صدای «یاعلی» و «یا مهدی» و … از لبانشان شنیده می‌شد. فرق زندگی شهری که با فیلم سینمایی و تلویزیون به شب می‌رسد و زندگی در جبهه که شب و روزش با سوره واقعه و دعای کمیل و نماز شب و توسل پیوند خورده، همین است.»

منبع: کتاب «دسته یک»، تدوین اصغر کاظمی، چاپ ششم (۱۳۸۸)، صص ۴۲-۴۱

وصیت نامه شهدا

خاطره ای از شهید اکبر مدنی

به روایت: محسن گودرزی

 

«آن سال بچه‌های تبلیغات لشگر، دفترچه‌هایی  ده برگی برای نگارش وصیت نامه تهیه کرده بودند به قطع نصف کاغذ کلاسور. صفحه‌ها زمینه آبی خوش رنگی داشت و در پایین هر صفحه هم پرنده‌ای نقاشی شده بود. بسیاری از بچه‌های دسته، وصیت‌نامه‌های خود را در دفترچه‌ها نوشتند. دفترچه‌ها جلد نایلونی هم داشتند تا محفوظ بمانند.

اکبر مدنی آن روز خیلی در فکر بود. نوشتن وصیت‌نامه‌اش که تمام شد، گوشه چادر کنارش نشستم. مرا که دید، گفت: نمی‌دانم اگر مادرم وصیت‌نامه‌ام را بخواند، چه حالی پیدا می‌کند … حتما مثل دفعه قبل کلی گریه می‌کند.

به شوخی گفتم: مگه چند بار شهید شده‌ای؟

با نگاه و تأملی گفت: این چهارمین وصیت‌نامه است که می‌نویسم. اولین باری که خواستم به جبهه بروم، وصیت‌نامه‌ام را در خانه نوشتم و آن را گذاشتم زیر اجاق گاز آشپزخانه. الان که یادم می‌آید، خنده‌ام می‌گیرد. وقتی به مرخصی رفتم، مادرم مرا سخت بغل کرد و گریه کرد. او وصیت‌نامه‌ام را موقع شستن کف آشپزخانه پیدا کرده و خوانده بود.»

منبع: کتاب «دسته یک»، تدوین اصغر کاظمی، چاپ ششم (۱۳۸۸)، ص ۴۳

شهید اسدی

«مادر شهید اسدی می گوید: روزی در حال شستن لباس بودم که محمد وارد خانه شد و گفت مرخصی آمده و قصد دارد دوباره برگردد.

به او گفتم که اگر لباس کثیفی دارد بیاورد تا برایش بشویم او هم لباس سبزی (لباس سپاه) که پشت آن عبارات «السلام علیک یا ابا عبدالله » و« یا زیارت یا شهادت» نوشته شده بود را آورد.

از او پرسیدم این نوشته ها چیست؟

در پاسخ گفت شما به این نوشته ها کاری نداشته باشید، اما این لباس را جدای از دیگر لباس ها بشویید چون این همان لباسی است که هنگام دیدار محبوبم می پوشم.

هنگامی که پیکر شهید را به خانه آوردند و با التماس از اطرافیان خواستم تا بار دیگر او را ببینم دیدم، که همان لباس را به تن دارد.»

— محسن درباغی