قبر دولوکس

خاطره ای از اردوگاه کرخه

به روایت: حسن اعلایی نیا

«قبر دولوکس»، اصطلاح رایجی در میان بچه‌ها در اردوگاه کرخه بود. نیمه شب‌ها بچه‌ها با زیرانداز و فانوس می‌رفتند و در قبرهایی که در اطراف چادرها کنده بودند، نماز و دعا می‌خواندند. غلامرضا نعمتی و مسعود اهری – قدیمی‌های دسته- در این کار، پیشتاز دیگران بودند.

قبر دولوکس قبری بود که موقعیت خوبی داشت، خاک کف آن نرم بود و گودی‌اش کافی.

من اولین بار با غلامرضا نعمتی راهی سفر آخرت – البته در زمین خاکی کرخه – شدم. غلامرضا، تیربارچی تیم خودمان بود؛ سه نفر جلوتر از من. این عبادت شبانه – بر خلاف ظاهرش که به نظر می‌رسد امید آدم را کم می‌کند – مرا به زندگی امیدوارتر کرد. در دلم این نور جلوه کرد که سرانجام دیر یا زود، گذر همه ما به چنین جایی می‌افتد؛ البته گذر بی‌برگشت. حالا که امکان برگشت داریم، لحظه لحظه عمر باقیمانده را غنیمت بدانیم و فرصتی را برای بازگشت به خدا. راستی کسی که  شبی را با چنین حالی سپری کرده، فردایش به گناه یا حتی غفلت خواهد گذشت؟

منبع: کتاب «دسته یک»، تدوین اصغر کاظمی، چاپ ششم (۱۳۸۸)، ص ۴۴۳

شیخ صله

‏_‏0801SI8533351

تصاویری از شیخ صله

( این تصاویر کمی جلوتر از مکانی است که شما عکسی از رزمندگان را روی سایت قرار دادید )

پ.ن. مهدی برزی

این عکسا رو آقای رحیمی پور ارسال کردند و منظورشون فکر کنم این پست باشه:

آلبوم مهدی صاحبقرانی

در صورت کلیک بر روی عکسها می توانید آنها را در سایز بزرگتر مشاهده نمایید.

به یاد شهید صفر رحمانی

دست نوشته شهید سعید طالبی

منبع: وبلاگ شهید سعید طالبی

۶۵/۰۳/۰۱

امروز صبح تا ظهر جبهه نسبتاً آرام بود. بعدازظهر یکباره انگار دیوانه شد. زمین و آسمان را به توپ و خمپاره بست و حداقل حدود ۲۰۰الی ۳۰۰عدد خمپاره نزدیکی‌های سنگر ما و سنگر کنار زد. آنقدر خمپاره زد که رنگ زمین عوض شد.  عصر برادر صراف (معاون …) و محمود پیر بداغی (مسئول گردان بهشتی) به اتفاق مسئولین دسته‌های گروهان بهشتی آمدند برای توجیه شدن. جواد صراف یکباره خبری را به من داد که ای کاش من می‌مردم ولی آن خبر را نمی‌شنیدم. شاید […] این ناراحت کننده‌ترین خبری بود که در عمرم می‌شنیدم. اول که شنیدم اصلا باورم  نمی‌شد. لذا به همین خاطر چندین بار از صراف پرسیدم که آیا در دادن خبر اشتباه نمی‌‌کند ولی او همچنان به درست بودن خبر اصرار داشت.

ادامه مطلب

دره شهدا

 این تصویر نزدیک دره شهداء گرفته شده و انتهاء جاده به سمت شیخ صله ، شاخ شمیران ، بمو که در تصویر معلوم است

بهار ۸۸

ارسال عکس و توضیحات از آقای محمود رحیمی پور (معلم روستای شیخ صله)

آلبوم شهید قاسم گودرزی

از راست به چپ:

ردیف ایستاده: حسن صدری، محسن روغنگرها، شهید نظام آبادی، شهید دورانی، شهید حسین شمشادی فر

ردیف نشسته: مرتضی ایمان جانی، حاج علی لیایی، شهید ابوالقاسم گودرزی، ؟

به یاد شهید رمضان صاحبقرانی

به روایت برادر شهید: مهدی صاحبقرانی

رمضان شاید حالت واقعی خود را در مقابل دوستان و خانواده نشان نمیداد. او حالات بسیار ساده و خوبی داشت و با همه دوستان و خانواده خود بسیار خودمانی بود. او در خود عالمی داشت که شاید هیچکس به آن راه نداشت.

شناخت واقعی شهید و وصف او بسیار سخت است چون برای هر کسی که میخواهد به سوی خدا حرکت کند، لحظات نزدیک شدن به شهادت همراه با ایجاد تغییرات روحی است.

رمضان با سن کمش حالات به خصوصی داشت. او با همه شوخی میکرد و با همه دوست بود و با همه با سادگی رفتار می‌کرد. او همه را دوست داشت و به همه احترام می‌گذاشت و نیز نسبت به دوستان و اطرافیان خود محبت قلبی نشان می‌داد. لبخند همیشه در چهره‌اش نمایان بود.

نمیدانم چرا هر موقع با کسی صحبت می‌کرد و درد و دل می‌نمود، کف دست خود را نشان می‌داد و می‌گفت من اینطوری هستم، یعنی قلبم صاف است.

او روزهای آخر شهادتش بسیار شجاع شده بود و دیگر ترس برای او مفهومی نداشت زیرا دیگر خدا به او لبیک گفته بود.

او روزهای آخر عمرش را با راضی کردن دوستان به اتمام رساند.

محمود برنا می‌گفت یک شب قبل از شهادتش به شوخی به او گفتم: رمضان با من حرف نزن! من تو را به خاطر کاری که کرده‌ای نمی‌بخشم. محمود تعریف می‌کرد که رمضان آن شب آنقدر بر روی زانوان من گریست و اشک ریخت که من فکر می‌کردم دارد شوخی می‌کند اما او واقعا داشت گریه می‌کرد. بعد به او گفتم: رمضان! بخشیدمت!

بالاخره رمضان در تاریخ ۶۶/۵/۸ ساعت ۹ صبح بعد از برگشت از سنگر به هنگام بردن آب برای سنگر کمین به دست دشمنان کوردل به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

روحش شاد و راهش مستدام باد.