مطالب توسط

چادر دسته یک

خاطره ای از چادر دسته یک به روایت: محسن گودرزی «من کتاب نهج البلاغه‌ای را که اسدالله پازوکی هدیه داده بود به اصغر دادم تا از آن بیشتر استفاده شود. ساک شخصی اصغر، یک کتابخانه همراه بود که آن را از این اردوگاه به آن اردوگاه می‌کشید. از آن جمله، چند کتاب درباره توحید هم […]

نوجوانان در جبهه

خاطره ای از شهید محمد علیان نژادی به روایت محسن گودرزی «شب‌های زمستان، طولانی و سرد بود. در یکی از راه‌پیمایی‌های شبانه دسته‌ای متوجه شدم که یکی از نوجوانان دسته مدام خواب است. در افت و خیزها می‌خوابد، در حال حرکت می‌خوابد و ستون پشت سرش را هم به بیراهه می‌کشاند. ساعت‌های متمادی بی‌خوابی، توانش […]

فرق زندگی شهری و زندگی در جبهه

خاطره ای از شهید سعید پورکریم به روایت: محسن گودرزی «نیمه شبی از گوشه چادر صداهایی شنیدم. خوب که دقت کردم، دیدم دو سه تا از بچه‌ها از جمله سعید پورکریم، در خواب ذکر می‌گویند. خواب خواب بودند، اما صدای «یاعلی» و «یا مهدی» و … از لبانشان شنیده می‌شد. فرق زندگی شهری که با […]

وصیت نامه شهدا

خاطره ای از شهید اکبر مدنی به روایت: محسن گودرزی   «آن سال بچه‌های تبلیغات لشگر، دفترچه‌هایی  ده برگی برای نگارش وصیت نامه تهیه کرده بودند به قطع نصف کاغذ کلاسور. صفحه‌ها زمینه آبی خوش رنگی داشت و در پایین هر صفحه هم پرنده‌ای نقاشی شده بود. بسیاری از بچه‌های دسته، وصیت‌نامه‌های خود را در […]