سالگرد عملیات والفجر یک گرامی باد

خاطره ای از عملیات والفجر یک

به روایت: عباس اسکندرلو

بسم الله الرحمن الرحیم

یاد باد آن روزگاران یاد باد

امروز سالگرد عملیات والفجر یک است و برخودم لازم میدانم که به ذکر خاطره ای از این عملیات بپردازم چون اگر این خاطرات  در سینه هابماند و ذکر نشود نسلهای فعلی وآینده هیچگاه  اهمیت این حماسه‌ها و ایثار ها را نخواهند دانست و در واقع اگر ما برو بچه های جبهه وجنگ به آن نپردازیم و اگر دیگران به آن بپردازند حتما مطابق میل خود خواهند پرداخت و ما شرمنده تر از قبل از دوستان شهیدمان خوهیم بود و انشاالله این امورات موثر افتد .

تیپ ۳ ابوذر از لشگر ۲۷ حضرت رسول (ص) بدلایلی نتونست در عملیات والفجر مقدماتی وارد شود و در واقع با عدم موفقیت در این عملیات مسئولان صلاح ندانستند در آن منطقه (فکه) کار ادامه  پیدا کند به همین دلیل  منطقه ای در نزدیکی والفجر مقدماتی انتخاب شد در شمال فکه بنام شرهانی که اینبار گردان و تیپ ما وارد عمل شد .

تیپ ۳ ابوذر شش گردان داشت بنا مهای: بدر، خیبر، تبوک، حنین، سیف وخندق  فرمانده تیپ هم شهید دستواره بود و فرمانده گردان ما که خندق نام داشت همین حاج محمود امینی بود .

همانطور که گفتم چون در عملیات والفجر مقدماتی شرکت نداشتیم شور وحال زیادی داشتیم برای شرکت در این عملیات.عملیات والفجر یک در تاریخ ۲۰ فروردین سال ۶۲ در منطقه شرهانی  واقع در شمال فکه آغاز شد.

دو سه روز قبل از عملیات از اردوگاه خود که در چنانه بود ونامش را دهکده حضرت رسول (ص) گذاشته بودند حرکت کردیم وبه سمت نزدیک منطقه حرکت کردیم.  شب اول استقرارمان بود که نیمه شب مسئول گروهان ما شهید جلیل بنده سر وصدا کنان با عده‌ای به چادرها آمد وهمه گروهان را از خواب بیدار کردند وبچه ها را به صف کردند وخبر دادند که امشب عملیات شده وفردا ما وارد عملیات خواهیم شد.

 شور حالی وصف ناکردنی داشتیم و شهید جلیل بنده برای ما صحبت کرد ……………..بچه ها فردا شب انشالله وارد عملیات میشویم و انشالله کربلا را می‌گیریم و……..خدا میداند چه حالی داشتیم. چه گریه‌ها واشکها ومناجاتهایی بچه ها با خدا و اهلبیت داشتند.

بعد از منشی گروهان بنام شهید شعبانی که مداح هم بود خواستند که برای بچه ها بخواند وآمد برای بچه ها خواند ……امشب آن شب است که فردا روز محشر میشود و…..تا ساعتی به ذکر دعا وعزاداری پرداختیم  وبعد بچه ها را آزاد گذاشت وهر که رفت برای خود به گوشه ای.  خلاصه حالی وصفایی بود .

همان شب مسئول دسته ما شهید حسین عرب کرمانی مقداری با ما صحبت کرد حال وهوای خاصی در صحبتهایش بود گویی انگار میدانست که فردا به دیدار یار خواهد رفت .

فردا صبح کم کم آماده حرکت شدیم. وداع‌هایمان شروع شد. حال وهوای خاصی به ما دست داده بود برای آخرین وداع با کسانی که تا ساعاتی دیگر بر آغوش ملائک پر میکشیدند و براستی با کسانی وداع میکردیم که میمهان سیدالشهدا (ع) می شدند. گریه و ریزش قطرات اشک برگونه بچه ها وحال وهوای  عزیزان روح الله (ره) جوی وصف ناپذیر را حاکم کرده بود به قول آهنگران ……

(بودند عزیزان خمینی گرم دیدار

نور خدا تابیده اندر قلب ایشان

در خون تپیدند خوش آرمیدند ).

ساعاتی بعد بر ماشینها سوار شدیم وبه سمت نقطه رهایی حرکت کردیم . از آنجائیکه بعد از ظهر بود براحتی مشاهده می شد که گردانهای دیگر به سمت خط در حال حرکت هستند و از معبرهایی که بچه های تخریب با ز کرده بودند به سمت خط حرکت کردیم.

ساعتی نگذشت وهنوز ما به خط مقدم نرسیده بودیم که مشاهده کردیم منور بالای سرمان زدند یکی از بچه ها گفت ….اینها چرا در روز روشن دارند منور میزنند مسئول گروهان ما گفت دشمن گرای ما را گرفته (چون ساعتی را که ما حرکت میکردیم بعد از ظهر بود وآفتاب به سمت ما بود واز ارتفاعی که ما به سمت  پائین در حرکت بودیم  از ارتفاعی که دشمن مستقر بود بالاتر بود وظاهرا دیبانان دشمن ما را شناسایی کردند)

بعد از ساعتی به سمت شیار حرکت کردیم. درست زمانی که  وارد شیار شدیم  یک خمپاره در نزدیکی ما منفجر شد. ابتدا نشستیم.  بعد دستور دادند سریع برای خود سنگر بکنیم.  با بیلچه‌هایی که داشتیم شروع کردیم به کندن. به موازات آن لحظه به لحظه آتش دشمن بر سرما بیشتر و بیشتر می‌شد. شهید عرب کرمانی مرتب بالای سر بچه ها در تردد بود ودراین لحظات داشت با بچه ها مزاح می‌کرد وهر لحظه هم آتش دشمن داشت شدیدتر می‌شد وما توانستیم برای خود یک چاله کوچکی بکنیم که ناگهان یک خمپاره ۱۲۰ به نزدیکی ما اصابت کرد و منفجر شد وگرد وخاک ودود همه جا را فراگرفت که در این لحظه سر خود را پائین آورده بودیم.  پس از لحظاتی  که گرد وغبار فرو نشست سر خود را که بالا آوردیم صحنه بسیار دلخراشی دیدیم  ….

حسین عرب کرمانی خمپاره به پشت سرش اثابت کرد ه بود  و دو تا پا ازش مانده بود …………

آتش دشمن مرتب ادامه داشت ولحظه به لحظه بر تعداد شهدا ومجروحین اضافه می‌شد.  یادمه که تعدادی از بچه‌ها که مجروح شده بودند با برانکارد از جلوی ما عبور می‌دادند که یک دفعه شهید جلیل بنده فرمانده گروهان  ازنفر بغل دستی‌ام که برادر منشی گروهان بود پرسید دادشت کجاست گفت اون جلو است و بعد از یکی از این بچه‌ها که داشت مجروحی را می‌برد پرسید ….

منشی کجاست؟

همانطوری که آن بنده خدا  داشت حرکت میکرد روبرگردوند و گفت…شهید شد !!

برادرش که بغل دستم بود شنید.  هیچ عکس‌العملی نداشت الا اینکه سرش را انداخت پائین …لحظاتی بعد دیدمش که صورتش قرمز شده.

در چنین وضعتی بود که مسئول گروهان مرتب با بیسیم صحبت میکرد با فرمانده که وضعیت ما فلان جور است و…هوا دیگر تاریک شده بود. مسئول گروهان که نزدیک مانشسته  بود  مرتب با بیسیم صحبت میکرد وهمینطوردشمن مرتب بر سرما به شدت آتش می‌ریخت  ومرتب داشتیم شهید ومجروح می دادیم. بدون اینکه با دشمن مواجه شده باشیم. در همین حین بار دیگر یک خمپاره در چند قدمی ما منفجر شد. مسئول گروهان که خیز بر داشته بود لحظه ای بلند شد که ببیند بیسم‌چی حالش چطوره که بلافاصله خمپاره دیگری آمد ومسئول گروهان هم بنام شهید جلیل بنده در جلوی چشم ما به شهادت رسید .

درست یادمه که هوا مهتاب بود که شهدا ومجروحین را مقداری به عقب بردیم وچهره نورانی آنها را که به ملاقات پروردگار خود رفته بودند در آن شب مهتابی مشاهده میکردیم .

با تعدادی دیگر از برادران داوطلب شدیم که مجروحین را به عقب ببریم واین کار را کردیم فردا صبح تا چند ساعتی در اورژانس بودیم و پس ازآن با همان تعدادی که آمده بودیم به طرف خط حرکت کردیم. ابتدا به بنه تدارکاتی گردان در نزدیکی خط آمدیم وبعد به طرف خط حرکت کردیم.  گردان همان شب به طرف خط حرکت کرده بود ودر تپه ۱۱۲ مستقر شده بود  در حین حرکت صحنه جالبی را که دیدم این بود در مسیر برادری را دیدیم که به حالت نشسته  سر پائین واسلحه در دست و بی‌حرکت.

یکی از بچه ها فکر کرد این برادر خوابه.  صداش کرد دید. جواب نمیده. آمد جلوتر ودیدیم  که در همان حال شهید شده است. واقعاً زیبا شهید شده بود .

پس از مدت کوتاهی به تپه ۱۱۲ محل استقرار گردان رسیدیم وچند روزی مستقر بودیم ودر گیری شدیدی با دشمن داشتیم.  تپه بصورت کانالی کنده شده بود که عراقیها این کار را کرده بودند وما در این کانال مستقر بودیم ودشمن گاه وبیگاهی با تانک وهلی‌کوپتر و توپ وخمپاره به ما حمله میکرد و ما هم جواب پاتک های آنان را میدادیم.

این کاتال دیگر مملو از شهدای ما وکشته های دشمن بود طوری که وقتی که می‌خوابیدیم در کنارمان یا یک شهیدی بود و یا یک کشته عراقی وامکانات آنطوری نبود که شهدا را به عقب ببریم.  یکی از صحنه های جالب این بود که در وسط کانال خوابیده بودم وچون شب بود پتویی  روی خود انداخته بودم. برادران مرتب در تردد بودند که یکی از بردران وقتی از بالای سر من رد میشد از یکی پرسید شهیده؟ که من از زیر پتو گفتم سعادت نداریم !!!!!!!!

از اتفاق جالب دیگری که افتاد این بود که یک روز بعد از ظهر بود در کانال نشسته بودم  که ناگهان دیدم جلویم منفجر شد ومن بی‌اختیار همانطور افتادم  برای چند لحظه ای احساس کردم که شهید شدم  اما پس از لحظاتی دیدم نه! تکان میخورم!! وقتی بلند شدم  دیدم  یک توپ مستقیم جلویم خورده وچون من در کف کانال بودم توپ بالا خورده بود وموج انفجارش من را گرفته بود و کلاه خودی که در سر داشتم نفهمیدم کجا پرید ؟

که روحانی گردان ما اگر اشتباه نکنم شهید رحمانی بود گفت …بهش آب بدهید یادم تو حین آب دادن به من بودند گفتم یک لحظه احساس کردم شهید شدم که آن برادر به شوخی گفت اگر شهید شدی آب بهت ندیم.

بعد چند روز درگیری در منطقه  کم کم احساس کردیم که در حال محاصره هستیم. از نحوه شلیک دشمن  از پشت سر به این  مسئله پی بردیم  که شب چهارم از عملیات بود که دستور عقب نشینی داده شد.

نیمه شب بود که عقب نشینی را آغاز کردیم  نمیدانم چه مدتی در حال دویدن بودیم  که وقتی سوارکامیونها شدیم هوا کاملا روشن شده بودحتی ما نماز صبح را در حال دویدن با تیمّم خواندیم .

تلخترین لحظات جنگ آن زمانی بود که بعد از عملیات  به اردوگاه برمیگشتی  وجای خالی دوستان خود را میدیدی که وصف ناکردنی است وگریه لحظه ای بچه ها را مجال نمی داد.

بعد از آن اردوگاه برگشتیم به دوکوهه.  شهید حاج همت آمد ومقداری برای ما سخنرانی کرد وگزارش داد ونتایج عملیات را تشریح کرد وپس از آن هم آهنگران آمد برایمان نوحه خوانی کرد

((ای از سفر برگشتگان

کو شهیدان ما کو شهیدان ما

کجا شدند غرق به خون

 دوستان شما دوستان شما و…….))

که انگار نمک روی زخم می‌پاشید.

در این عملیات عزیزان زیادی به شهادت رسیدند.

شهید چراغی معاون لشگر ۲۷، شهید رضا گودینی  فرمانده گردان حنین، شهید گل محمدی معاون گردان خندق، شهید سرهنگی مسئول گروهان ۱گردان و….

خداوند مقام این شهیدان را عالی است متعالی فرماید ومارا از شفاعتشان محروم نفرماید.

21 پاسخ
  1. نجف
    نجف میگه:

    بسمه تعالی

    با سلام

    عباس جان در تایید خاطره زیبات که ای کاش تصاویری از اونزمان هم باهاش میبود البته من تصاویر گردان خودمون کمیل رو پای کامیونها و در حال رفتن به این عملیات دارم باید عرض کنم که این تپه ۱۱۲ سمت چپ محور ما که تپه های ۱۰۳ بود که معروف به تپه صخره ای ها بود که من خاطرات مبسوطی از این عملیات توی ملیتاری نوشتم. در شب اول عملیات این تپه ۱۱۲ رو که جناح چپ ما بود گردان مالک عمل کرد که خب متاسفانه تلفات و درگیریشون بحدی شد که صبح همون روز یا فرداش اگه اشتباه نکنم گردان انصار جایگزینشون شد که بعدش هم در روزهای پایانی عملیات گردان شما فکر کنم جایگزین گردان انصار شد منتها گردان ما (کمیل) تا روز آخر عملیات توی خط موند که خب صبح همون روزی که شبش بچه های گردانها و لشکر از خط عقب کشیدند یعنی جمعه ۲۷ فروردین۶۲ که بعد از دفع بیش از ۳۰ پاتک بسیار سنگین دشمن بود بنده حقیر در همون پاتک سی ام و صبح جمعه حول و حوش ساعت ده صبح بشدت مجروح شدم که با هزار مصیبت دوستان منو به عقب انتقال دادند.چون ارتباط ما با عقبه بعلت حجم وحشتناک و غیر قابل توصیف آتش دشمن تقریبا قطع شده بود و انتقال مجروحین و شهدا تقریبا غیر ممکن.
    که بخاطر همین انتقال حقیر مثل معجزه بود! بخاطر همین موقع عقب نشستن بسیاری از مجروحین و شهدا در این عملیات جا موندن که هنوزم خیلیاشون مفقود هستند و پیکرهاشون برنگشته….

    این نکته رو هم بگم که یکی از دلایل مهم جابجایی های سریع گردانها و نیروها در محور تپه های ۱۱۲ که گردان شما هم واردش شد و حجم بالای درگیری و تلفات گردانها عاملش بود این بود که این تپه ها مشرف به جاده اصلی شرهانی به دویرج و زبیدات بود که حتی مورد توجه و فشار مضاعف نیروی زرهی و حجم وحشتناک غیر قابل توصیف توپخانه و آتیش پشتیبانی دشمن بود بطوریکه من خودم صحنه های عجیب و درگیرها و نبرد های عجیب و سختی رو شاهد بودم که اغلب بین نفر و تانک صورت گرفت اونهم تانکهای تی ۷۲ که خاطرات جالبی برام مونده که متاسفانه از حوصله این چند خط خارجه که اگه بعدا انشاءالله فضا و فرصتی پیش بیاد عرض خواهم کرد.

    التماس دعا.

    پاسخ
  2. محبي
    محبي میگه:

    سلام حاج عباس عًزیز بنده أصغر محبی هستم همرزم شما در همه صحنه هایی که در این خاطرات در عملیات والفجر یک ذکر شده. بسیار خوشحالم که تصاویر شما را می بینم و آن خاطرات را مرور می کنم. بنده در خارج إز کشور هستم. امید ارم روزی شما را زیارت کنم. یادش به خیر شب های ده کده محمد رسول الله من شما محمد ستوده. علی باقری داود مجیدی محمدرضا مسجودی جعفر فولادوند و سایر عزیزان

    سلام آقای محبی
    ممنون که به وب خودتون سر زدید
    مدتی است که به کمک نیروهای محترم گردان حمزه، در حال جمع آوری عکس ها و خاطرات مربوط به حماسه سازان این گردان از سالهای دفاع مقدس هستیم.
    متأسفانه از شخص شما و خیلی دیگر از همرزمانتون عکس و یادمانی در وب نداریم. باعث افتخار خواهد بود اگر ما را در این امر یاری فرمایید.

    پاسخ
  3. محمد حسن علی مددی
    محمد حسن علی مددی میگه:

    با سلام حقیر در گروهان ۳ که مسئول آن شهید جلیل بنده بود از گردان خندق تیپ ۳ از لشگر ۲۷ حضرت رسول (ص) در آن عملیات (والفجر یک ) بودم وکل خاطرات برایم زنده شد ضمنا من روز اول همراه گردان بودم که واقعا شب تا صبح چه حال وهوائی بود تا رسیدیم به تپه ۱۱۲ و مستقر شدیم شش روز در شیار های آن تپه در سنگر ها می جنگیدیم در روز آخر عملیات مجروح شدم همرزمان شهیدم احمد محمدی امیر آبادی و شهید حبیب الله عقیقی ، شهید کلهر ، شهید سهرابی و…. بودند.
    روحانی گردان شهید حیدری بود که هنگام عقب نشینی به همرزمان گردان می گوید ماکه داریم میرویم عقب سه نفر از برادران ایثارکنند و با برانکارد این مجروح را نیز با خودمان ببریم همین که چهار نفری برانکارد را بلند میکنند ومقداری راه میروند یک گلوله خمپاره به نزدیک آنان اصابت میکند وهر چهارنفر بهمراه رزمنده مجروح شهید میشوند

    ممنون

    پاسخ
  4. عباس اسكندرلو
    عباس اسكندرلو میگه:

    سلام.محبی عزیز خیلی خوشحالم که کامنت گذاشتی یاد آن روزگاران بخیر وآن شبهای قدر جبهه ها اصغر جان ازت چندتا عکس دارم وبزودی توی سایت میکذارم تا تجدید خاطره ای برایمان بشود هر کجای دنیا هستی برایت آرزوی سلامتی میکنم .

    پاسخ
  5. امیر عباس شعبانی
    امیر عباس شعبانی میگه:

    سلام خدمت آقای اسکندرلوی بزرگوار. من چند تا عکس از شما دیدم که در کنار عموی شهیدم(شهید موسی شعبانی) هستید. یک سئوال و یک خواهش داشتم از خدمتتون.
    اول اینکه طبق این خاطره ای که نقل کردید آیا عموی من در جبهه مداح بودند؟
    و اما درخواستم از شما اینه که اگر خاطره ای از عموی من دارید و یا نکته ای درباره شخصیتش لطف کنید و بفرمایید چون من شش ماهه بودم که عمویم شهید شد و از زندگی ایشون در جبهه اطلاعات زیادی ندارم. بزرگواری میکنید. یاعلی

    پاسخ
  6. عباس اسكندرلو
    عباس اسكندرلو میگه:

    با سلام خدمت آقای شعبانی عزیز .
    خداوند روح عموی بزرگوارتان را شاد گرداند به راستی که مردی با اخلاص وبزرگی بود قطعا همه شهدای ما اینگونه بودند ومشمول آیه ((رجال صدقوا ما عاهد الله علیه ))بودند انشالله ماجاماندگان نیز اینچنین باشیم .
    در مورد این خاطره همانگونه که دقت می فرمایید این خاطره مربوط والفجر یک یعنی فروردین سال ۶۲ میباشد این شهید شعبانی مداح گردان بود ولی موسی شعبانی عموی شما نبودندبنده با عموی بزرگوار شما در سال ۶۴ قبل ازعملیات والفجر ۸ آشنا شدم وبا هم در یک دسته بودیم عکسهایی را که مشاهده فرمودید مر بوط به همان زمان است از ایشان خاطراتی هست که شاید در وقت مناسب ذکر کنم منتها فقط همینقدر بدانید ایشان باید شهید می شد مرگ طبیعی برایش خیلی کوچک بود وحیف بود که ایشان شهید نشوند .
    عکسی از یکی از دوستان از ایشان دیدم که دقایقی قبل از شهادت ایشان است اگر دیدم روی سایت خواهم گذاشت ..
    شهید موسی شعبانی در اواخر جنگ به گردان انصار رفتندودر روزهای پایانی جنگ در شلمچه (پاسگاه زید )به شهادت رسیدند.روحشان شاد .

    سلام خدمت دو برادر بزرگوار
    فکر کنم تقصیر از من بوده
    برادر اسکندرلو خاطره رو با اسم شهید شعبانی فرستاده بودند
    و از اون جایی که ما فقط یه شهید شعبانی تو سایتمون داشتیم من فکر کرده بودم منظورشون شهید موسی شعبانی هست و با این اسم برای خاطره برچسب گذاشته بودم
    عذر خواهی منو بپذیزید

    پاسخ
  7. امیر عباس شعبانی
    امیر عباس شعبانی میگه:

    سلام. با تشکر از بزرگواری شما. بی صبرانه منتظرم تا ان شاء الله آن عکس را ببینم. از مدیران سایت هم ممنونم که واقعا کار بسیار مهم و بزرگی انجام می دهند و من از طریق این سایت امیدوار شدم تا یکی از بزرگترین دغدغه های زندگیم یعنی اطلاعاتی از عموی شهیدم را بدست بیارم. اللهم الحقنی بالصالحین. یا علی.

    سلام و سلامت باشید
    انجام وظیفه است

    پاسخ
  8. سيد علي ميرسليمي
    سيد علي ميرسليمي میگه:

    عباس جان سلام خاطره خوبی بود لذت بردم با اجازه جنابعالی و دیگر دوستان رزمنده مان در خصوص نوحه ای که در ابتدای خاطره قشنگت عنوان فرمودی از برادر اهنگرانباید عرض کنم که این نوحه در سال شصت چهلم شهدای عملیات بزرگ و سرنوشت ساز طریق القدس که منجر به ازاد سازی بخش وسیعی از دشت آزادگان از جمله شهر مقاوم بستان گردید در زمین صبحگاه دو کوهه توسط ایشان خوانده شد که رزمندگان داشتند آماده می شدند برای عملیات غرور آفرین فتح المبین که انشاءالله اگر عمری باقی بود به قید حیاط که زمان زیادی هم نمانده است عرائضی را بیان خواهم نمود و این نوحه مطلعش این بود:
    این اربعین دارم پیامی از شهیدان
    از کشته های غرق خون در خاک بستان
    درخون تپیدند———–خوش آرمیدند الی آخر
    و بعد از چند روز همین نوحه در حسینیه جماران در محضر حضرت امام خوانده شد که مورد لطف و عنایت امام عظیم الشان قرار گرفت و به برادر ارزشمندمان حاج صادق آهنگران پیشنهاد نمود منبعد نوحه ها و اشعار حماسی را برای تقویت روحی و شارژ رزمندگان بخوانند و از آن تاریخ حاج اقا آهنگران بطور رسمی شد مداح جبهه ها :.یاد باد ان روزگاران یاد باد

    پاسخ
  9. شفیق فکه
    شفیق فکه میگه:

    سلام
    بیسیم چی شهید ماشاءالله سرهنگی هستم و در خدمت شما عزیزان. پای رکاب همه شما وایسادم و به زور دارم خودمو جای شاگرد شماها جا می زنم. برای من عملیات والفجر یک، گردان خندق و روز ۲۲/۱/۱۳۶۲ساعت بین یک تا ۲ بعداز ظهر فراموش نشدنی است و… بگذریم
    shafighefakeh.ir

    در خدمت هستم بزرگترین آلبوم تصاویر دفاع مقدس ، بزرگداشت شهید ماشاءالله سرهنگی gallery.shafighefakeh.ir

    پاسخ
  10. س.ه
    س.ه میگه:

    با عرض سلام
    اگر جزئیاتی درباره ی شهادت ماشاءالله سرهنگی می دانید در اختیار بنده بگذارید.

    سپیده یگانه
    دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی

    سلام خانوم دکتر
    چند وقت پیش یه دوستی برای وب ما کامنت گذاشت که سایتی به یادبود شهید بزرگوار مورد نظر شما داشتند
    http://shafighefakeh.ir/fa/
    شاید ایشون بتونند کمکتون کنند
    موید باشید

    پاسخ
  11. عباس اسكندرلو
    عباس اسكندرلو میگه:

    سلام علیکم .
    نمیدانم این خانم محترم چه نسبتی با شهید یزرگوار سرهنگی دارند اما همین برادری که بنام شفیق فکه کامنت گذاشته ومسئول سایت هم هست در خصوص جمع آوری آثار شهدا زحمت زیادی را کشیده است ایشان برادر سلیمیان هستند وبسیمچی شهید ماشاالله سرهنگی بودند در لحظه ای که خمپاره آمد در نزدیکی این شهید برادرمان سلیمیان در کنارش بودند وبه شدت مجروح میشوند وشهید سرهنگی در بغل ایشان به شهادت میرسند جزئیات را همانطور که فرمودند میتوانند با مراجعه به سایت ایشان که در بالا آمده پیگیری فرمایند .باتشکر ازشما

    پاسخ
  12. مهدی
    مهدی میگه:

    سلام .شهید ماشااله یایایی فیشانی رو میشناسید ؟ می خوام بدونم چطوری شهید شد تو عملیات والفجر ۱

    سلام
    متأسفانه من نمیشناسم. امیدوارم دوستان بشناسند و بتونند کمکتون کنند.

    پاسخ
  13. فاطمی
    فاطمی میگه:

    باسلام برادر بنده بنامه حسن تکه در ۶۱/۰۱/۲۱ در عملیات والفجر یک در ارتفاعات ۱۱۲ شهید گمنام شدن ایشان در گردان خندق و کمک تیر بارچی بودند و به گفته همرزمهایش روی همان تپه ۱۱۲ شهید شده و جا مادند . گفتم شاید شما ایشان را بشناسید یا دیده باشید.

    سلام آقای فاطمی
    داداش صادق منم در این عملیات مفقودالاثر شد
    از اونجاییکه همسرم مهدی خراسانی در این عملیات حضور داشته اما گردان مالک بوده صحبتهای شما رو بهش گفتم. ایشون میگه یکی از دوستاش اونموقع از نیروهای گردان خندق بوده. اگه تمایل داشتید با ایشون صحبت کنید لطفا شماره اتون رو به ایمیلم بفرستید تا همسرم شماره اتون رو بده به ایشون که ایشالله باهاتون تماس بگیرن. شاید بشناسن برادرتون رو ….
    آدرس ایمیل:
    f.mehdibarzi@gmail.com

    پاسخ
  14. سید روح اله علوی
    سید روح اله علوی میگه:

    باسلام بنده عمویم در عملیات والفجر ۱ در منطقه شرهانی به شهادت رسید شهید سید رضا علوی هریس از تمامی عزیزانی که در این عملیات حضور داشتند عاجزانه خواهش میکنم با بنده حقیر تماس بگیرند با تشکر ۰۹۱۴۹۳۱۵۶۴۱

    پاسخ
    • جمشیدواشقانی
      جمشیدواشقانی میگه:

      سلام جناب حاج عباس و آقای محبی خاطره شمارو خوندم و برای لحظاتی رفتم شب حمله و فکه شرهانی تپه ۱۴۶ یاد بچه ها و دلاوریهاشون افتادم من جمشید واشقانی عضور گردان خیبر تیپ ۳ ابوذر هستم خیلی خوب مطالبتون رو ذکر کردید واقعا همانطور که بود تعریف کردید . اما اگه فرصت بشه من هم از محور گردان خیبر مطالبی رو براتون میگم گردان ما در عین مظلومیت رشادت ها و شجاعت های زیادی به خرج داد من خودم شب عملیات جزو گروه ویژه گردان انتخاب شدم و سومین نفری بوودم که از فاصله ۳۰ متری و قبل از اینکه گردان درگیر بشه به سمت خط مقدم عراق با رگبار کلاش حمله کردم و وقتی خودم را داخل کانال عراقی ها انداختم نفر اول بودم چون دونفر جلویی من بارگبار عراقی ها مجروح و نقش بر زمین شدن . واویلا من ۱۵ ساله یه خط مقدم پر از عراقی و سلاح های مرگبار خدا میداند که از آن لحظه به بعد با توکل بر خدا چنان شجاعت و جسارتی پیدا کردم که هنوز هم دارم نون شجاعت آن شب را میخورم اغراق نمیکنم انشالله در فرصت دیگر حتما بیشتر خواهم گفت و من خیلی دوست دارم از نزدیک شمارا ببینم . انشالله

      پاسخ
  15. جمشیدواشقانی
    جمشیدواشقانی میگه:

    سلام این عکس که با عنوان گردان حمزه لشگر حضرت رسول در بالا گذاشته شده است در واقع متعلق یه گردان خط شکن خیبر در عملیلت والفجر است که در فروروردین ۶۲ در پادگان دوکوهه انداخته شده است من در این عکس نیستم اما لطفا اگر عکس های دیگری از این دست دارید در سایت بزارید شاید عکس من هم باشد گردان خیبر در والفجر ۱ دلاورانه جنگید درست است که به هدف های از پیش تعیین شده نرسید چون هیچیک از گردان ها مطابق نقسه عملیات پیش نرفتند اما خدا را شاهد میگیرم که در برابر پاتک های وحشتناک زرهی و توپخانه ای عراق یک قدم پا پس نگذاشت و تا آخر عملیات که دستور عقب نشینی به همخ یگان ها داده شد از مواضع تصرف شده از عراقی ها با خون وجون مراقبت کرد تا جایی که تانک های عراقی تا پنجا متری ما آمدن اما با رشادت همسنگران و از جان مایه گذاشتن دلاوان گردان آنها را وادار به عقب نشینی کرد یم گردان خیبر کمترین اسیر را داشت چون هیکس به اسارت راضی نبود و تا پای جان با عراقی ها جنگ تن به تن کردیم و بیشترین اسیر را گردان خیبر از عراق گرفت شهید حیدری شهید محمد رضا نکوفر که فرماندهان گروهن ۳ بودن با شجاعت و جسارت تما ما را هدایت کردن و خو از ما جلوتر در میدان نبر د بودن و هر دو شهید شدن گردان خیبر در والفجر ۱ دماری از عراقی ها درآورد که بخدا تا عراق هست و عراقی از یادشان نمیرود گردان سرافاز و دلاور خیبر شب حمله یک عراقی را نگذاشت فرا کند فردا ی عملیات ابتدا گردان مکانیزه عراق و سپس یک گردان از گارد ریاست جمهور و عصر همانروز پاتک زرهی عراق را چتان نقره داغ کرد که از روز دوم به بعد دیگر مقابل محور ما عراق هیچ پاتک و حمله ای انجام نداد . البته همرزمان من خیلی شهید شدن اما اسارت هرگز بخدا تا آخرین فشنگ و آرپی جی شلیک کردیم یعنی اگر عراق پاتک دیگری میزد دیگر هیچ مهماتی نداشتیم اما دفاع جانانه ما عراق را ناامید کرد . خواننده و یا خوانندگان محترن اگر دوست داشتید پیام بزارید تا شرح کامل محور تپه ۱۴۶ و رشادت و جسارت و شجاعت ابر مردان جان برکف گردان خیبر را برایتان بطور کامل بازگو نمایم.

    سلام
    متأسفانه عکس دیگه ای ندارم مگه اینکه بعدا بیاد دستم که حتما منتشر میشه

    پاسخ
  16. جمشیدواشقانی
    جمشیدواشقانی میگه:

    خدمت مسئول محترم سایت سلام عرض میکنم در یاداشت ها خوندم که تعدادی عکس در سایت گذاشته اید اما من آن عکس ها را ندیده ام ممکن است خواهش کننم بفرمایید در کدام قسمت عکس ها را مشاهده کنم.
    با تشکر واشقانی

    سلام
    متوجه منظورتون نمیشم
    اما برای یافتن عکس از هر عملیات یا از هر شخصی که مدنظرتون هست میتونید از گزینه «جستجو» که با علامت ذره بین در سمت چپ بالای صفحه نشان داده شده است به عکسهای مورد نظرتون دسترسی داشته باشید.

    پاسخ
  17. بدرلو
    بدرلو میگه:

    با عرض سلام
    پدر من هم شهید غلامحسن بدرلو عضو گردان خندق بود که در عملیات والفجر یک شهید شد اما از نحوه شهادتش خبری نداریم ضمنا عکسی هم نداریم از همسنگرانش اگه عکسی دارن یا از نحوه شهادتش خبر دارن اطلاع بدن ممنون میشم

    پاسخ
  18. سلمان
    سلمان میگه:

    با سلام خدمت بزرگواران عموی بنده علی اکبر پوران حاجی شربیانی در منطقه شرهانی۶۲۰۱۲۳ شهید شدن خواهشمندم اگه عکسی از ایشون دارید به بنده برسونین ضمنا شماره بنده ۹۱۲۵۱۲۸۰۰۳ در ضمن عکسهای جامع عملیات والفجر یک رو کجا میتونم ببینم و داشته هام رو به اشتراک بزارم

    سلام خدمت شما
    عکسهای عملیات والفجر یک رو میتونید تا جستجوی نام عملیات در صفحه اول به صورت یکجا مشاهده کنید.
    در مورد عموی بزرگوارتون امیدوارم دوستان سایت بتونن کمک کنند.
    التماس دعا

    پاسخ
  19. شفیق
    شفیق میگه:

    با سلام خدمت عزیزان بنده برادر حسین شفیق هستم برادرم درعملیات والفجریک منطقه شرهانی ۲۲/۱/۱۳۶۲ گردان ادوات شهید شدند خواهشمندم ازهمرزم هااگر عکسی یاخاطره ای ازایشون به یادگاری نگه داشتند تو همین سایت به اشتراک بگذارند التماس دعا

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.