ساک خاطرات
به قلم: حسین گلستانی
این خونه تکونی آخر سال شد برام یه دنیا خاطره….. خیلی لذتبخش ودیدنی برام تموم شد…
رفته بودم انباریمون رو مرتب کنم چشمم خورد به یه ساک کوچیک. یادم اومد من یه سری لوازم، وسایل، نامه و غیره از زمان جنگ رو گذاشته بودم توی اون ساک تا یه جای امن باشه و به کسی هم امانت ندم که خدایی نکرده یه وقت برنگرده.
ساک رو برداشتم اومدم وسط اتاق نشستم. در اونو که باز کردم، دیدم که عجب چیزهای قشنگی توی اون بود. اون ساک پر بود از عکس و دستنوشته و نامه و وصیتنامه و تربت آقا اباعبدالله(ع) و پلاک و غیره.
عکسهای تازه ای از اخوی دیدم که برام جالب بود. کل وسایل رو خیلی آروم آوردم بیرون. آنچنان با کنجکاوی و حس خوبی به وسایل نگاه میکردم که فکر میکردم الان داخل چادر دسته یک تو اردوگاه کرخه نشستم.
همینطور که عکسها رونگاه میکردم، چشمم خورد به یه نامه که شهید احمدی زاده برام نوشته بود.
بعد از بیست و پنج سال انگار مطالب نامه برام تازه بود. متن نامه خیلی قشنگ و خودمونی نوشته شده بود؛ همراه اون یه دستمال سبز رنگی بود که وقتی اونو باز کردم متوجه شدم داخلش تربت هست. نامه رو که خوندم، دیدم شهید احمدی زاده به اون اشاره کرده.
دستخط بعدی برای شهید فخرالدین بود که اسامی دسته یک رو نوشته بود و یک دعا که من خیلی دوست داشتم و دارم
یارب الحسین! اشف صدرالحسین و الی اخر….
بعدی یه دفترچه بود که پر بود از نوحهها و دستنوشتههای شهید سعید غلامی که قبل از عملیات بیتالمقدس دو به من داده بود.
بعدی نامه شهید مهدی پور بود که به شهید گلستانی نوشته بود.
دستخط بعدی، نامه شهید نظری به اخوی بود که همه این نامهها حاوی مطالب بسیار آموزنده و ارزشمندبودند.
بعدی هم وصیت نامه خودم بود که اصلاً فکر نمیکردم اونو من نوشته باشم. عجب مطالب معنوی و باحالی بود که عمراً بتونم یه دونه دیگه مثل اونو بنویسم.
بعد هم پلاک شناسایی زمان جنگ، نامه مرخصی از جبهه، نامه اعزام انفرادی به جبهه و یه مداد بود که مال اون زمان بود.
از یه طرف اینا رو دیده بودم و لذت میبردم واز طرفی افسوس میخوردم که چقدر زود گذشت اون دوران طلایی با اون همه دوستای خوب و قشنگ.
همه و همه اینا دست به دست هم دادند تا ما خستگیمون در بره و شهدا هم به یاد ما باشند چون معتقدم اگه اونا نمیخواستند شاید سالها میگذشت و من اصلا اینا رو نمیدیدم.
شادی روح همه شهدا صلوات
اللهم صل علی محمد وال محمد و عجل فرجهم


خاطرات جالبی بود .
هروقت دلتنگ روزهای خوب و همنشینی با دوستان خوب درمکان های خوب جبهه میشم یه سری به فضای مجازی جبهه ایها میزنم خاطراتشون من را میبره به همون فضاهای عطر آگینی که در دوران دفاع مقدس بود .
متاسفانه به مرور زمان که بچه ها بزرگ شدن و در همان فضای کوچک منزل هی مجبور شدیم بخشی از فصا را به جای دفتر وکتاب آنها اختصاص بدیم کم کم جای نگهداری آرشیو عکس و آلبوم و نامه های خاطره انگیز و وسایلی که در جبهه با چوب جعبه مهمات و سیم ضامن گلوله توپ وپوکه فشنگ درست کرده بودیم و بعنوان یادگار در منزل نگهداری میکردیم تنگ شد و مجبور شدیم از نگهداری آنها معذور باشیم الان غصه میخورم چرا برای روزهای تنهاییم آنها را روی تخم چشمهام نگهداری نکردم