نوشته‌ها

آلبوم مهدی خراسانی

106

از راست به چپ:

ردیف ایستاده: کاظم بیگی، ماشالله نانگیر، رضا فشکی، محمد حسین عابدین

ردیف نشسته: مهرعلی، مهدی خراسانی، هادی سیانوری، ؟

شهید یعنی حاضر!

[flashvideo file=http://gordanhamze.ir/wp-content/uploads/2012/03/Video-14.flv /]
شنیده بودم که رزمنده ها اصطلاحات خاصی برای خودشون داشتند، چیزی شبیه جارگون (اصطلاحات تخصصی یا فنی هر رشته)،
شاید خیلی هاش هم قبلا به گوشم خورده بود اما وقتی داشتم دنبال یه قطعه می گشتم تا در قسمت ویدئوهای وب پست کنم
به این بخش از یکی از ویدئوهای گردان حمزه رسیدم که وقتی داشتند حاضر غایب می کردند،
رزمندگان حاضر به جای کلمه «حاضر»،کلمه «شهید» رو به کار می بردند.
برام خیلی جالب بود، استفاده از کلمات مترادف به جای هم!
و اگه واقعا باور داشته باشیم که شهدا حاضرند، پس چرا دلتنگی؟!

مصاحبه ناصر رخ با داوود معقول

[flashvideo file=http://gordanhamze.ir/wp-content/uploads/2012/02/video-9-Rokh-Maghul-Interview.flv /]

آلبوم شهید سعید دلالت

075a

از راست به چپ:

ردیف ایستاده: ؟، شهید سعید رحیمی، ؟، ؟، شهید رجایی، ؟، شهید قائمی، مهرعلی، شهید گوگونانی

ردیف نشسته: ؟، حسین طوسی، شهید اشرف، شهید محمود تاج الدین، ؟

مکان: ارتقاعات ماووت

زمان: عملیات بیت المقدس ۲، زمستان ۶۶

شفاعت یادت نره

خاطره ای از شلمچه

منبع: سایت نجوا

 

حمید بهرامی از بچه های گردان حمزه از لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص) تعریف می کرد: شدت درگیری در خاکریز دو جداره ی شلمچه بالا گرفته بود. از هر طرف خمپاره می آمد و گلوله، از همه بدتر تک تیراندازی عراقی بود. چند روزی از شروع عملیات کربلای هشت می گذشت. ذوق و شوق نبرد رویا رو با دشمن – آنچه همیشه انتظارش را می کشیدم – گرمای بهار سال ۶۶ را برایم قابل تحمل کرده بود.

با شنیدن صدای تانکی که هر لحظه نزدیکتر می شد، سعی کردم به طوری که مثلاً تک تیر اندازها متوجه نشوند، سرم را بالا بیاورم و جلو را نگاه کنم، سر بالا بردن همانا و …

قبلاً شنیده بودم شهدا، لحظات آخرشان را در آغوش ائمه، بخصوص اباعبدالله(ع) می گذرانند. شروع کردم به ذکر یا اباعبدالله. ناگهان متوجه شدم کسی سرم را از زمین بلند کرد و بر زانوی خود نهاد. باورم نمی شد. شروع کردم به التماس و در همان حال، گریستن. دوست داشتم چشمانم می توانست او را ببیند. مچ دستش را محکم و سفت گرفتم و گفتم: تو رو خدا… حسین جان… منم با خودت ببر… قربونت برم…

ناگهان آنکه سرم رابه زانویش گرفته بود، به حرف آمد و گفت: بهرامی… بهرامی… منم «مهرعلی»… شفاعت یادت نره…
خون خونم را می خورد. در همان گیجی و منگی، مشتی به طرفی که احساس می کردم صورتش باشد، پرتاب کردم و گفتم: لامصب، من دارم می میرم تو یکی می گی شفاعت یادت نره؟