به یاد شهید مهدی سمیعی

خاطره ای از عملیات کربلای ۵

به روایت: محسن امامی

… وقتی به دوکوهه رسیدیم به واسطه دوستانم براش معرفی گرفتم بیاد گردان حمزه. اون موقع گردان تو منطقه مهران در حال پدافندی بود. با حاج آقا امینی صحبت کردم. مهدی اومد گروهان یک. توی گروهان هم با قاسم کارگر فرمانده گروهان صحبت کردم. اومد دسته یک پیش فخرالدین و دوستانش. البته رفت و توی سنگر محمود شمسیان مستقر شد.

… بعد از پدافندی مهران رفتیم عملیات کربلای پنج (شلمچه). روز دوم درگیری خیلی شدید بود. چند تا شهید داده بودیم. خیلی مواظبش بودم اما به چهره‌اش که نگاه می‌کردم انگار معلوم بود که اینم شهید می‌شه. از گردان خوشش اومده بود و من از این بابت خوشحال بودم.

گردان حاج محمود همیشه پر از نیرو بود از بس این مرد دوست داشتنیه.

یادم میاد بعد از عملیات والفجر هشت که یه مقدار مجروحیتم بهتر شده بود، اعزام انفرادی گرفتم که به پدافندی مهران برسم؛ به عملیات کربلای یک که در منطقه مهران انجام شده بود که نرسیده بودم. راه آهن سوار قطار شدم. توی مسیر راه، نزدیکهای خرم اباد که از کوپه بیرون اومدم بغل پنجره قطاردیدم یه جوون هفده هیجده ساله ایستاده، لباس بسیجی تنش بود و معلوم بود اون هم اعزام انفرادی گرفته. بعد از آشنایی معلوم شد اون هم می‌خواهد بیاد لشگر ۲۷ اما تو صحبتهاش معلوم شد که می‌خواهد بره گردان مالک.

می‌گفت بچه محلهاش تو اون گردان هستند. بچه شاه عبدالعظیم بود اسمش مهدی سمیعی بود اولین بار بود که به جبهه می‌اومد. باهم دوست شدیم. فوری صمیمی شدیم. بهش گفتم من می‌رم گردان حمزه. فرمانده گردانمون هم حاج اقا امینی هست و شروع کردم به تعریف از گردان و به اصطلاح امروزی‌ها مخش رو زدم. تا اینکه بالاخره گفت میاد گردان حمزه.

وقتی به دوکوهه رسیدیم به واسطه دوستانم براش معرفی گرفتم بیاد گردان حمزه. اون موقع گردان تو منطقه مهران در حال پدافندی بود. با حاج آقا امینی صحبت کردم. مهدی اومد گروهان یک. توی گروهان هم با قاسم کارگر فرمانده گروهان صحبت کردم. اومد دسته یک پیش فخرالدین و دوستانش. البته رفت و توی سنگر محمود شمسیان مستقر شد.

… بعد از پدافندی مهران رفتیم عملیات کربلای پنج (شلمچه). روز دوم درگیری خیلی شدید بود. چند تا شهید داده بودیم. خیلی مواظبش بودم اما به چهره‌اش که نگاه می‌کردم انگار معلوم بود که اینم شهید می‌شه. از گردان خوشش اومده بود و من از این بابت خوشحال بودم.

نزدیکیهای ظهر بود که عراقی‌ها شروع کردند به ریختن اتیش پر حجم. بچه‌ها مردونه مقاومت می‌کردند. یه لحظه چشمم خورد به مهدی که در حال شلیک به سمت عراقی‌ها بود. اون هم یه لحظه به سمت من نگاهش رو برگردوند. لبخندش فراموشم نمی‌شه. فکر کنم که میدونست که دیگه باید پرواز کنه.

… یکدفعه دیدم یه خمپاره جلوش منفجر شد! وای خدای من!! یعنی مهدی هم شهید شد؟ به سرعت خودم رو بالای سرش رسوندم. بلی ترکش صورت قشنگش رو خونین کرده بود و روح بلندش رو به آسمون برده بود.

روحش شاد

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *