عبادتگاه

خاطره ای از شهید ابراهیمی

به قلم: رحیم پورعباسی

unnamed

از راست به چپ :

شهید ذبیح اله ابراهیمی – ؟ – رحیم پورعباسی – شهید حسن چیذری

مکان: اردوگاه کرخه

زمان: قبل از عملیات  والفجر هشت

«شاید خیلی از بچه های آنزمان بدانند ویادشان باشد . بچه های هر کسی برای خودشان یک جایی درگوشه ای خلوتگاهی درست کرده بودند که هرکسی ازخلوتگاه دیگری خبری نداشت. شاید یکی حتی دو الی سه کیلومتر دورتر از اردگاه گوشه ای انتخاب کرده بودکه به فکر کسی نمی رسد برای خود درآنجا دنیایی داشت و زیباتراینکه وقتی سوال می شد با لبخندی که گمراه کننده بود می گفت : ای بابا این حرف ها چیه؟ من کجا و این کارها؟ من حتی نماز صبح هم قضا می شه دعاکنید خدا عاقبت بخیرمان کند.

زمانی که راهپیمایی دسته ویا گروهان ویاگردان داشت بعضی وقت ها از کنار این خلوتگاه ها عبور میکرد و چشم بچه ها به آن می افتاد به یکدیگر میگفتند مال کیه؟

مال هرکسی هست التماس دعا

یه زمانی یادم می آید در اردوگاه کرخه دیدم برادر ابراهیمی زیر لباسش یه چیزی مخفی کرد و به سرعت از چادر خارج شد وبه سمت کوه حرکت کرد. تعجب کردم و آهسته بدون اینکه از حضور من با خبرشود تعقیبش کردم ببینم چه می کند وآن چه چیزی بود که پنهان کرده / بالای کوه رفت وشاید چندتا کوه هم گذشت وشروع کرد به کندن زمین.

من که گوشه ای پنهان بودم نشستم ببینم عاقبت چه می شود. آن چیزی که در زیر لباسش بود بیل و کلنگه نظامی بود ازهمان هایی که کوچک بود ویک طرفش بیل بود وطرف دیگرش کلنگ. نزدیک اذن ظهر شد دیدم آنها را همان جا پنهان کرد و باسرعت به سمت اردوگاه حرکت کرد و من هم از فرصت استفاده کردم ورفتم ببینم چه کار کرده /دیدم قبری برای خودش کنده ولی آماده نبود چون زمینش خیلی سخت بود ولی خوب کار کرده بود به خود گفتم بابا این اینکاره است جوری بود که انقدر کارش این بوده خیلی با احساس وتمیز کار شده بود /من هم به سمت اردگاه حرکت کردم وزمانی رسیدم که نماز اقامه شده بود.

بعد از نماز به چادره ها رفتیم و بعد از نهار که بچه ها باهم شوخی می کردنند دیدم ابراهیمی نیست. خوب من دیگه می دانستم اوکجاست. هرکسی مشغول کاری شد وحتی یک تعداد از بچه ها خوابیدند. نزدیک غروب بود که ابراهیمی را دیدم، گفتم کجا بودی گفت نه گفتند بگید. خندیدم گفتم داداش مارا هم دعاکن. خندید گفتم ما محتاج دعایم وبا سرعت به طرف دستشویی رفت. بعد از چند روز به فکرم افتاد یه سدی به ابراهیمی بزنم و بگویم من می دانم وازمن پنهان نکن. به سمت کوه حرکت کردم دیدم به پایین می آید.

گفت: کجا؟

گفتم: به بالای کوه می روم.

گفت: برای چه ؟

گفتم: همین طوری

گفت: کارت دارم

گفتم: بگو گوش میکنم

گفت: می دانم که می دانی ولی خواهشابه کسی نگو

گفتم: به یه شرط من را دعا کنی و اگر من و یا تو به شهادت رسیدیم یکدیگرراشفاعت کنیم

گفت: قبول

خلاصه سرتان رادرد نیاورم. مقصود از این حرفها این بود که درداخل قبر او ازمن عکسی انداخت که من دوست داشتم به آن گونه شهید بشوم. ومن هم از او عکسی انداختم ولی همه حرف اینجاست که همانگونه که در قبر خوابید و حالت مردن را گرفت در عملیات والفجر هشت به همان گونه به شهادت رسید که عکس داخل قبر درکرخه هماند عکس قبربهشت زهرا بود و فقط در بهشت زهرا خونین وداخل کفن است ودر کرخه …………………. روحش شاد و یادش گرامی»

— رحیم پورعباسی

1 پاسخ
  1. شلمچه
    شلمچه میگه:

    باعرض سلام وادب به پیشگاه مقدس صاحب روح وجانمان حضرت صاحب (عج)وشهدای همه شاهد و ناظر

    شاید خیلی از بچه های آنزمان بدانند ویادشان باشد . بچه های هر کسی برای خودشان یک جایی درگوشه ای خلوتگاهی درست کرده بودند / که هرکسی ازخلوتگاه دیگری خبری نداشت / شاید یکی حتی دو الی سه کیلومتر دورتر از اردگاه گوشه ای انتخاب کرده بودکه به فکر کسی نمی رسد برای خود درآنجا دنیایی داشت و زیباتراینکه وقتی سوال می شد با لبخندی که گمراه کننده بود می گفت : ای بابا این حرف ها چیه / من کجا و این کارها / من حتی نماز صبح هم قضا می شه دعاکنید خدا عاقبت بخیرمان کند / زمانی که راهپیمایی دسته ویا گروهان ویاگردان داشت بعضی وقت ها از کنار این خلوتگاه ها عبور میکرد و چشم بچه ها به آن می افتاد به یکدیگر میگفتند مال کیه / مال هرکسی هست التماس دعا / یه زمانی یادم می آید در اردوگاه کرخه دیدم برادر ابراهیمی زیر لباسش یه چیزی مخفی کرد و به سرعت از چادر خارج شد وبه سمت کوه حرکت کرد /تعجب کردم و آهسته بدون اینکه از حضور من با خبرشود تعقیبش کردم / ببینم چه می کند وآن چه چیزی بود که پنهان کرده / بالای کوه رفت وشاید چندتا کوه هم گذشت وشروع کرد به کندن زمین /منکه گوشه ای پنهان بودم نشستم ببینم عاقبت چه می شود / آن چیزی که در زیر لباسش بود بیل و کلنگه نظامی بود ازهمان هایی که کوچک بود ویک طرفش بیل بود وطرف دیگرش کلنگ / نزدیک اذن ظهر شد دیدم آنها را همان جا پنهان کرد و باسرعت به سمت اردوگاه حرکت کرد و من هم از فرصت استفاده کردم ورفتم ببینم چه کار کرده /دیدم قبری برای خودش کنده ولی آماده نبود چون زمینش خیلی سخت بود ولی خوب کار کرده بود به خود گفتم بابا این اینکاره است جوری بود که انقدر کارش این بوده خیلی با احساس وتمیز کار شده بود /من هم به سمت اردگاه حرکت کردم وزمانی رسیدم که نماز اقامه شده بود / بعدازنماز به چادره ها رفتیم و بعد از نهار که بچه ها باهم شوخی می کردنند دیدم ابراهیمی نیست / خوب من دیگه می دانستم اوکجاست / هرکسی مشغول کاری شد وحتی یک تعداد از بچه ها خوابیدند / نزدیک غروب بود که ابراهیمی را دیدم / گفتم کجا بودی گفت نه گفتند بگید /خندیدم گفتم داداش مارا هم دعاکن / خندید گفتم ما محتاج دعایم وبا سرعت به طرف دستشویی رفت / بعد از چند روز به فکرم افتاد یه سدی به ابراهیمی بزنم و بگویم من می دانم وازمن پنهان نکن / به سمت کوه حرکت کردم دیدم به پایین می آید گفت کجا گفتم به بالای گوه می روم / گفت برای چه ؟ گفتم همین طوری /گفت کارت دارم / گفتم بگو گوش میکنم /گفت می دانم که می دانی ولی خواهشابه کسی نگو / گفتم به یه شرط من را دعا کنی و اگر من ویا تو به شهادت رسیدیم یکدیگرراشفاعت کنیم / گفت قبول / خلاصه سرتان رادرد نیاورم / مقصود از این حرفها این بود که درداخل قبر او ازمن عکسی انداخت که من دوست داشتم به آن گونه شهید بشوم / ومن هم از او عکسی انداختم ولی همه حرف اینجاست که همانگونه که در قبر خوابید و حالت مردن را گرفت در عملیات والفجر هشت به همان گونه به شهادت رسید که عکس داخل قبر درکرخه هماند عکس قبربهشت زهرا بود / وفقط در بهشت زهرا خونین وداخل کفن است ودر کرخه …………………. روحش شاد و یادش گرامی

    سلام
    ممنونم

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.