جشن پتو برای …

به قلم: رحیم پورعباسی

dastvareh4از راست به چپ:

ردیف ایستاده: محمد رضا طاهری، مهدی خراسانی

ردیف نشسته: شهید سید محمود استاد نظری، شهید سید حسین دستواره

«چقدر سخت است که انسان به یاد خاطراتی بافتد که خون از دیده جاری نماید وچقدر لذت بخش است که با خاطرات عمری را زندگی نماید .

یه شب در اردوگاه کرخه بعد از نماز مغرب و عشاء با برادر عزیز محسن گلستانی پشت چادر گروهان یک صحبت میکردیم.
راستش را بخواهید من یک کتاب نوحه داشتم وبیشتر وقتها بامن بود هرجایی که میرفتم این کتاب مونس من شده بود . بعضی وقتها با صدای بیخودم می خواندم، نه که از دیگران خجالت بکشم نه … بلکه وقتی بلبل های واقعه بودند من باید خاموش می شدم.  برادر محسن گلستانی درباره همین موضوع صحبت میکرد و میگفت: باید شعرهایی آماده کنی که بچه های روحیه ی تازه ای بگیرند. من شعرهای حاج آرام ( روحش شاد ) که بعضی از انها را حاج منصور خواند بود همراه داشتم مثل ( دوستت دارم حسین جان فدات بشم حسین جان ، با اشک دونه دونه ، خدا خودش می دونه ) و شهید محسن گلستانی به دنبال شعرهای خوب باحال و پرمعنایی بود / خلاصه به من گفت بخوان ببینم که این شعر چگونه وبا چه سبکی خوانده می شود ( همه عزیزانی در آن دوره بودند می دانند شب ولادت بی بی حضرت زهرا سلام الله علیها  محسن گلستانی چه کرد، هم از نظر شعر وهم نظر سبک و رسیدن مفهوم شعر)  که من حقیقتش آنجا خجالت کشیدم و به قول بچه ها ما آب شدیم. من که صدایم مثل غار غار کلاغ بود بهانه می گرفتم که در این موقع شهید سید محمود استاد نظری به فریادم رسید . چون سید محمود با محسن دوست خوبی بودند. بعد از آمدن سید محمود من گفتم : برادر گلستانی اگر اجازه بدهید من با اجازه شما بروم چادرمان چون وقت شام بود. بعداز خدا حافظی با برادر گلستانی و سید محمود که در چادر ما و از دسته ما بود . به طرف چادر آمدم .

بعد ازشام بچه ها شروع کردند به شوخی ( خدایی هم مزه میداد) گفتند و خندیدند و تا ساعت ۱۰ شب همه منتظر خاموشی بودند . چون تازه اصل کار شروع می شد. از یه طرف شهید کوهبر و بچه های دیگه آماده ی جشن پتو می شدند و از طرفی ما هرشب قبل از خواب سوره مبارکه واقعه را می خواندیم واصلی ترین نفر در این زمینه شهید سیدمحمود استادنظری بود . ( او بچه ای آرام ، سر بزیز و کم حرفی بود ).

ساعت خاموشی فرارسید و چراغها را خاموش کردند . یکی از بچه ها گفت : خاموش نکن ما امشب سوره واقعه را نخوانده ایم . یکی دیگه از بچه ها گفت : خاموش کن امشب که سید محمود نیست … که بچه ها بیشتر خندیدند ودوباره شروع به شوخی کردند. انگار همه منتظر یه حرفی بودند که دوباره شروع کنند.

 درهمین حرف ها سید محمود استادنظری وارد چادر شد و چراغ را روشن کرد که بچه ها زدند زیر خنده. با آن چهره ی معصوم و سر بزیر گفت : هرکه میخواهد سوره ی واقعه رابخواند صلوات بفرستد. همه با صدای بلند صلوات فرستادند . یکی از بچه ها بلند گفت : ساکت مگر نمی دانید در شب شعار نمی دهند. بچه ها زدند زیر خنده. آن شب هم سوره ی واقعه خوانده شد. گرچه بعداز آن که خاموشی زده شد برای سید محمود جشن پتو …

روحشان شاد و یادشان گرامی»

3 پاسخ
  1. دبیر خانه جشنواره ملی وصال یار
    دبیر خانه جشنواره ملی وصال یار میگه:

    با سلام
    نخستین جشنواره ملی وصال یار با محوریت شهدای گمنام برگزار میگردد.
    علاقه مندان میتوانند جهت شرکت در جشنواره ، آثار خود را از قبیل ؛ وبلاگنویسی ، مقاله نویسی ، طرح های گرافیکی ، کلیپ ،نماهنگ و عکاسی به آدرس دبیرخانه جشنواره ملی وصال یار به صفحه اینترنتیwww.vesaal.ir ارسال نمایند .
    لازم به ذکر است به برگزیدگان این جشنواره ۵ کمک هزینه سفر به کربلای معلی ، ۵ کمک هزینه سفر به مشهد مقدس و ۵ کمک هزینه سفر به قم مقدسه اهدا خواهد شد ، ضمنا به سایر برگزیدگان این جشنواره جوایز نفیسی اهدا میگردد.
    دبیرخانه جشنواره ملی وصال یار

    پاسخ
  2. شلمچه
    شلمچه میگه:

    باعرض سلام و ادب به پیشگاه حضرت عشق (عج) و همه ی شهدای عزیز

    سوره ی واقعه :

    چقدر سخت است که انسان به یاد خاطراتی بافتد که خون از دیده جاری نماید / وچقدر لذت بخش است که با خاطرات عمری را زندگی نماید .

    یه شب در اردوگاه کرخه بعد از نماز مغرب و عشاء با برادر عزیز محسن گلستانی پشت چادر گروهان یک صحبت میکردیم /
    راستش را بخواهید من یک کتاب نوحه داشتم وبیشتر وقتها بامن بود هرجایی که میرفتم این کتاب مونس من شده بود . بعضی وقتها با صدای بیخودم می خواندم / نه که از دیگران خجالت بکشم نه / بلکه وقتی بلبل های واقعه بودند من باید خاموش می شدم / برادر محسن گلستانی درباره همین موضوع صحبت میکرد و میگفت : باید شعرهایی آماده کنی که بچه های روحیه ی تازه ای بگیرند / من شعرهای حاج آرام ( روحش شاد ) که بعضی از انها را حاج منصور خواند بود همراه داشتم مثل ( دوستت دارم حسین جان فدات بشم حسین جان ، با اشک دونه دونه ، خدا خودش می دونه ) وشهید محسن گلستانی بدونبال شعرهای خوب باحال و پرمعنایی بود / خلاصه به من گفت بخوان ببینم چه این شعر چگونه وبا چه سبکی خوانده می شود ( همه عزیزانی در آن دوره بودند می دانند شب ولادت بی بی حضرت زهرا سلام الله علیها . محسن گلستانی چه کرد / هم از نظر شعر وهم نظر سبک و رسیدن مفهوم شعر) که من حقیقتش آنجا خجالت کشیدم و به قول بچه ها ما آب شدیم / من که صدایم مثل غار غار کلاغ بود / من بهانه می گرفتم که در این موقع شهید سید محمود استاد نظری به فریادم رسید . چون سید محمود با محسن دوست خوبی بودند/ بعداز آمدن سید محمود من گفتم : برادر گلستانی اگر اجازه بدهید من با اجازه شما بروم چادرمان چون وقت شام بود / بعداز خدا حافظی با برادر گلستانی و سید محمود که در چادر ما و از دسته ما بود . به طرف چادر آمدم .

    بعد ازشام بچه ها شروع کردند به شوخی ( خدایی هم مزه میداد) گفتند و خندیدند و تا ساعت ۱۰ شب همه منتظر خاموشی بودند . چون تازه اصل کار شروع می شد / از یه طرف شهید کوهبر و بچه های دیگه آماده ی چشن پتو می شدند / ما هرشب ازقبل از خواب سوره مبارکه واقعه را می خواندیم / واصلی ترین نفر در این زمینه شهید سیدمحمود استادنظری بود . ( او بچه ای آرام ، سر بزیز و کم حرفی بود ) ساعت خاموشی فرارسید و چراغها را خاموش کردند . یکی از بچه ها گفت : خاموش نکن ما امشب سوره واقعه را نحوانده ایم . یکی دیگه از بچه ها گفت : خاموش کن امشب که سید محمود نیست / که بچه ها بیشتر خندیدند ودوباره شروع به شوخی کردند / انگار همه منتظر یه حرفی بودند که دوباره شروع کنند . درهمین حرف ها سید محمود استادنظری وارد چادر شد و چراغ را روشن کرد / که بچه ها زدنند زیر خنده / با آن چهره ی معصومیت و سر بزیری گفت : هرکه میخواهد سوره ی واقعه رابخواند صلوات بفرستد / همه با صدای بلند صلوات فرستادند . یکی از بچه ها بلند گفت : ساکت مگر نمی دانید در شب شعار نمی دهند / بچه ها زدند زیر خنده / آن شب هم سوره ی واقع خواند شد /گرچه بعداز آن که خاموشی زده شد برای سید محمود چشن پتو …………………. . روحشان شاد و یادشان گرامی .

    یک دنیا ممنونم

    پاسخ
  3. معروفی
    معروفی میگه:

    با سلام به دوستان فعال در سایت و تمام همرزم ها
    در مورد عکس نفر ایستاده از راست برادر محمد رضا طاهری است که با ایشان در دانشگاه تهران دانشکده کشاورزی آشنا شدم از ناحیه پا جانباز شدن یک انسان با صفا با کلی خاطره از جنگ و بچه های حمزه الان استاد دانشگاه تهران در کرج می باشند. با تشکر

    سلام
    متشکرم

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.