سه راه شهادت

image0000167A

از راست به چپ:

ردیف بالا: علیپور، محمد جنتی

ردیف وسط: شهید محمد محازی، شهید سید اصغر توفیقی، شهید مهدی قائمی، محمود اروج زاده، محمود دریایی، اکبر کبیری

ردیف جلو: محمد گونه فراهانی، منصور حسین زاده، قاسم کارگر، شهید مسعود حسینی

«این بچه ها اکثرا مخابرات گردان بودند نفر اول برادر علی پور هست که همیشه با نقی پور بود که به دوقلوهای مخابرات معروف بودند……..

ردیف وسط نفر سوم شهید مهدی قائمی هست که تو عملیات بیت المقدس چهار شهید شد . یادش بخیر تو عملیات کربلای پنج با همدیگه هر کداممون یه تیر بار گرینوف گذاشته بودیم روی دژ وهر چی عراقی می اومد سمتمون میزدیم و  نمیگذاشتیم یکیشون دربرن. دیگه از بس رگبار زده بودیم خسته شده بودیم. باهم قرار گذاشتیم مسابقه بدیم با تیر بار تک تیر بزنیم و عراقیها رو به درک واصل کنیم.

یه خورده سخته …  آدم حوصله اش سر میره …  اما خیلی لذتبخش بود. مهدی داد میزد ..حسین ببین و بعد با تک تیر یه عراقی رو میزد و یه تکبیر میگفت و بعد هم من همون کار رو میکردم. خدا رو شکر روزهای خوبی بود…….

ردیف پایین نفر ششم حاج اکبر اقای کبیری هست ……

یادم میاد تو عملیات کربلای پنج برای چند دقیقه به خودم گفتم از دژبیام عقب تو یکی از سنگرهای خاکریز دو جداره یه چرتی بزنم. فکر کنم سه چهار دقیقه ای شد. احساس کردم یه نفر صدام میزنه. چشمام رو باز کردم. یه آدم خوشرو با ریش بلند و یه چفیه به سر، هی صدا میزد اخوی ..اخوی بلند شو باید بریم عقب. از جا پریدم. شناختمش! برادر دین شعاری معاون گردان تخریب بود که بعدا شهید شد ..

گفتم نیروهامون جلو هستند باید برم اونا رو بیارم عقب …

گفت نگران نباش باید عقب نشینی کنیم. عراقیها از دوطرف دژوارد خاکریزهای ما شدند. از سنگر اومدم بیرون. چه صحنه دردناکی بود. پشت تویوتاها جنازه بچه های شهید و همچنین مجروحهامون رو گذاشته بودند و داشتند میبردند عقب ……..

حالا مصیبت داشتیم از از سه راه شهادت چه جوری رد بشیم. پرنده رد میشد میزدند. از بغلها میزدند..از پشت هم میزدند. هیچ راهی نداشتی جز اینکه از سه راه رد بشی …

بچه ها چند تا چند تا مینشستند ذکر میگفتند یه توسل و بعد باید از یه خاکریز کوچیک رد میشدی. اگر ردشدی و سالم رفتی اون طرف که تقریبا در امان بودی واگرنه که …………. جلوی چشممون خیلیها نتونستند و شهید شدند. کبیری دست منو گرفته بود چون پای من مجروح شده بود. خدا خیرش بده. هر جور بود با کلی ذکر و دعا از خاکریز رد شدیم و ………

تو مسیر برگشت همینطور که میدویدیم یک دفعه یه خمپاره بغلمون منفجر شد. همه جا شد دود و خاک. چشمم رو که باز کردم یه نگاه به اکبرکردم یه دونه ترکش باحال خورده بود به پیشونی اش و خون تموم صورتش رو گرفته بود. یه چفیه داشتم فوری بستم رو جای زخم و حالا برعکس شد من دست اونو گرفتم و به سمت عقب میکشیدم و بقیه ماجرا…………

یاد باد ان روزگاران یاد باد.»

— حسین گلستانی

3 پاسخ
  1. گلستانی
    گلستانی میگه:

    این بچه ها اکثرا مخابرات گردان بودند نفر اول برادر علی پور هست که همیشه با نقی پور بود که به دوقلوهای مخابرات معروف بودند……..ردیف وسط نفر سوم شهید مهدی قاءمی هست که تو عملیات بیت المقدس جهار شهید شد .یادش بخیر تو عملیات کربلای پنج با همدیگه هر کداممون یه تیر بار گرینوف گذاشته بودیم روی دژ وهر چی عراقی می اومد سمتمون میزدیم نمیگذاشتیم یکیشون دربرن دیگه از بس رگبار زده بودیم خسته شده بودیم باهم قرار گذاشتیم مسابقه بدیم با تیر بار تک تیر بزنیم و عراقیهاروبه درک واصل کنیم یه خورده سخته ادم حوصله اش سر میره اما خیلی لذتبخش بود مهدی داد میزد ..حسین ببین و بعد با تک تیر یه عراقی رو میزد و یه تکبیر میگفت وبعد هم من همون کار رو میکردم خدا رو شکر روزهای خوبی بود…….ردیف پایین نفر ششم حاج اکبر اقای کبیری هست ……یادم میاد تو عملیات کربلای پنج برای چند دقیقه به خودم گفتم از دژبیام عقب تو یکی از سنگرهای خاکریز دو جداره یه چرتی بزنم فکر کنم سه چهار دقیقه ای شد احساس کردم یه نفر صدام میزنه چشمام رو باز کردم یه ادم خوشرو با ریش بلند و یه چفیه به سر هی صدا میزد اخوی ..اخوی بلند شو باید بریم عقب از جا پریدم شناختمش برادر دین شعاری معاون گردان تخریب بود که بعدا شهید شد ..گفتم نیروهامون جلو هستند باید برم اونا رو بیارم عقب ..گفت نگران نباش باید عقب نشینی کنیم عراقیها از دوطرف دژوارد خاکریزهای ما شدند از سنگر اومدم بیرون چه صحنه دردناکی بود پشت تویوتاها جنازه بچه های شهید و همچنین مجروحهامون رو گذاشته بودند و داشتند میبردند عقب ……..حالا مصیبت داشتیم از از سه راه شهادت چه جوری رد بشیم پرنده رد میشد میزدند از بغلها میزدند..از پشت هم میزدند هیچ راهی نداشتی جز اینکه از سه راه رد بشی …بچه ها چند تا چند تا مینشستند ذکر میگفتند یه توسل و بعد باید از یه خاکریز کوچیک رد میشدی اگر ردشدی و سالم رفتی اون طرف که تقریبا در امان بودی واگرنه که …………. جلوی چشممون خیلیها نتونستند و شهید شدند کبیری دست منو گرفته بود چون پای من مجروح شده بود خدا خیرش بده هر جور بود با کلی ذکر و دعا از خاکریز رد شدیم و ……….تو مسیر برگشت همینطور که میدویدیم یک دفعه یه خمپاره بغلمون منفجر شد همه جا شد دود و خاک چشمم رو که باز کردم یه نگاه به اکبرکردم یه دونه ترکش باحال خورده بود به پیشونی اش و خون تموم صورتش رو گرفته بود یه چفیه داشتم فوری بستم رو جای زخم و حالا برعکس شد من دست اونو گرفتم و به سمت عقب میکشیدم و بقیه ماجرا…………یاد باد ان روزگارانیاد باد

    پاسخ
  2. نجف
    نجف میگه:

    بسمه تعالی

    با سلام

    با تشکر از دوستان. این عکس منو به یاد اون روزهایی که بچه های لشکر و گردانها وقتی میومدیم تهران جمعه ها ،نماز جمعه جمع میشدن سه راه لشکر(مسجد دانشگاه تهران) میندازه….. این عکس هم بگمونم مال نماز جمعه تهران و پله های ساختمان ضلع شمال شرقی سه راه لشکر هست.

    یا علی مدد.

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *