پشت بام دوکوهه

76019702799657803639

از راست به چپ: رضا فشکی، محمود اروج زاده، شهید نورالله پازوکی، شهید سلطانی

«پشت بام ساختمون گردان همیشه جای خوبی بود برای کسانی که میخواستند با خدای خود خلوت کنند بادوستان خود صحبت کنند عکس یادگاری بگیرند حتی شبهای باصفای اون زمان مناسبی بود برای برگزاری کلاسهای مختلف یادم میاد فرمانده دسته ها و گروهانها و حتی گردان بعضی موقع ها بچه ها رو بالای ساختمون جمع میکردند و برای اونا صحبت میکردند ….خیلیها هم دوست داشتند شبها روی پشت بام ساختمون بخوابند البته باید از فرماندشون اجازه میگرفتند چون امکان داشت همان شب رزم شبانه داشته باشند.

به هر حال پشت بام ساختمون گردانها چند منظوره بودند …..مخصوصا غروبهای دوکوهه از روی پشت بام خیلی زیبا بود….

یادم میاد یه روز غروب همینطوری گفتم برم بالای ساختمون یه هوایی تازه کنم ازپله ها بالا رفتم و وارد پشت بام شدم منظره جالبی رو دیدم متوجه شدم دوتا از بچه های گردان که خیلی هم کم سن و سال بودند دستانشون تو دست هم بود و داشتند صیغه برادری میخوندند وقتی متوجه حضور من شدند با هم به طرف من اومدند و بعد از احوالپرسی این موضوع رو گفتند وقصدشون رو هم قربه الی الله و شفاعت همدیگه اعلام کردند……………اونا خیلی خوشحال رفتند ومن هم از خدا خواستم انشالله ارزوی اونا براورده بشه.»

— حسین گلستانی

1 پاسخ
  1. گلستانی
    گلستانی says:

    پشت بام ساختمون گردان همیشه جای خوبی بود برای کسانی که میخواستند با خدای خود خلوت کنند بادوستان خود صحبت کنند عکس یادگاری بگیرند حتی شبهای باصفای اون زمان مناسبی بود برای برگزاری کلاسهای مختلف یادم میاد فرمانده دسته ها و گروهانها و حتی گردان بعضی موقع ها بچه ها رو بالای ساختمون جمع میکردند و برای اونا صحبت میکردند ….خیلیها هم دوست داشتند شبها روی پشت بام ساختمون بخوابند البته باید از فرماندشون اجازه میگرفتند چون امکان داشت همان شب رزم شبانه داشته باشند ………………به هر حال پشت بام ساختمون گردانها چند منظوره بودند …..مخصوصا غروبهای دوکوهه از روی پشت بام خیلی زیبا بود…..یادم میاد یه روز غروب همینطوری گفتم برم بالای ساختمون یه هوایی تازه کنم ازپله ها بالا رفتم و وارد پشت بام شدم منظره جالبی رو دیدم متوجه شدم دوتا از بچه های گردان که خیلی هم کم سن و سال بودند دستانشون تو دست هم بود و داشتند ضیغه برادری میخوندند وقتی متوجه حضور من شدند با هم به طرف من اومدند و بعد از احوالپرسی این موضوع رو گفتند وقصدشون رو هم قربه الی الله و شفاعت همدیگه اعلام کردند……………اونا خیلی خوشحال رفتند ومن هم از خدا خواستم انشالله ارزوی اونا براورده بشه……..

    پاسخ دادن

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *