عملیات والفجر ۸ – قسمت ۳

به روایت حسن معروفی

… آن شب بچه هایی که با برادر مجتهدی  رفته بودند جلو به کمک  نیروهای رزمنده ، برگشتند پیش ما و شهید رحمانی از ناهماهنگی در محور عملیات و پاتک شدید عراقی ها طی چندین مرحله و به شهادت رسیدن تعدادی از نیروها ی عمل کننده و شهید شدن برادر ارادتی و جا ماندن جنازه ایشان و شکنجه اسرا در همان جا برای گرفتن اطلاعات توسط نیروهای بعثی خبر داد، ایشان نقل می کرد صدای کمک خواستن بچه ها را می شنیدیم ولی تا بلند می شدیم برویم کمک آنها با تیر ما را می زدند ، فردا صبح بعد از خوردن صبحانه و یادی از شهدا، با بیان خاطرات آنها ، مشغول استراحت شدیم و روی سکوی داخل سنگر استراحت می کردیم، که با صدای انفجار همه جا را خاک فرا گرفت ، من و برادر شهید رحمانی از روی سکوی تخت مانند داخل سنگر به بالا و پایین پرت شدیم.

متن کامل در ادامه مطلب

نزدیک بهداری که شدیم اطراف سوله پر بود از شهدا که  ردیفی خوابانده بودند ، هوای بیرون  سرد بود و داخل سوله بهداری جا کم بود ، آنجا برای جلوگیری از خروج نور به بیرون دو درب با فاصله چند متر از هم قرار داشت ، از درب اول که داخل که  شدم ،چشمم به یک مجروح  روی برانکارد افتاد تمام محتویات شکم روی برانکارد بود، امدادگر او را معاینه کرد و گفت: ببرید بیرون شهید شده است . از درب دوم  که به آنهم یک پتو آویزان بود با دوستان وارد شدیم ،آنجا کاملا روشن بود و خبری از جنگ نبود بجز صدای انفجار و تخت هایی که مجروح خوابانده بودند ، امدادگرها  با گوشی پزشکی دنبال برانکاردی که به طرف داخل می آوردند، می دوید و  تست زنده بودن می کرد اگر صدایی نمی شنید و علایم حیاتی  نداشت  بعلت کمبود تخت از همان جا به بیرون بهداری هدایت می شد ، چند دقیقه  داخل بهداری کناری نشستم و درد خودم فراموشم شد ، و داشتم اطراف را تماشا می کردم ، دورتادور سوله تخت و سرم آویزان بود و وسط  آنجا  ازدحام  نیرو که  یک  مجروح  را که تیر یا ترکش به بازویش خورده بود آوردند ، زخم او را ضدعفونی و پانسمان کردند ، بعد از بستن زخم  دو باره راه افتاد که برود خط ،  دوستانش ممانعت کردند ، ولی با اصرار گفت: در منطقه  به من احتیاج است و باید برگردم ، مصمم و محکم  صحبت می کرد و با اصرار فراوان رفت .

در همین موقع سید مجتهدی (معاون گردان ) آمد داخل بهداری و به بچه ها گفت نیرو کم داریم اگر کسی زیاد جراحت ندارد و سالم است بیاد با من برویم ، من پیشانیم از دو طرف شکسته بود و صورتم خونی بود و پاهام در اثر ضربه شدید کبود شده بود ،و خودم متوجه نبودم امدادگر صدام زد و رفتم  روی تخت نشستم و بهیار که بعد ها متوجه شدم از دوستان انجمن اسلامی  در هنرستان امام صادق (ع) بوده ، شروع به سوال و جواب کرد، اسمت چیه؟ از کجا اعزام شدی؟ بچه  کجایی و تکرار آنها ، بعد از سوال و جواب من هم به ایشان گفتم شما خیلی آشنا هستید در کردستان نبودید و گفت نه ،خلاصه بعد از یک  صحبت کوتاه ، روی تخت خوابیدم تا یک آمپول آرام بخش بزند .

وقتی بلند شدم برگه اعزام به عقب (پشت جبهه) دست دوستان بود و آنها که با من آمده بودند، بعد از آن عملیات و تصادف  دیگر روحیه نداشتند و با خواهش و تمنا برگه اعزام به عقب  از بهداری گرفتن و با اولین آمبولانس نیمه شب به سمت اروند رود براه افتادیم و از آنجا با قایق ما را به آنطرف رودخانه بردند ، رودخانه در حالت  بیشترین جذر (پایین بودن آب) بود و بردن مجروحین از روی پلهای شناور با شیب زیاد  به داخل قایق با برانکارد سخت بود ، آنطرف اروند رود نیز یک آمبولانس منتظر مجروحین بود ، بعد از ده دقیقه حرکت روی رودخانه به اسکله  داخل نخلستان رسیدیم ، اینکه این برادرهای قایقران چطور در دل تاریکی محل اسکله را با نور کم پیدا می کردند، خود قابل ستودن بود.

بعد از سوار شدن داخل آمبولانس و عبور از بین توپخانه خودی  به یک مقر بزرگ که سنگرهای سوله ای داشت و نقاهتگاه (محل استراحت مجروحین) قرارگاه مرکزی کربلا بود، رسیدیم. مسؤلیت آنجا دست بچه های شمال بود ، مجروحینی  که وضعیت شان خراب بود سریع به عقب اعزام شدن و ما  که بهتر بودیم در نوبت بعد بودیم، به داخل سوله هدایت شدیم.

 آنجا  روشن بود و یک چراغ  والور در وسط آن روشن بود ، بعد از شستن دست و صورت زیر شیر منبع آب و خوردن کمپوت و بیسکویت بجای شام، با گرفتن پتو بعلت اینکه دو روز بود استراحت نکرده بودیم سریع به خواب رفتیم. هنوز چشمان ما گرم نشده بود که مسؤل  نقاهتگاه برای رفتن به عقب ما را بیدار کرد. اول گیج بودم و وقتی متوجه موضوع شدم گفتم می خواهم برگردم جلو و دوباره خوابیدم ، البته تا دو باره چشم ما گرم شد گفتن نماز صبح است ، بعد از نماز دوباره چند ساعت استراحت  کردیم و برای صبحانه ما را بیدار کردن.

بعد از صبحانه برای پیدا کردن موقعیت اطراف را گشتی زدم و چشمم به یک حمام صحرایی افتاد رفتم جلوتر و گفتم اجازه است یک دوش بگیرم و مسؤل آنجا گفت : شیمیایی  شده ای  گفتم نه ،  گفت اینجا مخصوص افراد شیمیایی است و برای افراد عادی نیست با خواهش و تمنا  و آخر هم گفتم  بعلت دسترسی نداشتن به آب بدنم پاک نیست  و لباسم خونی و نماز خواندن برایم مشکل است و باید برگردیم خط ، قبول کرد و متقاعد شد ، آنهم به شرطی که مثل افراد شیمیایی کلیه لباس ها را در بیاورم و پرت کنم در چاله ای که بدین منظور کنده بودند.

آنجا یک راهرو بود که با پلاستیک درست کرده بودند ، از یک طرف وارد می شدی و بعد از تحویل گرفتن یکدست لباس راحتی بیمارستانی  و لباس زیر و دمپایی به طرف کانتینر دوم که حمام درآنجا بود حرکت می کردی و باید بین راه  کلیه لباس های نظامی را در می آوردی و از پنجره بیرون می انداختی و به طرف دوش حمام می رفتی ، واقعا جهاد ابتکار به خرج داده بود ، بعد از استحمام  احساس کردم خستگی چند روز عملیات از تنم بیرون رفته ، لباسهای  نو را پوشیدم و به طرف چاله لباس ها راه افتادم –  به صورت کاملا تاکتیکی – چون این کار قانونی نبود و کسی اجازه برداشتن لباس های شیمیایی را نداشت، ولی لباس های من سالم بودند و پیراهن یادگار دوران آموزشی پادگان امام حسین(ع) و شلوار غنیمتی  جنگ فاو بود . جریان لباسهای غنیمتی  به زمان ورود مان به منطقه فاو بر می گشت.

آنجا موقع کندن سنگر در سایت هلالی کنار جاده یک ساک مشکی که پر بود از لباس های نو و دیگر وسایل شخصی یک فرمانده عراقی از زیر خاک  پیدا کردم و به پیشنهاد برادر شهید امیر فرخی آنها را بین بچه ها تقسیم کردیم و به دوستان هر کدام یک چیزی رسید و به من هم یک پیراهن گرمکن و یک شلوار سبز چهار جیب رسید ، که پیراهن را بعلت سرما همان جا پوشیدم . بعد از برداشتن آن لباس های  خاکی و خونی از گودال آنها را شستم و روی بند بیرون در آفتاب پهن کردم ، نزدیک ظهر بود که با خواندن  نماز و خوردن غذای گرم آنهم بعد از چند روز و استراحتی کوتاه سراغ لباس ها رفتم  آنها خشک شده بودند.

در سوله بجز من یکی از همرزمان در دسته ۳ گروهان ۳ که اسم ایشان را فراموش کردم بود، ما بقی دوستان همان نیمه شب به طرف عقب رفته بودند، ولی ما تصمیم داشتیم برگردیم جلو پیش بچه ها ، برای همین لباس های خودم را پوشیدم و لباس های امانتی را در سنگر گذاشتم و از دوستان آنجا که خیلی به آنها زحمت داده بودیم تشکر و خداحافظی کردیم . این را بگویم در پشت خط (خاک ایران ) محل استراحت صدای شلیک موشک کاتیوشا و توپ خودی و بمباران هواپیماهای عراقی چندین برابر خط مقدم بود و گاهی صدای انفجار توپ های فرانسوی نیز به آن اضافه می شد،  آنجا متوجه شدم که منطقه جنگی از پشت خط آرام تر است .

پای پیاده به طرف اسکله راه افتادیم و بعد از نیم ساعت راه رفتن بین توپخانه خودی به اسکله بچه های شمال رسیدیم و از آنها خواهش کردیم ما را به منطقه فاو ببرند چون لشکر ما با آنها یکی نبود ، سوار قایق شدیم و بعد از بیست دقیقه حرکت روی آب به آنطرف اروند شهر فاو رسیدیم. تازه  در روز ما می توانستیم شهر را از دور بهتر ببینیم ، و آن مناره های مسجد فاو را که از هر طرف پیدا بود و دود غلیظ منابع سوخت آتش گرفته پالایشگاه دشمن که آسمان را سیاه کرده بود ، درحال پیاده شدن از قایق بودیم ، که هواپیمای دشمن از طرف شمال رودخانه اروند به طرف اسکله فاو حمله کرد و چند نفری که

آنجا بودیم و آن خبرنگار خارجی که در حال فیلم برداری کردن بود ،که گفته شد از ترس ایست قلبی کرده و فوت شده ، ما به سمت نخلستان هجوم بردیم که هم دیده نشویم و هم جان پناه داشته باشیم. آنجا نیز بعلت آلوده بودن شاخ و برگ نخلها به گاز شیمیایی خردل پوست دست و گردنمان یک کم آلوده شد ، وقتی وضعیت آرام شد و گرد و خاک فروکش کرد به طرف جاده ام القصر براه افتادیم. صدای مارش حمله رزمندگان و مجری رادیو از بلندگوی واحد تبلیغات قرارگاه پخش می شد و از عملیات ضد پاتک چند روز قبل بچه های رزمنده (گردان حمزه) به گارد ریاست جمهوری صدام و انهدام چندین دستگاه تانگ و کشته شدن صدها نفر مزدور عراقی و انهدام یک گردان نیروی  ویژه صدام و دفع پاتک آنها سخن می گفت.

در آن زمان احساس غرور و شعف  خاصی به ما دست داد و یاد آن دوستان سبک بال و شهیدان گرانقدری افتادم ، که اگر فداکاری آنها  نبود  شاید بجای اینکه الان ما مارش پیروزی بزنیم، عراقی ها مارش می زدند و این سخن را از روی احساس نمی گویم بلکه واقعیت  جنگ است .

به جاده اصلی که رسیدیم، منتظر ماشین شدیم ولی انتظار بی فایده بود چون هر ماشینی روی جاده در تیررس گلوله مستقیم و حمله هواپیماهای دشمن بود و بی دلیل وسیله ای وارد جاده نمی شد ، شروع به پیاده روی کنار حاشیه جاده سمت راست کردیم بعد از طی مسافتی  یک تویوتا از دور نمایان شد و ما خوشحال شدیم و شروع کردیم دست تکان دادن آنهم به صورت التماس زیرا گاه گاهی دیده بان عراقی برای اینکه حال ما را بگیرد و بقول بچه ها ما را شکلات پیچ تحویل خانواده بدهد ،  یک گرا به خمپاره زن می داد و ما هم با شنیدن صدای سوت خمپاره یک شیرجه روی خاک کنار جاده و حسابی آن حمام رفتن از دل و دماغمان در آمده بود.

وقتی ماشین ایستاد، راننده گفت : بپرید بالا! ولی چه بالایی؟! عقب ماشین تا جا داشت پر بود از مین ضد تانگ ،ضد نفر و سیم خاردار بطوری که انتهای ماشین به زمین نزدیک شده بود .

با دیدن آن صحنه اول برای خودمان فاتحه فرستادیم ، بعد روی مین ها  سوار شدیم ، اگر گلوله تانگ یا موج انفجار شدید به ماشین می خورد از ما فقط  دود می ماند یعنی حتی لباس و پلاک هم باقی نمی ماند و تازه همه فکر می کردند ما الان در بیمارستان یا منزل در حال استراحت هستیم و برگه خروج از منطقه جنگی نیز صادر شده بود، ماشین بعلت سنگینی آهسته روی جاده حرکت می کرد و هدف خوبی برای دشمن بود ،گلوله ها ی تانگ  و خمپاره  از سمت جاده بصره و ام القصر به طرف ما می آمد و ما هم هر چه دعا بلد بودیم و آیه الکرسی تا به مقصد برسیم خواندیم.

نیم ساعت یا ۴۵ دقیقه ای که رفتیم به سمت جلو، راننده توقف کرد تا آدرس بپرسد چون آنجا تازه چند نفر رزمنده دیده می شد که کنار خاکریز در سنگر بودند و احتمالا سه راه کارخانه نمک بود ، ایستادن ماشین همان و بعد از چند لحظه  فریاد نیروها با دیدن آن همه مین بلند شد ، که  اینجا خط  است و الان ماشین را می زنند و همه پودر می شویم ، بطوری که راننده از ترس ماشین را رها کرد و با هم به طرف زیر پل که ماشین روی آن بود رفتیم . در این لحظه یک رزمنده آمد و گفت راننده زود بیا ماشین را ببر عقب تر کنار خاکریز اگر ماشین را بزنند هیچکدام سالم نمی مانیم  ایشان هم روحیه را باخته بود و کلید را داد به یکی از رزمنده ها تا ماشین را جابجا کند .

در زیر پل یک کم چشمام به تاریکی عادت کرد برادر شهید پازوکی را بخاطر دست مجروحش شناختم قبلا ایشان را در دوکوهه جلوی ساختمان حمزه زیاد دیده بودم ،به ایشان گفتم از نیروهای گردان حمزه هستیم. الان کجا مستقر هستند؟

گفت: چند کیلومتر عقب تر سمت چپ اولین جاده خاکی را بروید تا به سنگرهای بتونی سایت موشکی برسید ،یک کمی که وضع آتش دشمن آرام شد راه افتادیم به طرف عقب تا بچه های گردان را پیدا کنیم همینطور که از سمت چپ جاده به طرف شهر فاو می رفتیم کنار جاده پر بود از مهمات های سالم و خراب و تجهیزات نظامی ، برای اینکه  جاده خاکی را رد نکنیم، گاهی روی جاده آسفالت می رفتیم و سریع می آمدیم پایین ، نزدیک ساعت ۵ بعد از ظهر به سنگرهای  بتونی که فرمانده ها ی گردان حمزه و دیگر فرمانده ها آنجا بودند رسیدیم و بعد از سلام و احوال پرسی کردن و بیان قضیه تصادف و اینکه  دوباره به خط برگشتیم  و آماده  هستیم .

با تعارف فرمانده یک گوشه نشستیم ، واقعا سنگر فرماندهی به این می گفتند سقف سنگر از تیرچه بتونی به ضخامت نیم متر و روی آن پلیت و روی آن دوباره تیرچه بتونی و دوباره پلیت و چند کامیون خاک روی آن برای استتار و جلوگیری از ورود ترکش در آن جمع خودمانی و آرام دوستان از هر دری سخن گفته می شد و بیشتر حول شهدا بود که هر گردان چقدر شهید داده بود ، برای مزاح یکی از فرمانده ها به دیگری گفت شما چند تا را به کشتن دادی .

برادر امینی به ما گفت: کمی استراحت کنید با اولین ماشین که  می خواهد غذای بچه ها را ببرد شما را می ببریم جلو، من هم خوشحال از اینکه بچه های گردان را  دوباره خواهم دید ، در این بین یاد تجهیزات نظامی ام افتادم و گفتم وسایل نظامی ما را در تصادف باز کردند و الان هیچی همراه خود نداریم که یکی از مسؤلین ، ما را به اتاقکی که در نزدیک سنگر بود راهنمایی کرد و گفت هر چه وسایل احتیاج  دارید، بردارید ،آنجا پر بود از ماسک شیمیایی،بند حمایل و اسلحه که بعضی ها خونی بودند و معلوم بود صاحبش یا مجروح شده یا شهید ، روی بعضی از وسایل نیز اسم صاحبش نوشته شده بود . با جابجا کردن آنها ، وسایل شخصی خودم را پیدا کردم ،هم بند حمایل با خشاب ها و هم کیسه امداد و ماسکم را که از داخل  ماسک شیشه یدک عینکم را با نوار چسب زده بودم تا در صورت استفاده از آن بتوانم  دید خوبی داشته باشم .

اسلحه من یک کلاش تاشو بود که وقتی دنبال آن می گشتم اسلحه شهید جعفرجو را دیدم یک اسلحه خاص بود خیلی سبک از جنس آلومینیوم با خشاب های مخصوص که تیر کلاش به آن می خورد و وزن آن نصف اسلحه معمولی بود ،آنجا یاد خاطره به غنیمت گرفتن این اسلحه توسط  جعفرجو افتادم که می گفت اوایل جنگ در هر تانگ دشمن یک بی سیم چی زن بود و این اسلحه سبک مخصوص آنها بود ، بعد از چندین ماه که دوباره به جبهه اعزام شدم موقع برگشت از پدافندی کربلای یک ، در گردان مقداد ، ایشان را در کوزران (موقعیت لشکر در باختران ) دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی قضیه شب تصادف و اسلحه را برای جعفرجو تعریف کردم ، و این برادر شهید والامقام بعد از پذیرایی و صحبت از شب عملیات فاو عکس بچه ی تازه متولد شده خود را به من نشان داد و چقدر خوشحال بود که پدر شده و در آنجا یک عکس دسته جمعی با بچه های مسجد لرزاده گرفتم ، بعد از پیدا کردن اسلحه خودم  دوباره به سنگر بتونی آمدیم ، و منتظر ماشین تدارکات  شدیم تا سر برسد و ما را به منطقه مورد نظر ببرد ، نزدیکی های غروب تویوتا آمد و سوار شدیم در مسیر راه سنگرهای خالی دشمن کنار سکوهای پرتاب موشک در دو طرف جاده به چشم می خورد هم محکم بود و هم مهندسی ساخته شده بود و سنگرها از پشت به  یک سنگر دیگر که محل انبار مهمات بود راه داشتن و بیشتر با بلوک بود و پلیت و در سمت جلو و پهلو  یک دریچه ی نیم هلالی به سمت ایران و خورعبدالله داشت .

با رسیدن ماشین به محل مورد نظر از پشت تویوتا به پایین پریدم ،  بچه ها با دیدن ما ذوق زده شدند چون فکر می کردن یا شهید شدم یا مجروح ، بعد از گرفتن غذا و آب بسته بندی شده در کیسه پلاستیکی برادر رحمانی مرا به داخل سنگر برد ، یک سنگر بزرگ با بلوک سیمانی و سقف پلیت با چهار سکوی در اطراف برای خوابیدن اندازه سنگر به هشت متر مربع می رسید و جلوی سنگر که بطرف عراقی ها بود یک پتو آویزان بود که نور در شب بیرون نرود . آنجا دوباره یاد دوستان و شهدا افتادیم و اشک در چشمانمان حلقه زد.

کم کم هوا داشت تاریک می شد با خوردن شام و خواندن نماز و با توجیه شدن به منطقه و وظایف مان که دو نفر در سنگر جلوی پت (به محلی که در داخل آب با شن و خاک پر شده)، به سمت خورعبدالله که از آنجا آسمان کشور کویت  بعلت نور زیاد شهر پیدا بود و جزیره بوبیان و فانوس های دریایی که در آب غوطه ور بودند و هر کدام یک رنگ داشت و دایم چشمک می زد ، نگهبانی می دادند ، و مابقی نیروها که حدود شش نفر می شدیم با کلیه وسایل آماده و با پوتین استراحت می کردند . موقع  پست نگهبانی متوجه شدم اسلحه ی تیربار گرینوف ، پر از خاک و شن است ، آنجا یاد شهید رضا ربیعیان، تیربارچی دسته افتادم ، در شب عملیات دیدم دارد برمی گردد عقب. گفتم: رضا کجا؟ گفت: اسلحه پر از گل و خاک شده و گیر کرده است.

بعدا از دوستان شنیدم که در اثر موج انفجار بداخل گل ولای پرت شده ، تیربار را آوردم داخل سنگر و زیر نور یک شمع که از داخل یک بطری  پلاستیکی می تابید کل اسلحه را باز و بعد از تمیز کردن و بستن آن دوباره اسلحه را به سنگر جلو بردم و تحویل نگهبان دادم .

کار ما در این منطقه جلوگیری از نفوذ دشمن از جناح چپ به نیروهای خودی بود. فردای  آن روز یکی از نیروهای رزمنده که نمی دانم از کدام واحد به ما ملحق شده بود، روی یک دستگاه ضد هوایی دو لول غنیمتی که در اثر ترکش خمپاره از کار افتاده بود کار کرد تا آن را درست کرد و برای امتحان چند تیر شلیک کرد از صدای زیاد آن یک لحظه بچه ها فکر کردن خبری شده و سراسیمه آمدن بیرون از سنگر، که  دیدن  ضدهوایی درست شده  از یک طرف خوشحال که به یک سلاح نیمه سنگین دست پیدا کردیم و از یک طرف صدای مخوف آن از فاصله ی کمی که با ما داشت و با هر شلیک کل پت به لرزه می افتاد ، البته از ضد هوایی فقط برای هواپیما استفاده نمی شد در آنجا چون حرکت ناوچه های عراقی در خور عبدالله معلوم بود و فاصله ما با آنها زیاد نبود.

این بردار عزیز به طرف آنها نیز شلیک می کرد و آنها نیز از روی ناوچه با توپ به طرف ما شلیک می کردند ، وقتی دیدم فاصله ما با دشمن بیشتر از برد مفید ضد هوایی است آنهم بخاطر گلوله های رسام در نوار تیر ضد هوایی به این دوستمان گفتم شلیک نکند و در مواقع لزوم از آن استفاده کند، چون ممکن بود تلفات بدهیم و  صدای زیاد آن نیز هم روحیه ما را خراب می کرد و هم نمی توانستیم استراحت کنیم . بعد از ظهر به تنهایی مشغول محکم کردن جلوی درب سنگر شدم و با چیدن تعدادی گونی پر از خاک که از سنگر کناری برداشته بودم تا ارتفاع یک متر که فقط جلوی گلوله را بگیرد ،آنجا نه گونی بود نه امکانات دیگر؛ فقط یک سنگر بود. کنارمان پراز جعبه های گلوله توپ ضد هوایی و چند سنگر داخل زمین که کوچک بودن و دو نفر بیشتر گنجایش نداشت و یک دستشویی سمت دشمن که موقع استفاده از آن اشهدمان را می گفتیم و بیشتر شب ها از آن استفاده می کردیم .

در طول روز نیز هواپیما های عراقی ملخ دار مدل  جنگ جهانی دوم با تیربار و موشکهای  ضد سنگر نفوذی به طرف سنگرها حمله می کردند . بعد از ظهر این عزیز رزمنده که  ضد هوایی را راه انداخته بود از من و دیگر دوستان خواست که از آن سلاح ضد هوایی نیز ما استفاده کنیم و به طرف  ناوچه ها و هواپیماهای دشمن شلیک کنیم ، چون خسته شده بود، من قبول نکردم. به دلیل اینکه هم مسلط  نبودم و هم برد آن به ناوچه ها نمی رسید ، نزدیک غروب برادر مجتهدی با یک تویوتا آمد و گفت هر کس داوطلب است و آر پی چی بلد است ،می تواند امشب در عملیات پاتک به دشمن شرکت کند و انتقام بچه های شهید را بگیریم.

بین ایشان و مسؤل ما در آنجا بحث شد ، که اینجا نیز ما به نیرو احتیاج داریم ، برادر شهید رحمانی از گروه ما و شهید ارادتی از پت دیگر آن شب رفتن ، و من در آنجا تنها شدم و از دوستان خبری نبود ، فردا برادر حاج امینی آمد، برای سر زدن به نیروها و کمی از موقعیت ما و دشمن  برایمان گفت. از ایشان پرسیدم نمی شود پل اصلی را با توپخانه یا بمباران هوایی منهدم کنید که اینقدر تلفات ندهیم که حاج امینی گفت: با منهدم کردن پل مشکل حل نمی شود ، بلکه تثبیت منطقه برای ما مهم است و برای مهندسی رزمی عراق زدن پل جدید زیاد مشکل نیست ، موقع رفتن به ایشان گفتم تعدادی گلوله ضد هوایی سالم کنار سنگر است بعد از دیدن آنها ، برای حفظ جان بچه ها گفت بهتر است  جعبه مهمات های توپ ضد هوایی را کنار جاده خاکی  پخش کنیم تا در اثر انفجار آسیبی به بچه ها نرسد .

ما هم با استفاده از یک گاری کوچک عراقی  جعبه های  مهمات را برداشته و در فاصله ۵۰۰ متر دورتر از سنگر ها کنار شیب جاده داخل باتلاق پخش کردیم حدود پنجاه تا جعبه می شد ، تا بعد از ظهر به این کار مشغول بودیم، در همان زمان  نیز با گلوله توپ یا خمپاره  ، دشمن  ضد هوایی  ما را هدف قرار داد  که به دستگاه خسارت وارد نشد ولی دوست تیرانداز در اثر موج انفجار به درون گل و لای پرت شد و سرتا پا گلی شد وقتی وارد سنگر شد همه خنده مان گرفته بود چون فقط چشم ها پیدا بود و کل لباس ها در آن بی آبی گلی شده بود .

آن شب بچه هایی که با برادر مجتهدی  رفته بودند جلو به کمک  نیروهای رزمنده ، برگشتند پیش ما و شهید رحمانی از ناهماهنگی در محور عملیات و پاتک شدید عراقی ها طی چندین مرحله و به شهادت رسیدن تعدادی از نیروها ی عمل کننده و شهید شدن برادر ارادتی و جا ماندن جنازه ایشان و شکنجه اسرا در همان جا برای گرفتن اطلاعات توسط نیروهای بعثی خبر داد، ایشان نقل می کرد صدای کمک خواستن بچه ها را می شنیدیم ولی تا بلند می شدیم برویم کمک آنها با تیر ما را می زدند ، فردا صبح بعد از خوردن صبحانه و یادی از شهدا، با بیان خاطرات آنها ، مشغول استراحت شدیم و روی سکوی داخل سنگر استراحت می کردیم، که با صدای انفجار همه جا را خاک فرا گرفت ، من و برادر شهید رحمانی از روی سکوی تخت مانند داخل سنگر به بالا و پایین پرت شدیم. یک لحظه فکر کردم خمپاره داخل سنگر خورده و الان باید تعدادی شهید شده باشند ، که  شکر خدا هیچ کس آسیبی ندید و فقط خاک همه جا را گرفته بود ، با آرام شدن اوضاع ، بیرون رفتیم و دیدیم که موشک  ضد سنگر هواپیمای دشمن پشت گونی جلوی درب سنگر خورده و ترکش ها آنجا مانده و موج به داخل سنگر آمده است ، مشغول تمیز و مرتب کردن وسایل داخل سنگر شدیم تا برای شب آماده باشیم .

مکان ما آنجا طوری بود که اگر دشمن با قایق حمله می کرد در چند لحظه به ما می رسید ،نه سیم خاردار نه میدان مین ، فقط یک سنگر که یک تیربار و یک آر پی جی و تعدادی نارنجک آنجا بود ، ولی خداوند آنچنان ترسی به دل دشمن انداخته بود ، که جرات حمله در آن منطقه را نداشتن و کنار ساحل خورعبدالله  تعدادی پوتین عراقی در گل فرو رفته بود و نشان می داد در شب عملیات  به فاو توسط  نیروهای ایرانی آنها از ترس مسیر را به سمت جاده اصلی نرفته بودند بلکه از همانجا شنا کنان به سمت خورعبدالله وام القصر رفته بودند .

آب دریاچه خورعبدالله آنقدر شور بود که ما بندرت از آن استفاده می کردیم و از یک منبع آب عراقی که ترکش بیشتر آن را سوراخ کرده بود و مقداری آب ته آن باقی مانده بود بهره می بردیم ،شب ها سکوت آنجا را فرا می گرفت و فقط روشنایی سمت کویت معلوم بود و بچه های رزمنده جایی که خیلی خوش می گذشت  برای مزاح می گفتند این جا کویته و ما یاد این جمله می افتادیم که واقعا اینجا نزدیک کویت بود . کل پت ما پنجاه مترمربع بیشتر نبود که از پشت به جاده اصلی منتهی می شد و سمت چپ ضد هوایی بود و سمت راست سنگر بچه ها و جلوی پت سنگر نگهبانی ، برای همین زدن این محل برای عراق ها مثل آب خوردن بود ولی خواست خدا تا روز آخر که ما آنجا بودیم هیچ کس مجروح هم نشد . (ادامه دارد)

1 پاسخ
  1. مرتضی کربلایی حیدر
    مرتضی کربلایی حیدر says:

    در این خاطره ای که برادر معروفی تعریف کردند ار شهید رضا ربیعیان گفتند .
    باید بگم اون شب ۲۴ رو جاده ام القصر شهید ربیعیان رو دیدم با گرینوفش ،که بعلت شلیک زیاد لوله تیربارش سرخ شده بود من یه لحظه تیربارو ازش گرفتم و بسمتی که چند تا نیروی عراقی بودند تعدادی شلیک کردم تا به شهید ربیعیان جای عراقی ها رو نشان بدم که بلافاصله خودش تیر بارو دوباره در اختیار گرفت و از خجالت اون چندتا عراقی در اومد خوب یادمه با اینکه عراقی ها هم به سمتش شلیک میکردند اون مردانه از جاش تکون نخورد و اونقدر با تیربارش به اون جماعت شکیک کرد تا همشون به درک واصل شدن اخه میدونید که اون شب همه عراقی ها رو جاده م القصر بعثی دو اتیشه بودند،
    بعد از اون جریان دیگه ایشان را ندیدم تا زمانیکه به علت مجروحیت از ساحل اروند (سمت خاک خودمون) سوار اتوبوس شدیم من و برادر حسین فریبرز صالح طرفین شهید ربیعیان در عقب اتوبوس نشسته بودیم و این شهید رو که هر ۲ یا ۳ دقیقه دچار تشنج میشد رو اروم میکردیم چونکه به شدت دچار موج انفجار شده بود و با اینکه حالت خوبی نداشت ، خودش در کنترل تشنج سعی تلاش بسیار میکرد ولی شدت موج انفجار خیلی زیاد بود .
    یادمه از وسط شهر ابادان عبور کردیم و عجیبترین صحنه این بود که این شهر به معنای واقعی کلمه با خاک یکسات شده بود بطوریکه حتی یک دیوار به ارتفاع ۳۰ سانتیمتر هم دیده نمیشد. و من هیچگاه این صحنه را فراموش نمیکنم.

    پاسخ دادن

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *