وقتی حسین اسکندرلو فرمانده حاج همت شد (۳)

مصاحبه با سردار اکبر عاطفی (همرزم سردار شهید حاج حسین اسکندرلو)

منبع: خبرگزاری فارس

با تشکر از برادر عباس اسکندرلو

clip_image002

سردار شهید حاج حسین اسکندرلو، اکبر عاطفی و شهید حسنیان

«قرار بود گردان حضرت علی اصغر به فرماندهی حسین اسکندرلو اولین گردان از لشکر سیدالشهدا باشد که به کارخانه نمک برود. اینجا دیگر از آن پدافند عصایی هم خبری نبود. حسین در این عملیات افراد مهم و زبده‌ای را داشت که از دست داده بود. از جمله رمضان ناظریان که دو برادر بودند و هر دو آنها هم در یک عملیات شهید شدند. رمضان ناظریان خیلی با حسین رفیق بود. اینقدر با هم دوست بودند که بچه‌ها به شوخی اسم‌های کوچک این دو را عوض کرده و می‌گفتند: حسین ناظریان و رمضان اسکندرلو! این‌گونه آنها را صدا می‌زدند.آنها یک روح در دو جسم بودند.»

به گزارش گروه «حماسه ومقاومت» خبرگزاری فارس، در دو بخش ابتدایی این گفتگو زیبا و بلند خاطراتی از سردار شهید حاج حسین اسکندرلو، فرمانده گردان حضرت علی اصغر تیپ سیدالشهداء از زبان سردار حاج اکبر عاطفی خواندیم. در این بخش پایانی به دیدار بعضی از فرمانده گردان‌ها با فرمانده‌ وقت سپاه پاسداران، محسن رضایی اشاره شده و به نقش خبیثانه اکبر گنجی در به هم زدن آن جلسه اشاراتی دارند که توجه شما را به این گفتگو جلب می‌کنیم.

* بهترین خاطره‌ای که با حاج حسین دارید چیست؟

تمام لحظاتی که با حسین سپری کرده‌ام، برایم خاطره است. حمل بر خودستایی نباشد ولی خیلی وقت‌ها من به حسین تجربیاتی را می‌گفتم، به لحاظ اینکه از او بزرگتر بودم. او هم واقعا گوش می‌کرد. مخصوصا در آن زمان که در گردان سلمان بودیم و در برخورد با نیروها.

بهترین خاطره‌ام هم مربوط به این جریان است. من یک حرفی به حسین زدم که واقعا گوش کرد و این برای من خیلی شیرین بود. زمانی که حسین گردان زهیر را در پاییز ۶۳ در پادگان ابوذر تحویل داد، عازم سفر حج شد. بعد از او فرماندهی گردان به من تحویل داده شد. شهید رستگار اصرار داشت تا من به آنجا بروم. حاج کاظم اعتقاد داشت چون من و حسین قبلا با هم کار کرده‌ایم، دیدگاه‌مان باید نزدیک به هم باشد و خیلی با هم متفاوت نباشد. گردان را به من سپردند. بعد از اتمام سفر حج و برگشت حسین به ایران، به دیدن او رفتم و بهش گفتم به گردان برنمی گردی. او هم گفت: چرا میام. آن موقع لشکر در روبروی پادگان دوکوهه اردو زده بود و حاج کاظم رستگار هم از لشکر رفته بود و محمد خزایی به جای او، جایگزین شده بود. بعد از او بود که حاج علی فضلی آمد. به دلیل جریانی که در تهران پیش آمده بود اکثر فرمانده گردان‌ها، قهر کرده بودند و از لشکر رفته بودند.

حسین که از حج برگشت پیش ما آمد و چند روز بعد همه نیروهای لشکر را به اردوگاه کوثر بردیم. چند وقتی که گذشت، زمزمه‌های شنیدم که می‌گویند: حاج حسین که سابقه فرمانده گردانی داشته، چرا یک ماه است به گردان اکبر عاطفی رفته و به عنوان نیروی عادی کار می‌کند. خب من حسین را در تمامی جلسات، حتی جلسه با فرمانده لشکر هم می‌بردمش. در کلاس‌های آموزشی او برای بچه‌های گردان صحبت می‌کرد و …

یک روز او را نشاندم و با او صحبت کردم. بهش گفتم: حسین تو باید یک کاری انجام بدهی که دو منفعت دارد. اول اینکه ممکن است بچه‌ها فکر کنند حاج آقا فضلی با تو مشکل دارد و یا برعکس. که به تو گردان پیشنهاد کرده و تو تحویل نگرفته‌ای. یکی دیگر اینکه برای خودت بد است، چون فرمانده گردان بودی و حالا بقیه به خودشان می‌گویند چرا حسین که فرمانده بوده، الان به عنوان نیروی عادی فعالیت می‌کند. گفتم این برای بچه‌ها ذهنیت بدی ایجاد می‌کند. گفت: چه کار کنم؟ گفتم: من با حاج علی فضلی صحبت می‌کنم و تو برو یک گردان را تحویل بگیر. گفت: چشم.

clip_image001

سردار شهید حسین اسکندرلو و اکبر عاطفی در سال ‌های دفاع مقدس

شیرین‌ترین خاطره‌ای که از حسین دارم همین است که این پیشنهاد را به او دادم و او روی حرف من حرفی نزد و پذیرفت و بسیار هم موفق بود. با حاج علی فضلی صحبت کردم و خواستم تا یک گردان به حسین بدهد. او هم یک گردان که فرمانده آن داود آجرلو بود و در نزدیکی خط ام الرصاص حضور داشت را تحویل حسین داد. البته شهید آجرلو هم مردانگی کرد و گردان حضرت علی اصغر(ع) را در خط تحویل حسین اسکندرلو داد.

* در مورد آن جریان که باعث قهر بعضی از فرمانده‌ گردان‌ها شد ه بود، نمی‌خواهید توضیحاتی بدهید؟

این مطالبی که می‌گویم برداشت من از این ماجراست. شاید هم به صورت کامل نباشد. خب من جریان را از شهید کاظم رستگار پرسیدم. داستان ابتدا از تیپ سیدالشهدا شروع شد که فرماندهان معتقد بودند باید در مورد نحوه اداره جنگ با فرمانده سپاه صحبت کنیم و مسائل را انتقال بدهیم. حتی از طریق آقای هاشمی رفسنجانی اقدام کردند تا بتوانند از امام وقت بگیرند و با ایشان طرح مسئله کنند. بالاخره باید این موانع که از پیشرفت جنگ جلوگیری می‌کرد را از وسط راه برمی‌داشتیم. حتی بعضی از این موانع ربطی به فرمانده سپاه هم نداشت.

یادم هست حتی خود من به عنوان فرمانده گردان در پادگان ابوذر در اتاقی که آقا محسن به همراه آقای رحیم صفوی حضور داشتند از فرمانده سپاه سوال کردم که چرا با اینکه برای فتح خرمشهر آن همه شهید و مجروح دادیم، الان پدافند این شهر اینقدر ضعیف است؟

چند روز قبل اتفاقی با تعدادی از نیروها به آنجا رفته بودیم و منطقه را از نزدیک دیده بودیم. عراق با یک عملیات به راحتی می توانست آنجا را مجدد اشغال کند. از فرمانده سپاه پرسیدم که چرا باید پدافند خرمشهر آنقدر ضعیف عمل کند؟

یا در جریان شناسایی عملیات بدر، من به همراه بچه‌های اطلاعات و عملیات به جزیره رفتم. در آنجا از آن بچه‌ها پرسیدم که شما چگونه و با چه وسیله‌ای در شب داخل نیزارها می‌روید؟ شاید باورتان نشود اما کل اطلاعات لشکر سیدالشهدا قبل عملیات بدر، با وجود داشتن چند تیم شناسایی تنها یک عدد دوربین دید در شب داشت. بعدا از دوستانی که بالاخره دستی از دور در آتش داشتند قیمت این دوربین‌ها را پرسیدم. نتیجه جالب بود ما به راحتی می‌توانستیم از طریق شرکت‌های وابسته و خصوصی این دوربین‌ها را با قیمت‌های مناسب تهیه کنیم.

به آقا محسن گفتم چرا ما نباید برای نیروهای اطلاعاتی که داریم دوربین دید در شب تهیه کنیم، نیروی ما فقط باید با نقشه و کالک کار کند؟ بعثی‌ها هم به همین دلیل راحت می‌توانستند این نیروها را از میان بردارند. بالاخره ما در حال جنگ بودیم. قرار بود همین نیروهایی اطلاعات و عملیات ۵۰۰ نفر را به همراه خود به عملیات ببرند. اگر آنها خوب منطقه را نمی شناختند هیچ تضمینی وجود نداشت که این نیروها بتوانند موفق عمل کنند. خب تهیه دوربین به آقا محسن مربوط نمی‌شد ولی من به عنوان فرمانده گردان وظیفه داشتم تا این موارد را از فرمانده کل سپاه سوال کنم.

در قضیه خرمشهر آقا محسن گفت: من که نمی‌توانم هم آفند کنم، هم پدافند. نیروهای عملیاتی ما بسیجی هستند که می‌آید آفند می‌کند و می‌رود. از ابتدا قرار بود که سپاه آفند کند و ارتش با توجه به امکاناتی که دارد پدافند کند. اما ارتش وسط کار از زیر این کار در رفت و گفت: پدافند سخت‌تر است و ما باید به پشت خاکریزها برویم، در صورتی که سپاه می‌آید و می‌زند و عملیات می‌کند و می‌رود. خب نقطه اتکا سپاه همین بود. نیروی بسیجی می‌آمد تا عملیات کند و برود. آنها که سرباز یا درجه دار ما نبودند که وظیفه‌اش باشد در منطقه عملیاتی باقی بماند، که هم آفند کند، هم پدافند. این پاسخ فرمانده سپاه در مورد آفند بود.

مثلا در فاو، سپاه هم آفند کرد و هم پدافند. ۷۵ روز کل لشکرها کم و زیاد درگیر عملیات بودند. تیپ سیدالشهداء درگیر بود، لشکر نجف درگیر بود، لشکر ۲۵ کربلا و …درگیر بودند. سردار کوثری به عنوان فرمانده لشکر محمدرسول الله(ص) با من تماس گرفت و گفت: امشب مراقب باشید «ماهرعبدالرشید» می‌خواهد به آنجا بیاید و مسئله کارخانه نمک را حل کند. چون جاده‌های آسفالته محدود بود و نمی‌توانست از آنجا بیاید و باید از عقبه می‌رفت و دور می‌زد و به نزدیک کارون می‌رفت. آنجا هم هر چه هست با خودش جمع می‌کرد و با خودش می‌برد و نابود می‌کرد.

[شهید]داوود حیدری و سردار امین چیذری جانشینان من بودند. رفتم که به داوود بگویم در خط عصایی که حاج حسین اسکندرلو درست کرده، اگر می‌خواهید نیروها را در آن پیشانی مستقر کنید مواظب باشید و یک مقدار عقب‌تر بایستید و همه در جلو نباشند. بعثی‌ها از نزدیک‌های غروب شروع به زدن خط ما کرده بودند. عراقی‌ها آنچنان آتش تهیه ریختند رو سر ما که تا به حال ندیده بودم. آن شب مهتابی سه موج به ما دادند. اتریشی می‌زد، با هلی‌کوپتر بالا سرمان می‌آمد و می‌زد. انواع توپخانه را استفاده می‌کرد. مگر یک سیل‌بند چقدر ظرفیت داشت که نیروها به ‌توانند در آن دوام بیاورند. طوری شده بود که از زور آتش، بچه‌ها داشتند زمین را گاز می‌گرفتند. تیربارچی ما فقط تیراندازی می‌کرد و دیگر متوجه چیزی نبود. به طوری که تمام پرده‌های گوشش پاره شده بود و خون صورتش را گرفته بود. صبح حدود ۱۴۰تا ۱۵۰ جنازه عراقی را که با نارنجک دستی و یا در برخورد نزدیک با هم از بین برده بودیم، معلوم بود. صبح از قرارگاه بیسیم زدند و پرسیدند: شما سر جایتان هستید؟! باورشان نمی‌شد که با آن حجم آتش دشمن ما هنوز هم سرجایمان باشیم. حاج محمد کوثری می‌گفت: من چه کار می‌توانم برایت بکنم؟ چون در جاده سیل بند به موازات و نزدیک ما بودند.گفتم: با این تانکی که در اختیار دارید، فلان نقطه را برای من آتش کن. حاج محمد هم همین کار را می‌کرد و عقبه کارخانه نمک آتش می‌ریخت.

حساب کنید با این وضعیت حسین اسکندرلو با چه اعتقادی رفته است و با لودر و بدون وجود خاکریز مناسب آن عصایی را در فاو بوجود آورده بود. از این مهم‌تر نیروها با چه اعتقادی و اعتمادی به حسین اسکندرلو باید به همراهش در خط مستقر شود.

clip_image003

از راست: شهید شاه‌حسینی، سردار شهید حسین اسکندرلو ، اکبر عاطفی و شهید حسنیان

* در مورد آن جلسه فرماندهان با فرمانده وقت سپاه توضیحاتی را بدهید؟

همان طور که برایتان توضیح دادم قصد بچه‌ها از تشکیل آن جلسه رفع موانع جنگ و ارتقاء سطح نبرد رزمندگان سپاه بود. اما خدا اکبر گنجی را لعنت کند که بدون هماهنگی پشت تریبون رفت و محور جلسه را کاملا تغییر داد.

تمام قصد حسن بهمنی و بقیه فرماندهان که در آن جلسه حضور داشتند، برای رفع موانع جنگ بود. خود حاج کاظم رستگار به من گفت که ما موضع سیاسی نداریم و قصدمان از تشکیل این جلسه، این است که فقط می‌خواهیم به گوش امام و مسئولین برسانیم که جنگ چگونه اداره می‌شود و باید بعضی موانع موجود را از سر راه برداریم. می‌گفت: آقا محسن فرمانده ماست و حفظ حرمت او بر ما واجب است. اما یکسری سوالاتی برای مطرح شده که باید به آن پاسخ داده شود.

در سپاه تهران تریبون گذاشتند و فرماندهان لشکر ۱۰ و بقیه افراد دیگری هم حضور داشتند. آقا محسن هم با همان اورکت همیشگی خودش وارد جلسه شد و در کنار تریبون ایستاد. حتی روی زمین هم ننشست. ابتدا حسن بهمنی پشت تریبون رفت و یک صحبت کلی کرد. بعد از آن بعضی از بچه‌ها مثل آقای کوچک محسنی یکسری از سوالاتشان را مطرح کردند. آن زمان ما اکثرا، اصلا اکبر گنجی را نمی‌شناختیم. یک مرتبه دیدیم یک نفر پشت تریبون و کل قضیه را سیاسی کرد. گنجی خطاب به آقا محسن گفت: فکر کردید ما نمی‌فهمیم وقتی به قم می‌روید، به دیدار آقای راستی کاشانی می‌روید.( آقای راستی کاشانی نماینده حضرت امام در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در اوایل سال‌های انقلاب بودند)

امام از همان زمانی که سپاه جان گرفت فرمودند که هر کسی می‌خواهد کار سیاسی انجام دهد باید از سپاه بیرون برود. وقتی آقا محسن در سپاه ماند به این معنی است که دیگر نمی‌خواهد کار سیاسی انجام دهد. خب اولا رفتن فرمانده سپاه به قم و دیدار با علما از جمله آقای راستی کاشانی، آیا به این مفهوم بود که او در کارهای سیاسی دخالت کرده است؟ دوما؛ مطرح کردن این سوال چه ربطی به سؤالات ما داشت که در آنجا عنوان شد؟

به آقا محسن می‌گفت: ما برای شما تیم تعقیب و گریز گذاشته‌ایم و تمام حرکاتت را زیر نظر داریم. و از این جور حرف‌ها زد و بحث را تا ظهر به طول داد.

ما همه به هم نگاه می‌کردیم که این فردی که این صحبت‌ها انجام داده چه کسی است؟ از کجا آمده؟ چون هیچ کس از ما تا آن زمان او را نمی‌شناخت. به آقای کوچک محسنی گفتم: شما این آدم را برای این جلسه دعوت کرده‌اید. گفت: من فقط با او سلام و علیکی دارم و او اصلا برای این جلسه دعوت نشده بود. گنجی همین خبیث بازی‌هایش را تا به الان ادامه داده و حتی در خارج کشور به مقدسات هم توهین کرده است.

شب همان روز جلسه، وقتی به مقر شهید مطهری رفتیم تا فیلم خیبر را ببینیم. حاج کاظم رستگار آنقدر ناراحت بود که برگشت رو به من و حسن بهمنی گفت: من می‌خواهم بروم پادگان سرپل ذهاب، اگر شما هم می‌آیید همین الان راه بیفتید. گفتم: حاجی این موقع شب؟ به ممنوعیت جاده اسلام شهر به پل ذهاب می‌خوریم. گفت: نه، برویم. حسن بهمنی، من، شهید رستگار و یکی از دوستان به همراه هم با یک ماشین رفتیم.

به اسلام آباد که رسیدیم، در ذهنم بود که حاجی می‌گوید برای خواب به مسافرخانه‌ای برویم. چون ساعت ۲و ۳ صبح بود و در بدترین زمان کمین دشمن قرار داشتیم. گفت: برو به پادگان ابوذر. انگار منتظر بود و می‌خواست یک گلوله آرپی جی یا خمپاره‌ای به ماشین بخورد و شهید بشود. من پشت فرمان نشسته بودم و او هم خوابیده بود یعنی خودش را به خواب زده بود. گفتم: الان برای تردد ماشین خطرناک است. چون پیچ‌های کمین خور خوبی آن اطراف وجود داشت و آن سال – سال ۶۳- هم خیلی اوضاع آن منطقه بهم ریخته بود. گفت: نه، برو.

به پادگان ابوذر که رسیدیم. رستگار گفت: این چه اتفاقی بود که افتاد، ما نمی‌خواستیم اصلا این طوری بشود که اهانتی به فرمانده سپاه بشود. ما سوالاتی داشتیم که می‌خواستیم جواب آقا محسن را بشنویم.

با ورود اکبر گنجی در آن جلسه موضوع کاملا عوض شد. خود من شاهد آن جریان بودم و در جلسه حضور داشتم. اکبر گنجی نه جزو ما بود و نه قرار بود که در آن جلسه صحبت کند. یک مرتبه رفت پشت تریبون رفت و فضای جلسه را سیاسی کرد. بعدها من از آقای محسن رضایی و بقیه سؤال کردم، هیچ کس او را به آن جلسه دعوت نکرده بود. همه هم از دست او ناراحت شده بودند که بدون هماهنگی و بدون این که در جلسه اصلی حضور داشته باشد صحبت کرده بود.

clip_image004

از راست: اکبر عاطفی، سردار شهید حسین اسکندرلو و شهید حاج‌احمد عراقی در سال‌های دفاع مقدس

* آخرین بار چه زمانی حسین اسکندرلو را دیدید؟

آخرین بار در «فاو» بود. قرار شده بود چند گردان در ام الرصاص عملیات بکنند و گردان ما با عبور از آن منطقه به جزیره ام البابیه غربی برسد. اما در ام الرصاص کار ما گیر کرد. عراق در میان نخلستان‌ها باقی ماند و به نیروهای ما فشار آورد. تا غروب نتوانستیم آنجا را از نیروهای بعثی تخلیه کنیم. از طرفی هم عقبه درستی نداشتیم. از قبل با این بشکه‌های دوبلی، پل درست کرده بودند و باید از روی آن رد می‌شدیم. آن هم زیر آتش توپخانه دشمن و خودی تمامی بشکه‌ها خورد شده بود و رفته بود داخل آب. به طوری که وقتی حاج علی فضلی از پشت بیسیم به یکی از نیروها که نامش شاه‌حسینی بود – او ورزشکار بود و قدش بالای ۱۸۵ سانتیمتر- گفت: روی پل برو تا ببینی اوضاع چطور است و پشت سر تو بچه‌ها بیایند و از آنجا عبور کنند. وقتی رفت روی پل و برگشت به حاج علی گفت: تمامی بشکه‌ها داخل آب رفته است. به طوری که هنگام عبور از آن تا سینه‌ به زیر آب ‌رفتم. برای همین او که با قد ۱۸۵ نمی‌توانست عبور کند حتما بچه‌ها هم گیر می افتادند داخل آب و نمی‌توانستند عبور کنند. به همین علت کار ما گیر کرد و تا غروب زمین‌گیر شدیم. بعد با شهید میررضی که مسئول عملیات لشکر بود و از بچه‌های کرج، رفتیم که صحنه را مجدد ببینیم. صبح چون نیروها نتوانستند از پل عبور کنند، عملیات گره خورد. ما هم نیروها را سپردیم به جانشین گردان و آنها را فرستادیم به خرمشهر. خودم هم رفتم پیش حاج علی فضلی در قرارگاه. حاج علی به من گفت: پاشو برو از «ام الرصاص» یک خبر برایم بیاور. سوار قایق شدیم و با هر دردسری بود خودم را به منطقه رساندم. دیدیم حسین اسکندرلو و گردانش با دشمن درگیر شده بودند و نیروها خسته درکانال اول هستند. قرار بود همان شب مجدد عملیات شود که آقا محسن اعلام کرد، نیروها به عقب برگردند زیرا به موفقیت‌ها که در فاو به دنبالش بودیم، رسیدیم و دیگر نیازی نیست شما عملیات کنید. نیروها را به عقب آوردیم. چون این نیروها در عملیات داشتند، آنها را به اردوگاهی در خرمشهر منتقل کردیم. چون گردان در اختیار من عقب بود و نتوانسته بودم وارد «ام الرصاص» شود از فرماندهی دستور دادند که این خطی که گردان حسین اسکندرلو حضور داشته را اگر نیاز به بازسازی دارد انجام دهیم و پدافندی‌اش کنیم و تحویل به یگان بعدی بدهیم. لشکری که در اختیار آقای قالیباف بود هم همین کار را کردند و خط خودشان را ترمیم کردند. البته عراقی‌ها در کانال پدافندیشان که قبلا بیرونشان کرده بودیم، مستقر شده بودند و ما هم همین طور با آنها درگیر شدیم و با هرچی که در دستمان بود دشمن را می‌زدیم.

قرار بود گردان حضرت علی اصغر به فرماندهی حسین اسکندرلو اولین گردان از لشکر سیدالشهدا باشد که به کارخانه نمک برود. اینجا دیگر از آن پدافند عصایی هم خبری نبود. حسین در این عملیات افراد مهم و زبده‌ای را داشت که از دست داده بود. از جمله رمضان ناظریان که دو برادر بودند و هر دو آنها هم در یک عملیات شهید شدند. رمضان ناظریان خیلی با حسین رفیق بود. اینقدر با هم دوست بودند که بچه‌ها به شوخی اسم‌های کوچک این دو را عوض کرده و می‌گفتند: حسین ناظریان و رمضان اسکندرلو! این‌گونه آنها را صدا می‌زدند.آنها یک روح در دو جسم بودند.

clip_image005

سردار اکبر عاطفی و سردار شهید سیدمحمد زینال‌الحسینی در سال‌های دفاع مقدس

به هر ترتیب حسین با گردانش رفت برای عملیات و من هم رفتم قرارگاه که نیروهایم برای عملیات آماده کنم. وقتی رفتم آنجا، دیدم کوله‌های بچه‌های آویزان به سقف خانه‌های روستایی خسروآباد فاو است. عراق شیمیایی زده بود و احتمال دادم که نیروها را به عقب برگرداندند و حتی بعضی از اسلحه‌ها جا مانده بود. نگران شدم که نکند برای گردان حسین اتفاقی افتاده باشد. رفتم ستاد تیپ و آنجا[شهید] احمد آجرلو را که فرمانده سپاه کرج بود و حاج علی فضلی او را به منطقه آورده بود تا کارهای ستاد را انجام دهد را دیدم. از او پرسیدم : حسین اسکندرلو کجاست؟ گفت: گردان حسین به عملیات رفته است. در ستاد ماندم و فردا صبح گردان حسین بازگشت. وقتی نیروها آمدند، با کمال تعجب دیدم حسین اسکندرلو برای اولین بار به شدت در حال گریه کردن است. حسین اسکندرلو و گریه، آن هم برای دوستانش؟ خیلی تعجب کردم. تا بهش رسیدم، گفت: رمضان رفت! سرش را روی شانه‌ام گذاشتم و گفتم کسی نباید گریه تو را به عنوان فرمانده عملیات ببیند. البته من گریه های حسین را زیاد دیده بودم. وقتی نوار زیارت عاشورا یا روضه حضرت زهرا را می‌گذاشتند، دیگر گریه حسین در اختیارش نبود. دو نفریی با هم خلوت می‌کردیم و در آن جلسات گریه‌های زیادی می‌کرد. حسین آدم عارفی بود. نوار حاج منصور ارضی را می‌گذاشت و گریه می‌کرد. ولی اشک از دست دادن رفیق در جنگ را از او ندیده بودم. او بسیار آدم حساسی بود. وقتی از کوثر آمدیم و من گردان را تحویل دادم، تقریبا با هم خداحافظی کردیم. بعد از آنکه به اردوگاه کوثر رفتیم چون من می‌خواستم به تهران بیایم،‌ آنجا حسین را در آغوش گرفتم و با هم خداحافظی کردیم. آنجا آخرین دیدار من با حاج حسین اسکندرلو بود. گرفتاری برایم پیش آمده بود و مجبور بودم به تهران بیایم. در تهران بودم که شنیدم عراق حمله کرده و منطقه را گرفته و تیپ سیدالشهدا به عملیات رفته است. خب اینجا هم ما اخبار منطقه را لحظه به لحظه رصد می‌کردیم. بعد از آن هم خبر شهادت حسین را شنیدم و بسیار برایم سنگین بود. یکی شهادت او و یکی هم شهادت داوود حیدری برایم خیلی سخت بود. آن دو نفر دوستان خوبی برایم بودند. من گاهی مادر حسین را احساس می‌کنم که مادر خودم است.

* با خانواده شهید اسکندرلو ارتباط دارید؟

با برادرهای حسین رفت و آمد دارم. مادرش در قید حیات است و پدرش هم که به رحمت خدا رفته است. چند وقت پیش با هماهنگی یکی از دوستان بچه‌های قدیمی جمع شدیم و رفتیم دیدن خانواده حسین و آنجا هیئتی هم برگزار شد.

* صحبت خاص باقی مانده که من یادم رفته از شما سوال کنم؟

چند وقت پیش یک نفر داشت با من صحبت می‌کرد، از من پرسید که نظر شما درباره این صحبت‌هایی که جامعه اینقدر شهدا را مقدس می‌کنند، چیست؟

با این سوال من یاد صحبت‌های برادر شهید همت که چند وقت پیش سالگرد حاج همت در حسینیه حاج همت انجام داد شدم. او چند جمله گفت که بسیار بر دل من نشست. او می‌گفت واقعیت‌های زندگی شهدا را نباید انکار کنیم و یا آنقدر آنها را آسمانی کنیم که فرضا بچه ما یا یک جوان فکر کند رسیدن به آن جایگاه دست نیافتنی است.

او می‌گفت: برادران عزیز! ابراهیم همت که برایش سالگرد گرفتیم و این همه برایش به‌به و چه‌چه می‌کنیم. این آدم مد روز می‌پوشید. شلوار مد روز می‌پوشید، پیراهن مد روز به تن می‌کرد، مو بلند مد بود، می‌گذاشت. به هر حال جوانی خودش را می‌کرد ولی چند ویژگی مهم هم داشت. او ارتباطش با کتابخانه، علما، انسان‌های فهمیده‌تر و دیندارتر از خودش را حفظ می‌کرد. برای خودش معلم اخلاق داشت. نماز خواندنش در مسجد قطع نمی‌شد. مثل یک جوان در جامعه زندگی می‌کرد اما این ویژگی‌ها را هم داشت و این ویژگی‌های او باعث شد ابراهیم همت بشود حاج همت!

فکر نکنیم که جوان امروز اگر به مد لباس می‌پوشد و مو آنچنانی می‌گذارد، نمی‌تواند شهید همت بشود! چرا می تواند همت بشود به شرطی که آن اعتقادات و این زمینه‌ها را داشته باشید مثل او.

یک روز از مادر حسین اسکندرلو پرسیدم وقتی حسین به مدرسه‌ می‌رفته چه جور بچه‌ای بود؟ گفت: بسیار شلوغ و بچه شر و شوری بود. روزی نبود که از خانه بیرون برود و دعوا نکند. البته در دیدار اول شاید مقداری دچار مشکل می‌شدید اما در دیدارهای بعدی باید کاملا با حسین رفیق می‌شدید تا او را می‌شناختید، او از برادر برای من بهتر بود. با اینکه غُد بود ولی حرف درست و حسابی را گوش می‌کرد.

یادم هست یک شب ما چند گردان بودیم که از قلاجه راه افتادیم به سمت مریوان تا آنجا عملیات کنیم. آن موقع هنوز حاج همت فرمانده لشکر بود. می‌خواستیم برای عملیات به ارتفاعات کانی مانگا برویم. از همان ابتدای ورودی شهر شهیدان عزیز حاج عباس کریمی و حاج رضا دستواره ایستاده بودند و مشخص می‌کردند که گردان‌ها از کدام خیابان یا کوچه عبور بکنند تا به هم نزدیک نشوند و از هم فاصله داشته باشند. چون دشمن در حال خمپاره انداختن به داخل شهر بود.

ما هم در ظلمات شب به یک مسیری فرستادند و مستقر شدیم. به حسین گفتم: چه خبر، باید چه کار کنیم؟ چون بالاخره حسین فرمانده گردان بود و با فرمانده لشکر و مسئولین عملیات ارتباط داشت. گفت: هیچی، فعلا اینجا بمانید تا از حاج همت و حاج عباس بپرسیم که چه کار باید بکنیم.

نیروها داخل اتوبوس حضور داشتند و به صورت ردیفی پشت سر هم توقف کرده بودند.

حسین گفت: فقط به راننده‌ها بگویید که متفرق نشوند، هر کس در ماشین خودش بخوابد و یا همه در یک اتوبوس جمع بشوند.

البته این که همه یک جا بخوابند هم خطرناک بود چون اگر خمپاره می‌زدند همه با هم شهید می‌شدند. من گفتم چشم.

خب ما بعضی از رانندگان را با رضایت خودشان به جبهه نمی‌بردیم. ما به ترمینال اتوبوس‌ها می‌رفتیم و با خواهش و التماس از آنها می‌خواستیم که نیروها را به منطقه ببرند. به آنها می‌گفتیم، می‌خواهیم جای امنی برویم و از این گونه حرفها. در آن موقع لاستیک هم کم بود و با وعده دادن لاستیک آنها را به منطقه می‌بردیم.

داشتیم با رانندگان صحبت می‌کردیم و حرف‌های حسین را به آنها منتقل می‌کردیم که یکی از راننده با لحن بسیار بدی برگشت و گفت: ما هر جا که دوست داشته باشیم می‌خوابیم.

حسین این حرف او را شنید و به سمت ما برگشت، یقه او را گرفت و با سر زد تو صورت آن راننده و گفت: مگر جان بچه‌های مردم دست تو است که هر کاری دلت می‌خواهد انجام بدهی؟ هر چه که بهت می‌گوید باید عمل کنی. آن دو را از هم جدا کردم و به حسین گفتم: چه کاری می‌کنی؟ اینها راننده هستند و بعضی از آنها هم به زور به جبهه آمده‌اند. با حرف‌های من مقداری آرام شد و رفت و از آن راننده عذر خواهی کرد.

رفیق باز عجیبی بود، کافی بود به او بگویید مثلا چه ساعت قشنگی داری، زود ساعت را از دستش بیرون می‌آورد و به زور به شما می‌داد. در حالی که وضع مالی آنچنان خوبی هم نداشت ولی سخاوتمند بود. به قول آقای فخرالدین حجازی که می‌گفت: این انقلاب ماندگار است چون آدم‌های پا برهنه‌ای مثل شما به جبهه آمدند و از آن محافظت می‌کنند نه یک آدم سرمایه‌دار و غنی و متمکن .

پدرش خانه هم نداشت، قبل و بعد از انقلاب هم مستأجر بودند. یک روز که در گردان زهیر بودیم، دیدم حسین بسیار ناراحت است. بهش گفتم: چی شده؟ گفت: پدرم از تهران تماس گرفته و می‌گوید آنجا هوا سرد است و آنها به جای شیشه با پلاستیک پنجره‌ها را پوشانده‌اند. گفتم: خوب مشکل تو چیست؟ گفت: پول ندارم برایشان شیشه بخرم. دستش را گرفتم و سوار ماشین شدیم و رفتیم ستاد تیپ. آن موقع شهید احسانی مسئول ستاد تیپ بود. خود حسین هم رویش نمی‌شد که پول از مسئولین تیپ بگیرد. به احسانی گفتم: حاج حسین می‌خواهد برای پدر و مادرش پول بفرستد تا برای خانه‌شان شیشه بخرد.

ده هزار تومان در سال ۶۳ به او وام دادند. رفت و پول را برای پدر و مادرش فرستاد و خیالش راحت ‌شد. زمانی که پدرش می‌خواست خانه‌ای در شهرک کاروان بخرد و آن را بسازد. حسین به کمکش رفته بود. او با وانت موازیک، سنگ و سیمان حمل می‌کرد و به شهرک کاروان می‌برد تا خانه‌ای برای خانواده‌اش درست کند. خانه کوچکی که الان هم خانواده در آن زندگی می‌کنند.

حسین خیلی از خودگذشتگی و به قول معروف لوطی بود. سال ۶۴ با سه فرزند مستاجر بودم و به دنبال خانه می‌گشتم . حسین رفته بود و به مادرش گفته بود تا یک طبقه از خانه‌شان را خالی کند تا من با خانواده‌ام در آنجا زندگی کنم. می‌خواهم بگویم دوستی را در حق رفقیش ‌واقعا ادا می‌کرد.

مثلا یادم هست یک شب نیروها را می‌خواستم اردو ببرم. هر چقدر به دنبال ساعتم گشتم آن را پیدا نکردم. یکی از دوستان هم یک ساعت دیجیتالی تازه از مکه برای حسین سوغاتی آورده بود. به او گفتم: حسین، ساعتت را به من بده کارش دارم. به هیچ وجه سوال یا مکث نکرد، فوری ساعتش را از مچ دستش باز کرد.

اردو شبانه که تمام شد، فردا صبح می‌خواستم ساعت را به او پس بدهم. هر چه اصرار کردم، ساعتش را پس نگرفت. می‌گفت: چیزی که به کسی بدهم پس نمی‌گیرم. این ساعت را به مرتضی [فرزند سومم] از طرف من هدیه بده. گفتم: حسین کاری می‌کنی که دیگر آدم از تو چیزی نخواهد!

مثلا می‌خواست برود ساندویچ بخورد. به من می‌گفت عاطفی وقت داری با هم ساندویچ بخوریم. حسین هر چی می‌خواست بخورد، دوست نداشت تنها بخورد. بسیار سخاوتمند بود.

یک روز آمد جلوی خانه و موتور ۱۲۵ من را گرفت.- خودش موتور ۱۰۰ داشت و آن روز خراب شده بود- گفت می‌خواهم جایی بروم و کار دارم. موتور را گرفت و رفت به کارش رسید. وقتی برگشت دیدم پیاده است. گفتم: چی شده داش حسین، چرا پیاده هستی؟! گفت: موتورت را تعمیرگاه گذاشتم، پولش را هم حساب کرده‌ام. موتور بعدازظهر حاضراست. گفتم: خوب حالا بگو ببینم چی شده بود؟ گفت: داشتم در خیابان می‌رفتم که یک مرتبه یک ماشین از فرعی به خیابان وارد شد و من هم با موتور رفتم تو در ماشین. آنقدر راحت صحبت می‌کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

انگار حسین از بچگی تمرین مدیریت و فرماندهی کرده بود. اگر در تهران به او پیشنهاد می‌دادند که بیا و یک لشکر را تحویل بگیرد، اصلا رد نمی‌کرد، اینقدر به خودش اعتماد داشت. به خود من ۱۶۰۰ نیرو دادند و ما همه را گردان بندی کردیم. گفتند: حالا که اینها را گردان بندی کردی، یک تیپ را تشکیل بدهید و خودت هم بالای سرش بایست. قبول نکردم و گفتم: مدیریت همین گردان را هم جرات نمی‌کنم. چون جان بچه مردم در دستان شماست و باید مراقب همه چی باشی. من این اعتماد به نفس را نداشتم ولی حسین داشت.

وقتی قرارگاه ثارالله جنوب را راه‌اندازی کردند، دنبال حسین آمدند تا او را برای عملیات آنجا بگذارند. یک نفر اگر چند روز با او می‌بود، می‌فهمید جنم دارد و توانمند است.

در تمام بحث‌های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و… شرکت می‌کرد. نه اینکه سواد نداشته باشد، بلکه در همه زمینه‌ها کتاب مطالعه می‌کرد. یک روز از او پرسیدم مقام علامه طباطبایی بالاتر است یا شهید دستغیب و شهید مطهری؟ بدون اینکه فکر کند گفت: مطهری. گفتم: علامه طباطبایی استاد بوده و شهید مطهری شاگرد او! گفت: چون آقای مطهری شهید است.

در طول مدت رفاقتمان که در جبهه بودیم، یک سال ماه رمضان در تهران بودیم. هر روز ظهر در مسجد شهید مطهری بهارستان با هم قرار داشتیم. چون آنجا آیت‌الله امامی کاشانی درباره معاد صحبت می‌کرد.

شب‌های ماه رمضان هم در خیابان زیبا میدان خراسان بودیم و حاج منصور ارضی و شیخ حسین انصاریان مداحی می‌کردند تا نزدیک سحر. می‌خواهم بگویم زمانش را هدر نمی‌داد. جوانان ما می‌توانند مثل حسین یا بهتر از او بشوند. آن روزها سخنرانی کسی را که می‌خواستیم گوش بدهیم، باید از کجای تهران می‌رفتیم تا نقطه دیگر که خیلی دور بود. در. حال حاضر تلویزیون و این همه امکانات هست هزار جلد کتاب را در یک سی دی جای می‌دهند. واقعا غلو نیست که آقا می‌گویند اگر میدان پیش بیاید جوان‌ها ما کمتر از جوان‌های نسل انقلاب نیستند ..

مگر حسین اسکندرلو و شهید همت چی داشتند؟ ما شهید مطهری را مثلا نمی‌شناختیم و فقط می‌دانستیم کتاب نوشته درباره حجاب و … از نسل ما چند نفر او را می‌شناختند. الان شما ۱۰۰۰ تومان می‌دهید و یک سی دی می‌خرید که هزار کتاب داخل آن است. اگر جوان ایرانی بخواهد مثل حسین و شهید همت شود می‌تواند. چون فضای امروز واقعا فضای آماده‌ای است.

گفتگو از حسین جودوی

انتهای پیام/

2 پاسخ
  1. مهدی شربتی
    مهدی شربتی میگه:

    سلام ، یه عکس از حاج حسین اسکندرلو دارم که هم بسیار زیباست و هیچ کس این عکسو نداره

    سلام
    ممنون میشم اگه به ایمیل گردان ارسال کنید و افتخار انتشارش رو به ما بدید
    شماره موبایلتون رو هم جهت جلوگیری از سوء استفاده در فضای مجازی از کامنتتون حذف کردم.
    ایمیل گردان: info@gordanhamze.ir
    ایمیل حاج عباس اسکندرلو (برادر شهید): tabbass_1966@yahoo.com
    پیشاپیش ممنون

    پاسخ
  2. سلمان فارسی
    سلمان فارسی میگه:

    سلام
    اگر مشکلی ندارد این عکس را نیز بگذارید ما نیز ببینیم
    باسپاس

    سلام
    متأسفانه آقای شربتی هنوز عکسی رو که فرمودند برامون ارسال نکردند.
    به محض ارسال حتما در سایت منتشر خواهد شد.

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.