وقتی حسین اسکندرلو فرمانده حاج همت شد (۱)

مصاحبه با سردار اکبر عاطفی (همرزم سردار شهید حاج حسین اسکندرلو)

منبع: خبرگزاری فارس

با تشکر از برادر عباس اسکندرلو

«از سد دربندی خان وارد خاک عراق شدیم. نیمه‌های شب وارد یک روستا شدیم و در خانه‌ای که بلدچی ما می‌شناخت وارد شدیم. قرار بر این بود که آنجا استراحت کنیم تا نزدیک‌های نماز صبح و بعد از آن که هوا هنوز گرگ و میش به آن منطقه مورد نظر برویم و در طی روز با دوربین آنجا را به دقت وارسی کنیم….»

* اولین بار سردار شهید ‌حسین اسکندرلو را  در کجا ملاقات کردید؟

سال ۶۰ در سپاه منطقه ۱۰ کشوری که شامل تهران می‌شد مسئولیت فرمانده انتظامات تهران بودم. آن زمان فرمانده سپاه منطقه ده شهید حاج داوود کریمی بود که خود او این حکم را به من داد. تعداد ۴۵۰ پاسدار در این بخش مشغول بودند.  ۱۷ الی ۱۸ مقر هم در تهران داشتیم که عمدتا مسئولیت حفاظت از مراسماتی مانند نماز جمعه، دعای کمیل، دعای توسلی و … که در تهران برگزار می‌شد با این بخش بود. البته کار اصلی ما حفاظت از مراکزی مانند انرژی اتمی، ستاد مشترک سپاه و  پادگان‌هایی که در تهران مستقر بودند شامل می‌شد.

سن و سال من از ]شهید[ حسن بهمنی یک یا دو سال بیشتر بود. ولی خب آن زمان این موضوعات اصلا مطرح نبود و ما با هم دوست بودیم. او آن موقع مسئولیت پادگان ولی‌عصر(عج) را به عهده داشت. آقای بهمنی با من تماسی گرفت و در خواست یک جلسه داشت. موضوع جلسه هم ایجاد هماهنگی لازم جهت برخورد با گروهک‌هابود. دلیل برگزاری این جلسه هم این بود که بخش در اختیار ما در تهران دارای امکانات خوبی بود و مقرهای مختلفی در سطح تهران داشتیم لذا نیاز بود برای هر نوع عملیاتی در شهر با ما هماهنگی بکنند. کار به گونه‌ای بود که هر نوع ورود و خروجی به پادگان  ولیعصر در اختیار ما بود. جلسه شروع شد و آقای حسن بهمنی یه همراه جوانی که تازه ریش‌‌هایش درآمده بود در جلسه حاضر شدند.

* مسئولیت آن جوان چه بود؟

او همراه شهید بهمنی بود که در همان جلسه معرفیش کرد و گفت: برادر حسین اسکندرلو هستند و از طرف من برای استفاده از امکانات، بحث ورود و خروج و کنترل پادگان نماینده تام الاختیار می باشند. حسین حدود ۶ الی ۷ سال با من اختلاف سنی داشت و کوچک‌تر از من بود. ما از آن روز که اوایل سال۶۰ بود، با حسین آشنا شدیم.

* در همان دیدار اول، نظرتان در مورد او چه بود؟

در نگاه و برخورد اول، حسین به دلم ننشست. نمی‌دانم چه طور بگویم اما او در جلسه اول برایم دل چسب نبود. بعدها از خیلی‌ها که می‌پرسیدم همین نکته را می‌گفتند. یا حتی بعضی‌ها که به من مراجعه می‌کردند و می‌پرسیدند که چرا حاج حسین در برخورد و رفتار اول این‌گونه است. خوب او آن زمان یک جوان ۱۷- ۱۸ ساله‌ای بود که وارد سپاه شده بود. خب رفتار او در ان جلسه با آن توقعی که ما از یک سپاهی و پاسدار داشتیم فرق داشت. حتی اگر بخواهیم فاصله سنی را هم لحاظ کنیم که آن روزها به هیچ وجه این نکته در رفتارها و رفاقت‌ها و حتی برای دادن مسئولیت به برادرها لحاظ نمی‌شد، باز سن او از من کمتر بود اما با این حال رفتارش متفاوت بود. آن جلسه تمام شد و در جلسات دوم و سوم کار به گونه‌ای جلو رفت که ما با هم رفیق شدم.

* مقداری بیشتر در مورد این رفتار و برخورد برای مخاطبین توضیح دهید.

نحوه رفتار او بیشتر به دیالوگش برمی‌گشت. مثلا ما دوست نداریم در گفت‌وگویی که با کسی داریم، طرف مقابل با اتکا بر خودش صحبت کند. یک جوری صحبت می‌کرد که انگار می‌خواست به ما بفهماند که از ما بیشتر می‌فهمد. خب در آن اوایل ما انتظار این گونه رفتار را از یک پاسدار نداشتیم. ما توقع داشتیم بچه‌هایی که در سپاه کار می‌کنند آدم‌هایی باشند که خودشان را  بشکنند و جوری وانمود کنند که انگار ما از او بیشتر می‌فهمیم. چون در دوران انقلاب این گونه به ما یاد داده بودند. البته او هم این گونه مایه‌ها را داشت ولی در دیدار اول این طوری نشان نمی‌داد. و همان طور که عرض کردم از جلسه دم و سوم، با ایشان رفیق شدم. یعنی این طور می‌شود که او در دیدار اول یک دیوار محکم در شخصیت داشت که وقتی از آن دیوار عبور می‌کردی دیگر وارد یک باغ پر گل می‌شدید.

بعدها متوجه شدم این شهید بزرگوار، واقعا آن چیزی که هست را نشان می‌دهد و وانمود نمی‌کند. این هم که گفتم در جلسه اول رفتار او برایم خوش‌آیند نبود، به دلیل عدم شناختی بودی که نسبت به حسین داشتم. وقتی با او رفیق شدم تا زمان شهادتش در سال ۶۴ ، بعد از عملیات «فاو»، شاید به جرات بگویم مثل او رفیقی در سپاه نداشتم. از بقیه هم که بپرسید بگویید دوست صمیمی حسین چه کسی بود همه می‌گویند «اکبر عاطفی». حاج دوست دیگری هم داشت به نام «رمضان ناظریان» که او هم در «فاو» شهید شد ولی هیچ کدام به اندازه من با او رفیق نبود.

سردار شهید حاج حسین اسکندرلو (نفر اول از راست) در ابتدای انقلاب اسلامی

* حاج حسین در آن جلسه چه سمتی داشت؟

او در پادگان ولی‌عصر مشغول بود. آقای بهمنی هم در آن جلسه، حسین را به عنوان نماینده خود معرفی کرد. کل موجودیه سپاه در آن زمان نه گردان بود که همه آنها در پادگان ولیعصر بودند. آموزش نیروها هم در پادگان‌های امام حسین و امام علی برگزار می‌شد. یعنی بعد از اینکه به نیروها در پادگان‌ها آموزش می‌دادند، آنها را گردان به گردان به پادگان ولی عصر تهران منتقل می‌کردند. حاج حسن بهمنی و حسین اسکندرلو با گردان هفت به پادگان ولی عصر آمده بودند.

حاج حسن بهمنی در واقع چون بعضی از مقرها در اختیار ما بود، برای هماهنگی حسین را رابط بین من و خودش کرده بود که این ارتباط بسیار طولانی هم نبود. چون در بهمن ماه سال ۶۰، دو ماه مانده به عملیات فتح‌المبین برای عملیات به مناطق جنوب رفتم. البته اسکندرلو هم وارد عملیات شد ولی در یک تیپ نبودیم.

* در فتح المبین در کدام تیپ حضور داشتید؟

آن زمان چون در تهران نیروی زیادی در اختیار من بود به عضو شورای سپاه منطقه ۱۰ محسوب می‌شدم. شهید صنیع خانی هم در آن جلسات شرکت داشت. آن موقع ستاد اعزام نیرو در لانه جاسوسی بود. بعد از اینکه با حاج داود کریمی صحبت کردیم و تمایلم برای حضور در فتح‌المبین را به او گفتم. قرار شد تا ما جانشین خود را در کارها جایگزین خودمان بکنیم و به منطقه برویم. رفته بود تا حاج داود برگه‌های اعزامم را امضا کند که آقای صنیع خانی همانجا از فرصت استفاده کرد و به من گفت: تو که داری می‌روی منطقه تعدادی نیرو دارم، آنها را جهت استفاده در تیپ ۲۷ محمد رسول الله(ص) نزد حاج احمد متوسلیان ببر. من فکر کردم تعداد این نیروها ۵۰، ۶۰ نفر است. ابتدا قبول نکردم و اصرار صنیع خانی هم کار ساز نشد و با پادر میانی حاج داود کریمی قرار شد که فردا به لانه جاسوسی بروم و نیروها را تحویل بگیرم. فردار صبح وقتی رفتم لانه با کمال تعجب دیدم قسمت اعزام نیرو مملو از بچه‌های سپاه و بسیج است. از قبل حکمی هم برای من زده بودند که ۱۶۰۰  نیرو به مقصد دوکوهه باید اعزام شود. حالا مانده بودم این همه آدم را چگونه به دوکوهه ببرم. بالاخره به صورتی بود با اتوبوس آنها را به راه‌‌آهن بردیم و از آنجا هم سوار قطار شدیم و رفتیم دوکوهه. حال با این نیروها رسیدیم، خبری از حاج احمد نیست. این همه آدم را بدون پتو و مکان مناسبی در دوکوهه مستقر کردیم و رفتیم دنبال حاج احمد که او را در جاده ماهشهر پیدا کردیم و نیورها را تحویلش دادیم. این تعداد نیرو را تقسیم کردند و عده‌ای از انها را به لشگر هفت ولیعصر بردم و تحویل آقای رئوفی دادم. مابقی را هم در تیپ محمد رسول الله بین گردان‌ها تقسیم شند. هنگام تحول نیروها به حاج رئوفی، او گفت: من کسی را ندارم که با بچه‌های تهران  کار کند و مسئولیت آنها را به عهده بگیرد. حاج احمد به من گفت: تو خودت مسئولیت آنها را بر عهده بگیر. عملیات فتح المبین را در لشکر ولیعصر ماندم . حاج حسین اسکندرلو هم در یکی از گردان‌ها لشکر ۲۷ محمد رسول الله در آن عملیات حضور داشت.

* در عملیات بیت المقدس کار چگونه پیش رفت؟

بعد از عملیات فتح المبین به تهران برگشتم و مجددا این بار به همراه شهید علی محمودوند، حدود ۲۰۰ نیرو را از یزد به لشکر ولی عصر بردیم که قرار شد آنها به تیپ۲۷ و گردان حبیب ببریم. قرار بود که با این نیروها یک گروهان را تشکیل بدهیم و به حاج علی موحد دانش که فرمانده گردان حبیب بود تحویل بدهیم و آنها چهار گروهانه وارد عملیات شوند.

* دیدار بعدی شما با حاج حسین اسکندرلو چگونه رخ داد؟

عملیات بیت‌المقدس که تمام شد، قرار بر این شد که حاج داود کریمی از تهران برود و قرارگاه نجف باختران را تحویل بگیرد. قبل از ایشان، ابتدا شهید محمد بروجردی مسئول آن قرارگاه بود و بعد هم شهید سعید گلاب مسئولیت آنجا را بر عهده داشت و بعد هم که شهبد داود کریمی مسئولیت بر عهده گرفت. عده‌ای هم از تهران به همراه حاج داود به قرارگاه نجف در باختران رفتند. از جمله این افراد؛ حسین اسکندرلو، حسن بهمنی، داورزنی، بنده و تعداد دیگری از دوستان نیز حضور داشتند. مرحله دوم همکاری من با حسین اسکندرلو از همین‌جا کلید خورد.

حاج داود که قرارگاه را تحویل گرفت، بچه‌ها را در بخش‌های مختلف تقسیم‌ کرد. حسن بهمنی به عنوان مسئول عملیات منطقه منصوب شد. حسین اسکندرلو و آقای داورزنی را برای سازماندهی بسیج انتخاب کرد. تا قبل از عملیات والفجر مقدماتی بخش‌های آموزش عقیدتی و آموزش نظامی با هم یکی بودند که قرار شد بعد از آن، از هم جدا شوند. قرار شد من هم به کمک آقای عباس آقاهادی برای بخش آموزش بروم. در آن چند ماهی که در قرارگاه بودیم بیشتر حسین را می‌‌دیدم. بخش‌های مختلف کار می‌کردیم اما همه قسمت‌ها در یک ساختمان بود و این باعث شد تا همدیگر را بیشتر ببینیم.

کار  قرارگاه نجف بیشتر ستادی- عملیاتی بود. یعنی ما آنجا باید تیپ‌ها و نیروها را برای عملیات آماده می‌کردیم و خودمان نمی توانستیم در عملیات شرکت کنیم. مثلا مدتی که ما آنجا بودیم، عملیات‌های زین‌العابدین، مسلم‌بن عقیل و والفجر مقدماتی برگزار شد ولی ما نتوانستیم در این عملیات‌ها حضور داشته باشیم.

تا اینکه برای عملیات والفجر دو، شهید همت نیروهایش را به قلاجه آورده بود. قرار شده بود که عملیات بزرگی در بمو انجام شود. با حاج داود کریمی صحبت کردیم و او را راضی کردیم که تعدادی از ما که شامل حسین اسکندرلو، اصغر رنجبران، من و تعدادی از دوستان، از سپاه تهران برای لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) عازم شویم. به آنجا که رفتیم، شهید همت به مجموعه پیشنهاد خاصی را ارائه نکرد. بعد از مدتی قرار شد نزد عباس کریمی که آن زمان فرمانده تیپ سلمان بود، برویم و به او کمک کنیم. چند وقت در آنجا ماندیم تا یک یا دو ماه مانده بود به اینکه عملیات والفجر۲ آغاز شود. گردانی در تیپ سلمان وجود داشت به نام گردان سلمان داشتند که فرمانده آن شخصی به نام محمد اینانلو از بچه‌های کرج بود که بعدها شهید شد. او به دلایلی که نمی‌دانم، فرماندهی گردان را واگذار کرد و رفت.

حاج همت و حاج کریمی در فکر این بودند تا در طی عملیات والفجر دو یک گردان برون مرزی درست کنند. وظیفه این گردان هم این بود که وقتی عملیات آغاز شد و نیاز به عمل کردن این گردان در داخل خاک عراق شد، آن گردان وارد عمل شود. مثلا اگر لازم شد جهت ضربه زدن به نیروهای بعثی، تخریبی انجام دهند و یا هر حرکتی که مانع عبور نیروهای بعثی و نزدیک شدن آنها به خط درگیری شوند. گردان سلمان برای این کار پیشنهاد شد و  حسین اسکندرلو هم به عنوان فرمانده آن گردان را تحویل گرفت. حسین قبل از پذیرش این سمت شرطی گذاشته بود و آن این بود که اکبر عاطفی هم باید به گردان سلمان بیاید. حاج عباس کریمی این شرط را پذیرفته بود. قرار بود گردان آن طرف سد دربندی‌خان در خاک عراق عملیاتی را انجام دهد. از آمادگی جسمانی تا راهپیمایی شبانه، آموزش، مانور، رزمایش، خواندن نماز جماعت و… بچه‌های گردان برعهده من و حسین بود. کار جدی و همکاری من با حاج حسین از اینجا آغاز شد. کارها را تقسیم کردیم. بخشی از آن بر عهده حسین به عنوان فرمانده گردان و بخشی هم بر عهده من به عنوان معاون فرمانده گردان قرار داشت. آن روزها سعید قاسمی مسئول اطلاعات لشگر بود که به ما اطلاع داد به جهت اینکه گردان ما در  داخل خاک عراق عملیات خواهد کرد باید برای شناسایی و آشنایی با منطقه در عملیات شاخ شمران به آنجا برویم. ما به همراه دو نفر از نیروهای مسعود بارزانی که ان روزها با سپاه همکاری می کرد راهی منطقه شدیم. برای من و حسین، لباس کردی آوردند و پوشیدیم. وقتی لباس‌ها را به تن کردیم حسین به شوخی به من گفت: عاطفی قیافه‌ات به همه چیز شبیه است جز کردها!(با خنده) به هر صورت شب سوار قایق شدیم و از سد دربندی خان گذشتیم و وارد خاک عراق شدیم.

سردار شهید حاج حسین اسکندرلو(نفر اول از راست)/ در تصویر شهید عباس کریمی نیز دیده می‌شود

از قدیم می‌گفتند اگر یک نفر را می‌خواهی بشناسی یا با او زندگی کن یا مسافرت برو. در این مدتی که با حسین در جبهه بودم واقعا با هم زندگی کردم و با هم مسافرت رفتیم. رفاقت ما به سطحی رسیده بود که حتی وقتی به تهران هم برمی‌گشتیم یکدیگر را رها نمی کردیم. به گونه‌ای که حسین یا من اگر ساندویچ هم که می‌خواستیم بخوریم، همدیگر را خبر می‌کردیم. برای خرید کتاب، سرزدن به خانواده شهدا و حتی به خانه یکدیگر می‌رفتیم. آن زمان خانواده حسین در خیابان نبرد زندگی می‌کردند. حالا این رفتارها و خصوصیات حسین در این سفر کامل تر برای من نمایان شد.

از سد دربندی خان وارد خاک عراق شدیم. نیمه‌های شب وارد یک روستا شدیم و در خانه‌ای که بلدچی ما می‌شناخت وارد شدیم. قرار بر این بود که آنجا استراحت کنیم تا نزدیک‌های نماز صبح و بعد از آن که هوا هنوز گرگ و میش به آن منطقه مورد نظر برویم و در طی روز با دوربین آنجا را به دقت وارسی کنیم.

روی پشت بام آن خانه روستایی برای جایی در نظر گرفته بودند که بخوابیم. حسین موقع خواب رو به من کرد و گفت: به نظر تو با خیال راحت بخوابیم؟ به او گفتم: برای چی این سوال را می‌پرسی؟ گفت: یک موقع سرمان را نبرند و روی سینه‌مان بگذارند. گفتم: مگه تو به اینها شک داری؟ گفت: بالاخره احتیاط شرط عقل است. گفتم خوب چه کار کنیم؟ گفت: نیمی از شب را تو بیدار بمان و نیمی دیگر را من بیدار می‌مانم. از قبل بچه‌های اطلاعات به ما اطمینان داده بودند که آنجایی که ما می‌رویم، درست است که آنها کُرد هستند و عراقی ولی می‌توانید به آنها اعتماد کنید. اما با این حال باز حسین احتیاط را رعایت می‌کرد.

صبح به مکان مورد نظر که ارتفاعات تیغه‌ای بود و از قبل مشخص شده بود رفتیم و با دوربین همه جا را تحت نظر گرفتیم. قبل از اینها در توجیه عملیات و تقسیبم بندی گردان‌ها در جلسات فرماندهی به گردان ما ماموریت داده بودند که تونلی را در خاک عراق منهدم کنیم که خود این کار باعث قطع ارتباط عقبه دشمن با خط مقدمش می‌شد. آن روز از روی ارتفاع تونل مورد نظر را کاملا شناسایی کردیم. عراقی‌ها در حال آموزش دادن نیروهایشان بودن و رفت و آمد زیادی داشتند. کار ما تا نزدیکای غروب طول کشید. دوستان کُردی هم که در کنار ما بودند در این مدت خوراک ما اعم از غذا و آب و… را تهیه می کردند. این مواد غذایی بالاخره باید از جایی خریداری می‌شد، آن هم از روستاهایی که جمعیت کمی داشتند. این مورد می‌توانست کل جریان شناسایی را لو دهد . چون دشمن بعثی هم بی کار نمی‌ماند، آنها هم برای خود عوامل نفوذی در منطقه داشتند. به هر تقدیر اطلاعات خوبی از آنجا به دست آوردیم و متوجه شدیم که  بعثی‌ها چگونه در جاده آنجا رفت و آمد می‌کنند. حتی تعداد خودروهای آنها، تعداد نیروهای دشمن و اینکه چند خودروی شخصی در آن منطقه در حال تردد است. همه این اطلاعات را به دست آوردیم و به همان طریقی که به منطقه آمده بودیم به مناطق ایران برگشتیم.

آقا محسن به عنوان فرمانده کل سپاه، آقای عزیز جعفری فرمانده قرارگاه، آقای رحیم صفوی به عنوان مسئول جانشین عملیات سپاه، حاج همت به عنوان فرمانده لشکر محمد رسول الله(ص) و یکی دیگر از دوستان که نامش به خاطرم نیست به ستاد لشکر آمدند و قرار شد گردان سلمان از اطلاعاتی که در مناطق دشمن به دست آورده و آمادگی که دارد، گزارشی به آنها بدهد.

آقا محسن تا آن موقع حسین را ندیده بود و فقط شاید نامی از او شنیده بود. آقا نشست و حسین کنار او نسیت و من هم کنار حسین نشستم و مابقی آقایان هم در چادر حضور داشتند. حسین کالک (نقشه نظامی) را روی زمین پهن کرد و شروع به توضیح دادن کرد که آمادگی گردان در چه سطحی است و قزاز است این کار و این کار را انجام دهیم. بعد جریان شناسایی را کامل و زیبا برای فرمانده سپاه تعریف کرد.

حسین موقع توضیح دادن به فرمانده سپاه مرتب روی زانو و پای آقا محسن می‌زد و کارها را توضیح می داد. (می‌خندد) این حالت دست خودش نبود حسین هر وقت که در ژست کار می‌رفت حرکت دستش در اختیارش نبود. من هم از این سمت بهش سقلمه می‌زدم که اینقدر روی پای فرمانده سپاه نزن. منظور از تعریف این خاطره این بود که بگویم حسین در کار خودش چنان جسارت و اعتماد به نفس داشت که در مقابل فرمانده وقت سپاه و بقیه افرادی که در آن چادر حضور داشتند که کمترین سمت‌شان فرماندهی گردان بود، هیچ ترسی به خودش راه نمی‌داد.

آقا محسن هم تمام فکرش متوجه حسین بود و فقط هم او را نگاه می‌کرد. در میان جلسه متوجه شدم که فرمانده وقت سپاه، نام حسین را در دفترچه‌ای که به همراه داشت یادداشت کرد. او از حسین خوشش آمده بود. یکی از تاثیرات آن جلسه این بود که بعدها وقتی عملیات «فاو» تمام شد. چون حسین آن موقع چند تن از دوستان خوبش را مثل شهید ناظریان و… را از دست داده بود، آقا محسن، یادداشتی برایش جهت دلداری نوشت و از حسین خواست که از ناراحتی بیرون بیاید و صبر خودش را بالا ببرد.

حساب کنید در حال حاضر اگر جوان ۱۶، ۱۷ ساله در مقابل معلمش بخواهد درسی را کنفرانس بدهد، دست و پایش را گم می‌کند ولی حسین آنقدر راحت با فرمانده سپاه صحبت می‌کرد که منی که چند سال از او بزرگتر بودم فکر می‌کردم به آقا محسن این رفتار بر می‌خورد.

آن جلسه تمام شدو  به این نتیجه رسیدیم به دلیل تلفاتی که ممکن است در ارتفاعات بمو داشته باشیم و از طرفی هم فرصتی برای تخلیه کسانی که در آنجا شهید می‌شدند، نداشته باشیم. تصمیم گرفتند که به سمت مریوان و بر روی ارتفاعات کانی مانگا کار بکنیم.

ادامه دارد…

منبع: خبرگزاری فارس

1 پاسخ
  1. علیرضا طوافی
    علیرضا طوافی میگه:

    خدایا این جوانان ۱۶ ساله و بیشتر چه کارهایی میکردند.خدایا به عظمتت که از این بیشتر چیزی ندیم.خدایا شاکرم که این الگوها در زندگیمان هستند.

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.