۸ روز فاصله از خاک تا افلاک

خاطره ای از عملیات بیت المقدس ۲

به روایت: مهدی صاحبقرانی

از زمان درگیری ما در اون شب سرد و برفی و شهادت فخرالدین عزیزم و یاران باوفای دسته ۱ گروهان یک با زمان به خاکسپاری داداش فخرالدین، ۸ روز فاصله وجود داشت. این موضوع برمی‌گشت به همون شب حادثه…..

اون شب دسته ما اولین گروهی بود که پای کار رسید، یعنی اصلاً قرار نبود ما در مرحله اول عملیات باشیم، منتها بدلیل جاموندن دسته های ۲ و ۳، چاره ای نبود مگر اینکه به دستور فرمانده محور عملیاتی – شهید امینی – با تمام توان و آمادگی بالای روحی و روانی، با رمز یا زهرا به دل دشمن بزنیم.

از زمان درگیری ما در اون شب سرد و برفی و شهادت فخرالدین عزیزم و یاران باوفای دسته ۱ گروهان یک با زمان به خاکسپاری داداش فخرالدین، ۸ روز فاصله وجود داشت. این موضوع برمی‌گشت به همون شب حادثه…..

اون شب دسته ما اولین گروهی بود که پای کار رسید، یعنی اصلاً قرار نبود ما در مرحله اول عملیات باشیم، منتها بدلیل جاموندن دسته های ۲ و ۳، چاره ای نبود مگر اینکه به دستور فرمانده محور عملیاتی – شهید امینی – با تمام توان وآمادگی بالای روحی وروانی، با رمز یا زهرا به دل دشمن بزنیم.

اون شب جنگ نمایانی بین ما ودشمن به وقوع پیوست که حاصل این درگیری سخت، به شهادت رسیدن ۸ یار  وعزیزی بود که در طول حدوداً ۱۰ ماه در کنار هم بودیم و زندگی می‌کردیم.

اون شب وقتی به سمت دشمن در حرکت بودیم انفجار عظیمی درمقابلمون رخ داد و من از هوش رفتم. انفجار اونقدر نزدیک بود که شاید دقایق طولانی بیهوش رو زمین افتاده بودم. وقتی کمی به هوش آمدم، صدای مهیب گلوله وانفجارات خمپاره وغیره تو اون تیکه از زمین خدا قطع نمی‌شد. گویی زمین با تمام سنگینی‌اش روی بدنم افتاده ومن نمی‌تونستم از جا بلند شم. از صدای انفجاری که در نزدیکی ما رخ داده بود، گوش‌هام سوت می‌کشید وموج انفجار منو کاملاً گیج کرده بود.

تو همین هیاهو بود که بوی خوب عطری به مشامم رسید. تو اون معرکه آتیش بین ما ودشمن و پراکنده شدن بوی باروت و غیره این بوی عطر تعجب‌آور بود … وقتی کمی هشیارتر شدم و گل‌ولای پاشیده شده از اون انفجار رو از روی چشمام پاک کردم، شهید علی گوگونانی اولین کسی بود که دیدم. شوکه شده بودم. علی کوچولوی ما با اون چهره معصومش وبا چشمانی باز با این دنیا وداع کرده بود و بوی عطری که در هوا پخش شده بود، متعلق به این شهید بود. ترکش شکمش رو دریده بود و اون شب بدن مطهرش مثل یک سپر مقابل من قرار گرفته بود و این شهید گوگونانی بود که از اون انفجار پرپر شد ….

من ساعتی رو تو همون حالت اون جا افتاده بودم و با صدای شهید غلامی که هنوز زنده بود، به خودم اومدم. کشون کشون خودم رو به اون رسوندم وسرش رو در آغوش گرفتم. داشت با امام حسین (ع) حرف می‌زد و از او شفاعت می‌خواست. صورتم رو نزدیک صورتش بردم وبهش گفتم: توکه سالمی وترکش نخوردی! … ولی اشتباه می‌کردم؛ از گرمای روی قلبش متوجه شدم که یه ترکش کوچیک به قلبش خورده بود و این ترکش با هر تپش قلب، خودش رو به مرکز این دل نزدیکتر و قلبش روپاره پاره می‌کرد. می‌شد تو چهره این مداح اهل بیت جدایی اورا از این دنیا دید و سرانجام با چند بار فریاد یا حسین یا حسین چشماشو بست وازاین دنیا رفت…

با کمک یکی از بچه های گروهان که چهره‌اش تو ذهنم نیست، خودم رو به نقطه رهایی رسوندم واز فرط خستگی و موجی که هنوز آزارم می‌داد، از هوش رفتم. ساعاتی بعد با تزریق چند آمپول به هوش اومدم اما دوباره از هوش رفتم.

هنوز خبری از شهادت فخرالدین بهم نرسیده بود اما مطمئن بودم که اسم اون هم تولیست شهداست. پس از اعزام به یکی از بیمارستان‌های تبریز ودرمان به بیمارستان بقیه‌الله معرفی شدم. ولی دلم طاقت نیاورد و دوباره خودم رو به منطقه رسوندم که متأسفانه تازه اون جا به قطع و یقین رسیدم که دیگه داداشی رو از دست دادم ….

وقتی قضایا رو پرس وجو کردم، از درگیری سخت  ما با عراقیها گفتند!!! و اینکه این درگیری منجر به کشته شدن بسیاری از دشمنان شد واز طرفی هم اون تپه‌ای که ما در اون مستقر بودیم و نقطه حرکت برای تسخیر یه ارتفاع بزرگتر بود، به واسطه اون عملیات دستمون موند و دشمن به عقب رونده شد …

فکر می‌کنم حدود ۲ یا شاید هم ۳ روزی بدن مطهر فخرالدین و چند تای دیگه از شهدا به دلیل ادامه درگیری، داخل شیار مونده بود که بالاخره بدن بی‌جون این عزیزان توسط حاج رضا خلوجینی و محسن شیرازی و دیگر دوستان از صحنه عملیات خارج میشه !!! وبه همین خاطر روز شهادت با روز خاکسپاری یه فاصله ۸ روزه داشت.

روحشون شاد

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *