شهیدانی از آخرین روزهای دفاع مقدس

به یاد شهیدان مسعود حسینی، سعید رحمانی، حاج آقا شکوهی و جواد سلطانی

به روایت: مجید صفار

View album

تا جائی که خاطرم هست شهید حسینی تازه از تهران مراجعت نموده بود و همانند جواد آقا و حاج آقا شکوهی (اون پیر مرد مخلص و بی‌ریایِ بی‌نام)، آماده ی شهادت بود….

برادر رحمانی در آن روزها بیشتر از هر چیز از دوستان شهیدش و خاطرات اونها حرف می‌زد و یاد می کرد …

با نام خدا

بهترین افراد برای نوشتن در خصوص اتفاق اون شب (اصابت توپ فرانسوی مقابل پل) در پشت ارتفاعات بیزل، آقا مجتبی میرزائی و برادر مهرپور هستند. چون با شهیدان عزیزِ اون شب بسیار مأنوس تر بودند. البته آقا محمود اروج زاده هم همینطور ولی ایشان در لحظه اصابت توپ در زیر پل خواب بود، و پایش به شدت مصدوم شد، و پس از انفجار خودش رو از پل کشاند بیرون.

قبل از ورود به بیان این موضوع خوبه نکته ای در مورد حرفه ای شدن در بستن و باز کردن چادر بگم. اون روز وقتی به منطقه وارد شدیم هر دسته ای جائی پیدا کرد و شروع به بستن چادر کرد. اما ما تعدادی از بچه‌های مخابرات بودیم و ارکان گردان که با دیدن اون پل (که معمولا برای جریان آبِ باران‌های فصلی، و برف و بارانی که از کوه سرازیر میشه طراحی شده بود)، ترجیح دادیم چادر نزنیم و در زیر پل مستقر بشیم.

دوستانی که بالای پل – که جاده ای هم از روی آن می‌گذشت- رفتند، می‌گفتند حتی اگر فلان نوع از توپ و خمپاره و امثال آنها هم روی پل بخوره، به داخل پل آسیبی نمیرسه. اما خدا اینطور خواست که توپی به آن سمت بیاید و درست و دقیقاً در مقابل دهانه پل اصابت کنه (و نه روی پل و جاده) و تمام ترکش‌های آن به زیر پل وارد شه.

فقط یه ترکش به سمت برادر شهید رحمانی رفت و یه نوک سوزنی هم به مجتبی میرزائی خورد. یادم نیست به برادر مهرپور هم چیزی رسید یا نه. بگذریم که تا چند روز گوشهای همه سوت می کشید.
به جرأت میگم که این چهار عزیز (شهید مسعود حسینی، شهید سعید رحمانی و بویژه جواد آقای سلطانی و همینطور حاج آقا شکوهی) می دانستند که شهید می شوند و کاملاً آماده و در انتظارِ رسیدن لحظه شهادت بودند.
شهید مسعود حسینی اون شب چند لحظه قبل از شهادت از زیر پل اومد بیرون و به یکی از دوستان گروهان۳ (امیر شفقی، به خاطر کمر دردی که پیدا کرده بود) یک پماد داد و دوباره رفت خوابید (برادر شفقی در زمان حرکت از دوکوهه به سمت بیزل افتاده بود داخل چاله).

شهید حسینی اون شب وقتی که رفت بخوابه، کمی خسته بود. هرگاه یاد اون لحظه می افتم که جلوی دهانه پل با همین چهره خندانی که در اغلب عکس‌های این شهید عزیز می‌بینیم، علیرغم خستگی که داشت و از خواب بیدارش کرده بودیم، بیرون اومد و پمادی داد و مزاحی کرد و رفت خوابید، بی‌اختیار اشک از چشمانم جاری می‌شود. اغراق نیست اگر بگم شهید حسینی در اون لحظه نورانی بود و می‌درخشید.

برادر اسکندرلو درست نوشته اند که هنگام صبح بخشی از صورتِ شهید حسینی رو اونجا دیدند اما با عرض معذرت از همه ی دوستان و خانواده‌ی این عزیز که ممکنه این نوشته رو ببینند باید بگم که اصلاً سر و صورت این شهید عزیز بر اثر اصابت ترکش های بسیار زیادِ توپ ….. (ببخشید ادامه نمی دم).

تا جائی که خاطرم هست شهید حسینی تازه از تهران مراجعت نموده بود و همانند جواد آقا و حاج آقا شکوهی (اون پیر مرد مخلص و بی‌ریایِ بی‌نام)، آماده ی شهادت بود. خدایش رحمت کند و دست گیر ما در سرای باقی باشند و ما را فراموش نکنند، انشاالله.
اما ماجرای شهادت برادر رحمانی، آقا جواد و حاج آقای شکوهی بسیار عجیب بود. برادر رحمانی و جواد آقا در هفته‌ها و روزهای آخر فقط در انتظار شهادت بودند. در خصوص حالاتِ برادر رحمانی در روزهای آخر، امیدوارم برادر مهرپور چیزهائی بنویسند یا نوشته باشند. ایشان در لحظه‌ی شهادتِ آقا سعید رحمانی در حال صحبت با ایشان بود در حالیکه برای خوابیدن دراز کشیده بودند. برادر رحمانی در آن روزها بیشتر از هر چیز از دوستان شهیدش و خاطرات اونها حرف می‌زد و یاد می کرد (البته مثل برادر قاسم دولت آبادی که مرتب از شهید سعید طالبی حرف می زد و ناراحت بود که چرا در کنار ایشان نیست. خدا ایشان را حفظ کند و سلامت بدارد. البته من الآن از ایشان خبر ندارم). بعد از انفجار توپ، وقتی از جا بلند شدم اول برادر رحمانی را دیدم. واای خدای من، چقدر مظلومانه، یه ترکش نسبتاً بزرگ از بالا ، وارد فرق سر ایشان شده بود و در جا شهید شده بود. برادر مهرپور هم کاملا متحیر و شوکه بود. شهید رحمانی روحیه و حالات عجیبی در روزهای آخر داشت که فقط برادر مهرپور باید در خصوص ایشان تعریف نماید.
اما شهید جواد سلطانی، مدتی بود که حال و هوای خاصی داشت. یکی از صمیمی‌ترین دوستانش (شهید عباس تقی زاده) به تازگی شهید شده بود و خبرش را به ایشان داده بودند. در دوکوهه که بودیم خیلی خیلی بی قراری می کرد. یک روز همین طور که نشسته بودیم یکدفعه از جا بلند شد و گفت: واااای ، یکی به من یه کاغذ و خودکار بده، چه افکار، شعرها و حرف هائی به ذهنِ من می آد، باید اینارو بنویسم. در همون لحظه برادر عزیزمان محمود آقای اروج زاده با شوخی و مزاح بهش گفت: ببین جواد من یه دفترچه برات تهیه می‌کنم و تو هرچی خواستی بنویس، و بعد بده من بخونم. خیلی فضا و صحنه‌ی خاطره‌انگیزی بود که انگار جواد آقای عزیزِ ما در حال سیر و سلوک بود و در خواب و بیداری با شهداء و… در تماس و مکاشفه بود.

نمی دانم نوشته ای از ایشان از آن روزها باقی مانده یا خیر. خدا یادِ ما را از خاطره اون عزیزِ شهید، بیرون نکند، انشاالله (که سخت محتاج عنایت شان هستیم).

یادش به خیر در پدافندیِ شاخ شمران. (همانجا که قاسم آقای یاراحمد هم در روز آخر روی تپه مهدی، هنگام تحویل دادنِ خط به شهادت رسید. قاسم آقا دو سه روزِ آخر خیلی تو خودش بود و انگار می دانست خبریه). در اون پدافندی، جواد آقا مدام با موتور و پیاده، روی ارتفاعات مقابل بود و سر سیم‌های مخابراتی رو که بر اثر ترکش های خمپاره عراقی‌ها قطع می‌شد، مرتباً وصل می‌کرد. در این خصوص آقا مجتبی و برادر سراج هم خیلی پر تلاش بودند (در شروع همین پدافندی بود که روی تپه‌های مقابلِ تپه مهدی در کنار شاخ شمران، خمپاره‌ای روی تویوتای گردان فرود اومد و همونجا حاج آقا کیانی، شهید شدند و اکبر آقای حسین زاده هم یک پایشان را تقدیم کردند و تعدادی دیگری هم مصدوم شدند و…). بگذریم.
وقتی قرار شد از دوکوهه به بیزل بریم، جواد آقا خوابی دیده بود که شهید تقی زاده به ایشان گفته بود که تو بزودی شهید خواهی شد و پیش من می آیی. این مطلب رو آقا مجتبی میرزائی خیلی مفصل می دونه. لذا شهید سلطانی علیرغم سختیِ فراوان، درخواست دو سه روز مرخصی کرد و برای خداحافظی با مادر بزرگوارش به تهران رفت و به سرعت برگشت. روزِ قبل از اتفاق، جواد آقا خودش رو در بیزل به ما رساند در حالی که نورانی بود، نورانی و منتظر.

پس از اصابت توپ، صدای بلند جواد آقا را شنیدم که چند بار گفت: سوختم، سوختم. ایشان را بعد از مداوائی که در بیمارستان صحرائی صورت دادند و خون رو از ششهایش تخلیه کرده بودند، ظاهرا به عقب رسانده بودند. اما همون موقع شنیدم تا بیمارستانی در رشت هم رسیده بود ولی بر اثر شدت جراحت شهید شده بود. خداوند رحمتش را نصیب ما هم بکند. در تهران به مراسم ختم جواد آقا رسیدیم و با بچه های گردان به مسجد محل شان در میدان خراسان، خیابان شهید حداد عادل هم رفتیم.
و اما حاج آقا شکوهی. این شهید ِ عزیز از پرسنل آموزش و پرورش بود. چند روز قبل تر برای انجام برخی کارها به تهران رفته بود. وقتی عصرِ همانروز در بیزل به ما ملحق شد، گفت: رفتم تهران و وصیتنامه‌ام را محضری کردم، خداحافظی کردم و آمدم. آیا می شود گفت که ایشان انتظاری جز رسیدن به فیض رفیع شهادت داشت. شهید شکوهی وقتی به ما ملحق شد، بسیار سرحال و شادمان بود. بنظرم یه شال سفید هم بر گردن انداخته بود که باعث روشنی بیشتر در چهره ی این پیرمرد شده بود. خوشا به حالش که روزیِ خود را در رسیدن به مقام شامخ شهادت، درک کرده و آماده بود.
بعد از این اتفاق، من برای شرکت در مراسم اولین سالگرد شهادت برادرم به تهران رفتم و یکی دو روز بعد هم گردان به مرخصی آمد. یکی دو روزی هم بیشتر نگذشته بود که جمهوری اسلامی ایران با صدور آن پیام تاریخی از سوی حضرت امام (ره) قطعنامه را پذیرفت.

خداوند تمامی شهدای گرانقدرمان را با سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) محشور گرداند. حفظ یاد و خاطره آن بزرگوارانِ شهید و ادامه دادن راهشان (تا اتصالِ انقلاب اسلامی به قیام جهانی حضرت مهدی، ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) که وظیفه ی ماست و تکلیف همیشگیِ امان است، اما امیدوارم آن شهیدان عزیز نیز نگاه پر مهر و دست عنایت شان را از سر ما برندارند.

این نوشته را به دو جمله از فرمایشات حضرت امام (ره) مزین و به اتمام می رسانم: ۱- شهداء در شادی وصولشان و در قهقهه ی مستانه اشان عند ربهم یرزقون اند (ایکاش گوشی شنوا داشتم و شادی وصول و قهقهه ی مستانه ی جواد آقا، شهید مسعود حسینی، حاج آقا شکوهی و برادر رحمانی را قبل و به هنگام شهادت می شنیدم).

۲- حضرت امام فرمودند: حاشا که خلوص عشق موحدین جز به ظهور کامل نفرت از مشرکین و منافقین میسر شود.

(انشاالله خداوند بصیرتی بدهد که همه ی حزب الله ، همیشه قادر به تشخیص مشرک و منافق باشند و با پیروی از ولایت و رهبری- بدون عمل به آنچه که صرفا خودشان برداشت می نمایند و همان را صحیح می پندارند- به تکلیف شان عمل نمایند و خلوص عشق خود را نمایان سازند).

التماس دعا

پی نوشت: متأسفانه از شهید حاج شکوهی عکسی نداشتم که به این خاطره ضمیمه کنم. از دوستانی که از ایشان عکسی دارند درخواست می شود جهت کامل شدن مطلب به آدرس ایمیل گردان ارسال نمایند.

با تشکر و سپاس

4 پاسخ
  1. عباس اسكندرلو
    عباس اسكندرلو میگه:

    دست برادر عزیزمان جناب آقای صفار درد نکند با این خاطره زیبایش مارا برد در آن روزها براستی آن گلوله توپی که جلوی پل خوردوتعدادی از آن عزیزان به شهادت رسیدند ماموریت داشت همین تعداد عزیزان را به بهشت ببرد تصور فرمایید به لحاظ نظامی جای آنان در امنترین ومستحکم ترین جای اردوگاه بود چطور گلوله توپ باید بیاید جلوی پل بتونی که اگر روی پل بود اصلا اتفاقی نمی افتاد وما که در چند متر آن طرفتر که در چادرها بودیم اگرهمچین اتفاقی می افتاد چندین برابر شهید ومجروح میدادیم این است که شهادت انتخابی است نه اتفاقی .

    پاسخ
  2. گلستانی
    گلستانی میگه:

    خدا خیرت بده اقا مجید چه خاطره خوبی و از چه شهدای خوب و مهربونی چهره زیبا و خوشروی این شهیدان بنظر نمیرسه که هیچگاه فراموش بشه .باز هم دستت درد نکنه

    پاسخ
  3. مجيد صفار
    مجيد صفار میگه:

    با سلام خدمت همه ی دوستان بویژه حاج حسین آقای گلستانی و برادر عزیز عباس آقای اسکندرلو. شما بزرگواران که گنجینه شناخت ومعرفت نسبت به بسیاری از شهدای عزیزمان هستید. راستش بیان نحوه ی شهادت برادرعزیز حاج ابوالحسن (این شهید دوست داشتنی و پاک) در عملیات مرصاد از طرف حاج حسین آقا و نوشته ی برادر اسکندرلو در خصوص شهید مسعود حسینی، انگیزه ای شد برای نوشتن خاطره شهادت این ۴ شهید عزیز در بیزل.
    از بزرگ ترین حسرت های زندگی ِ من از دست دادن فرصت حضور در عملیات های بیت المقدس ۲ و مرصاد بوده است که هر کدام هم دلایل خود را داشت. اما اینها حسرت اند، چون آخرین فرصت ِ بودن با فخرالدین عزیز، بیت المقدس ۲ بود و آخرین فرصت ِ بودن با برخی دیگر از شهداء از جمله شهید محسن شناوری و شهید حسین خلیلی و دیگر عزیزان در گردان حمزه و بویژه شهید حاج ابوالحسن، عملیات مرصاد بود. حاج ابوالحسن در نوجوانی، مرد بود، شجاع بود و دلاور. در بیت المقدس ۴ کسی که بالای ارتفاع رفت و اولین آر پی جی را به سمت سنگر عراقی ها زد و یک تیربار را خاموش کرد، حاج ابوالحسن بود. دوستان زیادی هستند که از شهید حاج ابوالحسن خاطره دارند. خوب است به نگارش درآورند. هم برای حاضرین و هم برای آیندگان.

    پاسخ
  4. عباس مهرپور
    عباس مهرپور میگه:

    با سلام و عرض ارادت به همه دوستان عزیزم در گردان حمزه خصوصا حاج حسین آقای گلستانی و صفار عزیز، خب سخن گفتن از شهدا خیلی سخت شده این روزها و البته شرمندگی زیستن پس از ایشان نیز مزید بر علت است….، روزهای آخر جنگ خیلی سخت بود و خصوصا خیانت تهران نشینان متمول اعم از اقتصادی و سیاسی مانند دشنه ای ناجوانمردانه بر پیکر مقاومت خالصانه حضرت امام خمینی در برابر استکبار و کفر جهانی وارد شده بود و به ناچار هرروز شاهد عقب نشینی ها ی مختلف در جبهه ها بودیم. باری واقعه توپ فرانسوی که برادر گرامی جناب صفار بیان کردند همیشه جلوی چشمم بوده و هیچوقت نتوانستم فراموش کنم ، سعید رحمانی در آن روزها حال و هوای خاصی داشت و البته احتمال قریب به یقین شهادت خود را نزدیک می دیدئ در آن شب در حال بیان خاطرات از شهید محمود استادنظری (شهید عملیات والفجر۸) بود و صحبت به اینجا رسید که آیا عکسی تبلیغاتی از نامبرده وجود دارد یا نه که ناگهان آتش فرود توپ فرانسوی همه اوضاع را بهم ریخت و دیگر بقیه ماجرا که برادر صفار آنرا بخوبی بیان کرده است. خوشا بحال همه شهدا که رفتند و …..

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *