به یاد شهید حمید سربی

خاطره ای از شهید حمید سربی

به روایت: نادر رودساز

2697بهار سال شصت و پنج بود. گردان آمده بود مرخصی. مصیبت مجروحیت سال شصت وچهار کم بود، خون‌ریزی و کم شنوایی گوشهایم در اثر پاتک فروردین شصت و پنج به آن اضافه شده بود. خانم والده غصه جوانی و این وضعیتم را میخورد و اصرار به درمان داشت. صبح یک روز رفتم بنیاد شهید برای گرفتن معرفی‌نامه درمانی، خیابان حافظ تهران، روبروی سفارت شوروی. وقتی معرفی‌نامه را گرفتم و از پله ها آمدم پایین، شهید سربی را دیدم. رنگ عوض کرد و سرخ و سفید شد. سلام کردم. با هول و ولا گفت اینجا آمدم دنبال کار یک بنده خدا. بعدا فهمیدم خودش مجروح جنگی بوده و نمی خواسته کسی بفهمد. از حالم پرسید. برایش شرح دادم
…. غصه ام را خورد. رفیق شدیم. تا برگردیم چند بار همدیگر را دیدیم اما شد مثل آن همه رفیق که از دستم رفتند…
از وقتی به گردان آمده بودم، چند ماهی بیشتر نمی گذشت. فرمانده واحد ادوات گردان حمزه بود. یادم هست روزی که دوکوهه رفتم به اتاقشان، همه را به من معرفی کرد مخصوصا آقای رخ را که با چند تا از شاگردهای مدرسه ای خودش در دسته ادوات بود و شاگردها به شوخی میگفتند: آقا اجازه و مایه خنده میشد و شاید خجالت آقای رخ… معاون دسته بود و سخت نجیب. از همه بزرگتر بود اما انصافا کوچک همه بود. گاهی و شاید اغلب با کارهایش خجالت زده‌امان می‌کرد ….
از همان اول دلبسته شهید سربی شدم. شخصیتی داشت که نمی‌شد دوستش نداشته باشی …
خیلی جوان بودم و نوجوان و شاید هم بچه سال. نیروهای دوشکا را که به من معرفی کرد، گفتم: اخوی! دوشکا زدن بنیه میخواهد! اینها چهار تا استخوان هستند و یک روکش پوست!! نگاه عمیقی کرد؛ بعد ها که با هم رفیق شدیم، گفت: از سرتق بودنت خوشم آمد اما خودت چهل کیلو هم نبودی ….
برای آموزش زمانی نبود. زود جمع و جور شد و رفتیم کنار رودخانه پشت دوکوهه برای تمرین تیراندازی ….
هر هدفی را که گفت درو کردیم. لذت برد. اطمینان پیدا کرد و حساب دیگری باز کرد.
راهی شدیم به فاو که فاطمیه بود و راهی کانال که خواستیم بشویم پیشانیم را بوسید و گفت تنها سلاح سنگین توی خط شما هستید. کمر خط دست شماست…….
خالص بود. نمی‌گفت بلدم. خودم مربی بودم. می‌گذاشت تو هنر نمائی کنی. طوری نشان میداد که انگار اوستا تویی. تحسین می‌کرد. اگر کاری می‌کردی بازگو می‌کرد؛ تعریف می‌کرد؛ اما بعد می‌گفت: پناه ببریم به خدا از نفس و غرور. از خودش نمی‌گفت.
همیشه مثل یک معلم خوب، ورد زبانش این بود: امروز یک چیزی یاد گرفتیم …
الله الله قسم سالهاست مثل حمید ندیدم
روحش شاد

6 پاسخ
  1. امیر جلالیان ادوات گردان
    امیر جلالیان ادوات گردان says:

    ساعت یک ونیم نیمه شبه مطالب این عزیز بزرگوار را که می خواندم یاد خاطراتی که با شهید حمید سربی داشتم افتادم اخه ما با هم خیلی رفیق بودیم و صیغه اخوت با هم خوانده بودیم واشنائیمان از پادگان امام حسین (ع) که بعنوان مربی سلاح بود شروع شده بود و رفت وامد خانوادگی داشتیم او رفت و من تنها ماندم انقدر درگیر مادیات دنیا شدم که احساس می کنم از شهدا فاصله گرفتم قبلا خواب حمید را می دیدم ولی مدتهاست دیگر در خواب هم او را نمی بینم و شرمنده شهدا یم (اللهم عجل الولیک الفرج)

    پاسخ دادن
  2. الناز
    الناز says:

    این خاطره باعث شد بفهمم که از دایی حمید هیچ تصویری جز عکس روی دیوار خانه در ذهن ندارم و اصلا نمیشناسمشون. خاطرات نقل شده از خانواده هم که بیشتر مربوط میشه به شیطنت های دوران کودکی دایی حمید، حتی خانواده هم بعد از آغاز جنگ و جبهه رفتن دایی آنقدر کم میدیدنش که در واقع اونها هم خاطره ای ندارن که برای ماها که از جنگ چیزی یادمون نمیاد تعریف کنند. مشکل اینجاست که آدم هایی مثل دایی حمید از دوران نوجوانی از خانواده جدا شدن و به جبهه رفتن و حقیقتا تو جبهه ها بزرگ شدن و شکل گرفتن، به همین دلیل اکثرا خانوده ها شناخت کمتری نسبت به عملکرد و رفتار و منش اونها داشتن، علی الخصوص افرادی مثل حمید سربی که بسیار درون گرا و کم حرف بودن رو خیلی سخت تر میشه شناخت. در خاتمه ضمن تشکر از جناب آقای رودساز ، از تمام همرزم های حمید سربی خواهش می کنم اگر می تونن خاطرات بیشتری نقل کنن تا ما هم شناخت بیشتری از دایی پیدا کنیم.

    پاسخ دادن
  3. مرتضی کربلایی حیدر
    مرتضی کربلایی حیدر says:

    گردان حمزه بعد از عملیات کربلای ۱ گنجینه بزرگی بنام حمید سربی رو از دست داد به جرات میتونم بگم این ضایعه هیچ وقت جبران نشد شهید سربی علاوه بر اخلاق حسنه ای که داشت استاد اسلحه بود واز اموزش نیرو ها هیچ گاه دریغ نکرد والفجر ۸ با اینکه من گروهان ۳ بودم ولی به لحاظ علاقه ای که به تک تیراندازی داشتم افتخار شاگردی این شهید عزیز رو هم دارم ایشان در کمال صبوری اصول تک تیراندازی رو به ای جانب اموزش داد و چقدر این اموزشها در کربلای ۵ به دردم خورد وقتی تکنیکهای تیراندازی رو برای بچه ها توضیح میداد همه میخکوب میشدند چون علاوه بر اینکه خیلی وارد بود خیلی قشنگ توضیح میداد یادمه والفجر ۸ ار پی جی که داشتیم دوربین ارپی جی که خیلی گرون قیمته هم بهمون داده بودن دوستان رزمنده که با دوربین ار پی جی کار کردن میدونن چی میگم کار کردن با دوربین نسبتا تخصصیه با اینکه دوره اونو تو پادگان اموزشی دیده بودم ولی شهید سربی نکات عملی وکلیدی برامون گفت که فقط با تجربه بدست میاد یادمه دوربین ها باطری مخصوص میخورد که ما نداشتیم ولی به کمک این شهید بزرگوار باطری قلمی رو با کش وچسب پارچه ای ک از بهداری گردان گرفته بودیم به دوربین متصل کردیم و الحق که عالی کار میکرد شب ۲۴ با همین دوربین ها تو نستیم تو تاریکی شب به راحتی تانک های عراقی رو بزنیم .
    یکی دیگه از خاطرات با این شهید عزیز وقتی بود که بعد از شب ۲۴ مجروح شدیم و با شهید سربی با قطار راهی اراک شدیم در کل مسیر تا اراک خمت ایشان بودیم باور کنید که در تمام طول مسیر ایشان باز هم مشغول اموزش به ما بود من که از این عزیز خیلی یاد گرفم و خیلی بهش مدیونم روحش شاد و یادش گرامی…..

    ممنون از خاطره خوبتون
    به عنوان خاطره ای جدا در بخش خاطرات منتشر گردید
    سپاس

    پاسخ دادن
        • میرخانی
          میرخانی says:

          با سلام، از شهید سربی گفتن واقعا سخت است. روح بزرگی داشت، شب قبل از شهادت ایشان در قلاویزان مهران به نیروها گفتند در مصرف آب صرفه جویی کنید ولی یادم نمی رود وضوی پر سر و صدای ایشان را. برآیم جای تعجب زیادی داشت. شهید سربی کسی بود که به حرفهایی که می زد عمل میکرد و برای همین هم بود که در آن زمان متوجه کار ایشان نشدم. به هر حال همان شب به خط دشمن که بالای تپه بود زدیم. در میانه تپه شهید کروبی را دیدم که با اسلحه اش که روی سینه اش افتاده بود به شهادت رسیده بود. به پیشروی ادامه دادیم. صبح شده بود که شهید سربی نزدمان آمد و گفت زیادی جلو آمده آید و با مرتب کردن نیروها نظمی به خط داد. در همین حین بود که به واسطه تلنگری که خورد متوجه مجروحیت ایشان در قسمت کمرشان شدم. با همان وضع داشت خط را مرتب می کرد. به واسطه علاقه ای که به ایشان داشتم هر روز برایش آیه الکرسی می خواندم. چون عملیات تمام شده بود دیگر فکر شهادت ایشان به ذهنم خطور نمی کرد. از هم جدا شدیم. کمی بعد از بیسیم شنیدم که حمید هم پر کشید. باورم نمی شد، به سرعت به سمتی که شهدا در وانت قرار می دادند رفتم. چهار نفر از برادران معراج را دیدم که دستان و پاهای شهید سربی را گرفته بودند و به سمت وانت می بردند. زیر پیراهنی ارغوانی رنگش هنوز در ذهنم است. قلب پاکش هدف قرار گرفته بود. تازه یاد وضوی شب قبلش افتادم. او می دانست که می خواهد برود. برای همین هم می خواست به بهترین نحو ممکن به دیدار یار برود. خدا ما را ببخشد و به حق بهترین یارانش که شهید سربی هم یکی از ایشان است به ما رحم کند.

          سلام
          ممنون از شما

          پاسخ دادن

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *