ماووت

به روایت: مهدی صاحبقرانی

داداش خوب من عاشق شعر (روزها فکر من این است و همه شب سخنم …) بود، نه بابا عاشق خود خدا بود، خوش بحالش.

مرحله اول عملیات وقتی پای کار رفتیم، ساعت حدودای ۲ نصف شب بود، جاتون خالی برای شام قبل از قتلگاه برامون سفره رنگین چیده بودند، یه رون مرغ رو با زرشک پلو مخلوط کرده وداغ داغ تو پلاستیک فریزر ریخته بودند. خلاصه ما که به عواقب این غذاها واقف بودیم، لب نزدیم و بیچاره اونایی که بی‌تجربه بودند با ولع خوردن وبعد ازاونم خیر سر تدارکات گردان که نوشابه خارجی گیر کسی نمیومد، شب عملیات سر از جبهه و بعدشم پشت خاکریزدشمن … بچه بسیجی بی ترمز اون موقع هم بدون درنظر گرفتن زمان ومکان مصرف این نوشیدنی گوارا تا آخر بطری رو سرکشید و دیگه از بعدش براتون نمیگم…..

 

خلاصه فکر میکنم ساعت ۳ صبح بود، کمتر یا بیشتر حضور ذهن ندارم، یا اصلا از نظر خواننده مهم هست !؟ ولش ….

وقتی از نقطه رهایی روی جاده ترانزیت شهر ماووت به سمت هدف، یکی از ارتفاعات واقع در استان سلیمانیه حرکت کردیم هوای سرد کوهستان در دی ماه سال ۶۶ بسیار دیدنی وکشنده بود، بی اغراق بگم ۱۵ درجه زیر صفر. درهرحال با تمام وجود و با امکانات اندکمون، داشتیم با سینه سپر کرده به استقبال دشمنی می‌رفتیم که سرتا پا مسلح به تجهیزات مدرن بود وبا مدد از ۸۶ کشور به خاک مقدس ما حمله ورشده بود وما چاره ای جز دفاع نداشتیم.

آهی می‌کشم ودر ادامه … در اون هوای برفی و سرد به نقطه‌ای از هدف از پیش تعیین شده رسیدیم. زیر ارتفاع صعب العبور (آمدیین)، ارتفاعی غول پیکر با یال‌های گرده ماهی شکل خفنش، که هیبتش دل هر آدمی رو به لرزه می‌انداخت. نوبت ما بعد از حمله بچه‌های تیپ حضرت ابوالفضل(ع) از استان لرستان بود که با اون بادگیرهای سفید برفی و یکدستشون نظم خاصی در ستون‌کشی به معرض نمایش گذاشته بودند. وقتی از کنار ما می‌گذشتند با خش‌خش صدای مالیده‌شدن بادگیر خواب از سر من خوابالوی همیشگی قبل از عملیات پروندند.

لحظاتی بعد از حرکت اونها و دور شدنشون از دید چشمان ما یه دفعه غرش تیربارها و شلیک خمپاره ها، واقعا دیگه خوابو از سرم پروند. ۱۰ دقیقه پس از این درگیری منتظر بودیم تا فرمان حرکت نیز به ما بدند و به سمت هدفمون رهسپار بشیم که با تعجب!! دیدم که فرماندهان با پچ‌پچ کردنشون حرف از عقب‌نشینی می‌زنند. خلاصه سرتون رو درد نیارم. ظاهرا با عبور تیپ حضرت ابوالفضل(ع)، عراقی ها بیخبر از همه جا هم یه گردان رو برای تثبیت این منطقه راهی یه عملیات ایذایی کرده بودند: که در راه با لشکریان ما روبرو شده و همونجا منجر به درگیری! وبعداز دقایقی به خاطر لو رفتن عملیات ما رو به عقب بر می گردونند.

هنگام عقب نشینی تاکتیکی به دلیل خستگی مفرط ناشی از پیاده‌روی ۲۴ ساعته، دیگه توانی برامون نمونده بود. خلاصه بگم با هزار جون کندن خودمونو به شهر ماووت رسوندیم. من و داداش مهدی عزیزم همه گردانو به سنگرای بچه‌های توپخونه راهنمایی کردیم. دیگه هوا داشت روشن میشد. ما مونده بودیم بدون جا ومکان، به یه تیر چراغ برق تکیه زدیم و لحظاتی به خاطر بی‌خوابی وخستگی از هوش رفتیم. نمی‌دونم چند دقیقه ولی یه دفعه تو اون سکوت بعد از گلوله باران عراقی‌ها، یکی آروم صدا می‌زد برادر!  برادر! پاشید چرا اینجا خوابیدید؟ بریم سنگر ما!

ما که از خدا خواسته بودیم مثل فنر از خواب پریدیم و به دنبال اون آقا راه افتادیم؛ وقتی به سنگرش رسیدیم و وارد شدیم، انگار وارد بهشت شدیم. تو اون سرما، داخل سنگر گرم و تمیز بود، بسیار خوشحال شدیم و با داداشم یه گوشه رفتیم و از خستگی بیهوش افتادیم …

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *