بسیجی نمونه

به روایت: محسن امامی

قبل از عملیات کربلای هشت تو اردوگاه کرخه بسیجیهای نمونه رو انتخاب کردند وشهید احمدی زاده بعنوان یکی از این بچه ها لوح تقدیر گرفت. شب توی چادر نشسته بودم دیدم فخرالدین اومد توی چادر و یک بسته به من داد کادو پیچ شده و تمیز گفت: اینو یکنفر داده بدم به شما. پرسیدم کی داده گفت :نمیگم چون راضی نیست. تهدیدش کردم باز هم با اون خنده زیباش گفت: هرکاری کنی نمیگم گفتم باشه  بلند شو بریم.

اون موقع  احمدی زاده رفته بود گروهان ۳ و من هر موقع میخواستم باهاش درد دل کنم جاش رو  بلد بودم. یک شیار بود پشت چادر دسته شون هرموقع دلش میگرفت میرفت اونجا. آخر شب بود با فخرالدین حرکت کردیم به اون سمت.

حدسم درست بود  روی زمین نشسته بود زانوهاش رو بغل کرده بود زیر نور مهتاب قطره های اشکش که روی صورتش چکیده بود نمایان بود. انگار خجالت میکشید به من نگاه کنه. خیلی دوستش داشتم  اون هم علاقه عجیبی به من داشت فخرالدین هم از این حالت  و فضای  موجود  بغض گرفته بود.

هرکاری کردم لوح  رو پس نگرفت فقط یک جمله گفت:  این حق من نیست حق تو هست. اشک از چشمان من و فخرالدین سرازیر شد.  ۳نفری دست در گردن همدیگر  به سمت چادر برگشتیم. در مسیر برگشت به چادر خودمون فخرالدین که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت  یک درس دیگه از بچه های قدیمی جبهه یاد گرفتم .

وهمین درسها یکنفر  را به قله شهادت راهنمایی میکند یادشون  بخیر چه درسهایی.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *